و از همين روست كه مزارش در بلخ تا هنوز پس از 1000 سال
پابرجاست و ماندگار خواهد ماند چونان عشق پاكش

مزار رابعه بلخي تجلي گه عشق پاك اين دردانه است



اگر چه جز تعداد بسیار محدود چیزی از اشعا ر رابعه باقی نمانده ، ولی
آنچیزیکه در دست است بر لیاقت و ذوق ظریف او دلالت نموده ، ثابت می سازد که شیخ
عطار و مابقی افراد در تمجیدی که از او نموده اند مبالغه نکرده
اند.
باري شعر های رابعه بلخي مانند لالی شاهوار، در میان رشته گوهر های درّ دری
می درخشد و چون در یتیم ، جلوه نمایی می کند. از دو دیوان دری و عربی این سخنسرای
نازک خیال، بیش از چند غزلواره و دو بیتیهایی شور آفرین می شود ، به ما نرسیده است
، که از آن جمله می توان به چند بیتی که در ضمن قطعه ملمّعی از او به زبان تازی در
کتب تذکره آمده است ، یاد کرد. بار اول ، ذکر رابعه را در قرن پنجم از قول ابو سعید
ابو الخیر که زمانش با زمان رابعه نزدیک بود، نقل کرده اند. در قرن ششم، محمـد بن
عمر الرادویانی ـ مولف « ترجمان البلاغه» ـ نخستین کسی است که دو بیت او رابه نام
بنت کعب ضبط کرده و در قرن هفتم ، عوفی در « لباب الالباب» ، چهارده بیت او را با
مختصر شرح حالش به نام رابعه ذکر کرده است. در قرن هفتم ، عطار در الهی نامه ، در
قرن هشتم محمـد بدر جاجرمی در« مونسالاحرارفی دقایق الاشعار» و در قرن نهــم ، جامی
در نفحات الانس از او یاد کرده اند. بنا بر قول جامی در نفحات الانس، همین که ابو
سعید ابو الخیر، صوفی مستانه و روشن ضمیر، اشعار او را دید ، گفت : « پیران، اتفاق
دارند که این سخن که او می گوید، نه آن سخن باشد که بر مخلوق توان گفت. به عبارت
دیگر،از اشعار او رایحه عشق حقیقی و معرفت الهی شنیده می شود، عشقی که بنای آفرینش
بر آن استوار است. خلاصه صوفیان بزرگ ما، عشق او را عشق مجازی ندانسته و او را از
عارفان پاکدل خوانده اند.
هر چند از تاريخ ولادت و مرگ حزن انگيز اين دردانه شعر
افغانستان زمين اطلاع دقیقی نداریم ولی این قدر می دانیم که مزارش را در بلخ ، بامی
گفته اند گو این که:
ز هر خاکی که بوی عشق بر خاست .......... یقین دان تربــت
لیلـــی در آن جاست
عوفی در لباب الالباب ، شیخ عطار در الهی نامه، جامی در
نفحات الانس و شمس قیس رازی در « المعجم فی معاییراشعارالعجم» نام پدر رابعه را کعب
آورده اند. به این استناد که رابعه ، در مقطع چامه ای ، خود را بنت کعب خطاب کرده ،
آن جا که می گوید:
مدار ای بنت کعب اندوه که یار از تو جدا مانده .......... رسن
گـر چه دراز آید، گذر دارد به چنبر هـــا
مفهوم بیت بالا را ، رودکی شاعر معاصر
او چنین پرورده:
هـــم به چنبر گــــذار خواهد بود .......... این رسن را، اگر
چه هست دراز
شعرای بعد از رابعه، این معانی را به صورتهای گوناگون به کار برده
اند،از آن جمله عنصری گوید:
مگر به من گذرد ، هست در مثل که: رسن .......... اگر
چــــــه دیـر بود ، بگذرد سوی چنــــبر
سنایی در استقبال از این مضمون
گوید:
هست اجل چون چنبر و ما چون رسن، سر تافته گر چـه باشد بس دراز، آید سوی
چنـــبر رســــن
عطار گوید:
اگر صد گز رسن باشد به ناکام .......... گذر بر
چنبرش باشد سر انجام
قطران،معزی، وطواط، ظهیر، خواجو و اوحدی هر کدام این معنی
را در کلام خود آورده و به نحوی بیان کرده اند.
فردوسی در سرودن این
شعر:
ندانم که عاشق گل آمد، ار ابر .......... کـــه از ابر خیزد خروش
اژبر
نظری بر این بیت رابعه داشته و گویا از او الهام گرفته است:
اگر دیوانه
ابر آمد چـــــــرا .......... پس کند عرضه صبوحی جام زر باد
عطار از زبان
رابعه، شعری را روایت می کند که با مطلع این شعر معروف رابعه دمساز است:
الا ای
باد شبگــــــیر ی! پیام مـــن به دلبر، بر .......... بگو آن شاه خوبان را که دل
با جان برابر ، بر
عطار می گوید:
الا ای باد شبگــــیری گذر کن
زمن آن ترک
یغما را خبر کن
بگــــو کز تشنگی خوابم ببردی
ببردی آبم و خونم
بخوردي
همچنین مصراع اول این بیت عطار ، « منم چون ماهی ای بر تابه آخر
.......... نمی آیی بدین گرمابه آخر » یاد آور تمثیلیدر این شعر رابعه است:
تو
چون ماهی و من ماهی، همی سوزم به تابه بر .......... غـــــم عشقت نه بس باشد، چفا
بنهادی از بر ، بر
همچنین می توان گفت که طرح و مضمون این ابیات عطار نیز ظاهرآ
متقبس از اشعار رابعه بوده که به ما نرسیده است:

نگه کردند بر دیوار ، آن
روز
نوشته بود این شعر جگر سوز
نگارا بی تو چشمم چشمه سار است
همه رویم به
خون دل ، نگار است
زمژگانم به سیلابی سپردی
غلط کردم همه آبم ببردی
ربودی
جان و در وی خوش نشستی
غلط کردم که بر آتش نشستی
جو در دل آمدی ،بیرون
نیآیی
غلط کردم که تو در خون نیآیی...



رابعه ، قطعه ای در مقام دعای خیر دارد:



دعوت من برتو آن شد کایزدت عاشق کناد
بر یکی سنگین دلی نا مهربان چون
خویشتن
تا بدانی درد عشق و داغ مهر و غم خوری
تا به هجر اندر بپیچی و بدانی
قدر من



خداوندگار بلخ ، ظاهراً از شعر بالا الهام گرفته، این ابیات را سروده
است:



ای خداوند! یکی یار جفا کارش ده
دلبر عشوه گر و سرکش و عیارش ده
تا
بداند که شب ما به چسان می گذرد
غم عشقش ده و عشقش ده و بسیارش ده
این دو بیت
رابعه که در ترجمان البلاغه ضبط است:
کاشک تنم باز یافتی خبر دل
کاشک دلم باز
یافتی خبرتن
کاش من ازتو برستمی به سلامت
آی فسوسا ! کجا توانم رستن



طرف توجه شمس الشعرا ( سروش اصفهانی) قرار گرفته و آن را استقبال کرده
است،
مطلع قصیده سروش این است:

مهر بریده ست صاحب من از من
.......... وای و غریوا زحیله ورزی دشمن



چنان که یاد کردیم ، داستان عشق و زندگی رابعه را نخستین بار شیخ عطار در
الهی نامه با زبان شیرین و دلپذیر بیان کرده است . در سده سیزدهم ، رضا قلی هدایت ،
آن قصه پرغصه را به نام « گلستان ارم» دوباره به شعر در آورده و در مجله اخیر
مجمع الفصحا درج نموده است.
در سال 1344 هجری شمسی کسی که این افسانه شور انگیز
را به رشته نظم کشیده و بدان هنرمندانه پرداخته است ، شاعر خوش قریحه ما ناصر طهوری
است. طهوری این داستان را با شور و هیجان سوز و حال به نام « شعله بلخ » منظوم
ساخته که در پایان همان سال در کابل چاپ گردیده است. گو این که:
یک قصه بیش نیست
غم عشق و این عجب .......... کز هر زبان که می شنوم ، نا مکرر است
شعله ً بلخ ،
از همان آغاز بر جانها رخنه جست و در دلها نشست طوري كه به سرعت ناياب گرديده براي
چند بار به طبع دوباره رسيد.
غزل زیر بدو منسوب شده‌است:
ز بس گل که در باغ
مأوی گرفت چمن رنگ ارتنگ مانی گرفت
صبا نافهٔ مشک تبت نداشت جهان بوی مشک از چه
معنی گرفت
مگر چشم مجنون به ابر اندر است که گل رنگ رخسار لیلی گرفت
بمی ماند
اندر عقیقین قدح سرشکی که در لاله مأوی گرفت
قدح گیر چندی و دنیی مگیر که بدبخت
شد آنکه دنیی گرفت
سر نرگس تازه از زرّ و سیم نشان سر تاج کسری گرفت
چو رهبان
شد اندر لباس کبود بنفشه مگر دین ترسی گرفت



و اين نيز



عشق او باز اندر آوردم به بند کوشش بسيار نامد سودمند
توسنی کردم نداستم
همی کز کشيدن سخت تر گردد کمند
عشق دريايی کرانه ناپيديد کی توان کردن شنا ای
مستمند
عاشقی خواهی که تا پايان بری پس ببايد ساخت با هر ناپسند
زشت بايد ديد
و انگاريد خوب زهر بايد خورد و پنداريد قند
و غزلي ديگر



الا ای باد شبگیری پیام من به دلبر بر


بگو آن ماه خوبان را که جان با دل برابر بر


به قهر از من فگندی دل بیک دیدار مهرویا


چنان چون حیدر کرار در ان حصن خیبر بر


تو چون ماهی و من ماهی همی سوزم


بتابد بر غم عشقت نه بس باشد جفا بنها دی از بربر


تنم چون چنبری گشته بدان امید تا روزی


ززلفت برفتد ناگه یکی حلقه به چنبر بر


ستمگر گشته معشوقم همه غم زین قبول دارم


که هرگز سود نکند کس بمعشوق ستمگر بر


اگر خواهی که خوبانرا بروری خود به عجز آری


یکی رخسار خوبت را بدان خوبان برابر بر


ایا موذ ن بکار و حا ل عا شق گر خبر داری


سحر گاها ن نگاه کن تو بدان الله اکبر بر


مدارای (بنت کعب) اندوه که یار از تو جدا ماند


رسن گرچه دراز آید گذ ردارد به چنبر بر


این دو بیت نیز از افکار اوست و محمد عوفی صاحب تذکرهٔ لباب الالباب نقل کرده که
بسبب این دو بیت به مگس رویین ملقب شده بود:



خبر دهند که بارید بر سر ایوب ........... ز آسمان ملخان و سر همه
زرین
اگر ببارد زرین ملخ بر او از صبر سزد.......... که بارد بر من بسی مگس
رویین