پیشتازان سیاست با سید فایض وصال

علمی , فرهنگی, سیاسی و اجتماعی

زن ۴۵ ساله برای بیستمین بار باردار است + عکس

خانواده دوگار در ایالت آرکانزاس انتظار تولد فرزندشان را در آوریل می کشند .
البته این خبر خوش قبلا نوزده بار دیگربرای جیم و میشله تکرار شده است و این زوج که تقریبا هر هجده ماه یک بار صاحب فرزندی شده اند، خودشان را برای استقبال از نورسیده اماده می کنند.
آنها 10 پسر و 9 دختر دارند که بین 2تا 23 سال سن دارند و چهار فرزندشان دو قلو هستند.
آنها همچنین در تلویزیون ایالتی آرکانزاس آمریکا برنامه ویژه ای تحت عنوان نوزده بچه و بیشتر دارند و از زندگی شان کاملا راضی اند.
[ 21 Nov 2011 ] [ 9:10 قبل از ظهر ] [ Said Ahmad Ali Fayez Wasal ] [ ]


متن کامل پیشنویس پیمان‌ راهبردی افغانستان وآمریکا/ اشغال ابدی وخالص!

تاملی در متن پیشنویس توافقنامه راهبردی افغانستان و آمریکا نشان می دهد که این توافق در صورت تایید خطراتی دائمی برای منافع و امنیت ملی افغانستان درپی خواهد داشت.

به گزارش خبرنگار مهر، متن کامل پیش نویس توافقنامه استراتژیک میان افغانستان با آمریکا که قرار است در لویه جرگه این کشور به بحث گذاشته شود به شرح زیر است:

ماده اول: هدف: این توافقنامه، اصول و نیازهای اساسی را که تبین‌ کننده‌ حضور درازمدت، فعالیت‌ها و هماهنگی‌های نیروهای آمریکایی در افغانستان است، مشخص می‌کند.
ماده دوم: کلیه مؤسسات و املاک موجود در خاک افغانستان (بر اساس فهرست تنظیمی از سوی آمریکا) طی دوره حضور نیروهای آمریکایی بر اساس این توافقنامه در اختیار آمریکا قرار می‌گیرند و نیروهای آمریکایی از زمان اجرای توافقنامه، حق استفاده از آنها را دارند.
 
ـ نیروهای آمریکایی شامل وضعیت تمامی نیروها اعم از نظامی، غیرنظامی، تمامی اموال و دارایی‌ها و تجهیزات این نیروها در خاک افغانستان می‌شود. اعضای نیروهای آمریکایی شامل تمامی افراد وابسته به ارتش آمریکا، نظامیان آمریکایی مأمور در پیمان آتلانتیک و شاغلان بخش‌های بازسازی و خدمات انسانی می‌شود.
 
ـ اعضای غیرنظامی نیز شامل غیرنظامیانی است که در وزارت دفاع آمریکا فعالیت می‌کنند و یا بنا برضرورت‌های امنیتی در قالب نیروهای پشتیبانی فنی، تخصصی، اطلاعاتی و مشورتی در افغانستان حضور دارند.
 
ـ تمام پیمانکاران طرف قرارداد با آمریکا و کادری که با آن شرکت‌ها همکاری می‌کنند، اعم از شهروندان آمریکایی یا اتباع سایر کشورها که به هدف تأمین خدمات و امنیت نیروهای آمریکایی در افغانستان حضور داشته باشند.
 
ـ کلیه کسانی که در فراهم ساختن وسایل نقلیه‌ی ایمنی به ویژه بر اساس در عرصه نظامی برای تردد در جاده‌ها و انتقال افراد و تجهیزات نقش دارند.
 
ـ وسایط نقلیه نظامی که در عملیات نظامی با پلاکاردهای ویژه بر اساس نظام معمول در آمریکا، کلیه تجهیزات دفاعی و هجومی که نیروهای آمریکا و همکار در جنگ‌های متعارف به آنها نیاز داشته و از آنها استفاده می‌کنند.
 
این تجهیزات شامل سلاح، ادوات و تجهیزات نظامی بوده و به هیچ‌وجه به آنها سلاح‌های غیرمتعارف اطلاق نمی‌شود.

ـ ‌انبارهای مورد نیاز برای حفظ تجهیزات نظامی و غیرنظامی مورد استفاده نیروهای آمریکایی.
 
ماده سوم: تمامی نیروهای نظامی آمریکا و عناصر غیرنظامی به هنگام انجام عملیات نظامی و پاکسازی باید طبق قوانین آمریکا عمل کرده و به آن احترام بگذارند. ایالات متحده وعده می‌دهد که تدابیر لازم را برای احترام به قوانین و عرف افغانستان به‌کار بندد.
 
ماده چهارم: با هدف واکنش به هرگونه تهدیدات داخلی و خارجی علیه افغانستان و نیروهای آمریکایی و همپیمان حاضر در افغانستان و تحکیم همکاری‌ها برای شکست تشکیلات مخالفان (طالبان و القاعده) شکست سایر گروه‌های قانون‌شکن در این کشور، دو طرف توافق کردند تا:
 
۱- دولت افغانستان کمک‌های موقتی را از نیروهای آمریکایی به منظور تقویت ارتش ملی و پلیس ملی جهت حفظ امنیت و ثبات در این کشور دریافت کند. از جمله‌ این کمک‌ها، همکاری در عملیات نظامی علیه تشکیلات القاعده، گروه‌های تروریستی و گروه‌های ناقض قانون خواهد بود.
 
۲- عملیات نظامی بر اساس این توافقنامه در کمیته مشترک بررسی، هماهنگ و اجرا می‌شود. مدیریت کمیته مشترک و فرماندهی عملیات ویژه به عهده نیروهای آمریکایی خواهد بود. در صورت ضرورت انجام عملیات یکجانبه از سوی نیروهای آمریکایی، فرماندهی نیروهای آمریکایی در کمیته مشترک طرف افغان را از نتایج عملیات مطلع خواهد ساخت.
 
۳- طرفین توافق دارند که به منظور تحکیم توانمندی‌های امنیتی و مقابله با هرگونه تهدید احتمالی در آینده که از داخل یا خارج متوجه افغانستان و آمریکا می‌شود، آمادگی لازم را کسب کنند.
 
بدین منظور آمریکا می‌تواند در مناطق شنیدند، شورابک، قندهار، بگرام و خوست افغانستان پایگاه دائمی ایجاد کند. ضمنا ایالات متحده در صورت نیاز و طبق بررسی و اعلام نیاز کمیته مشترک نظامی در سایر نقاط افغانستان نیز اقدام به تأسیس پایگاه موقت، دائمی و یا عملیاتی خواهد کرد.
 
قوانین و ضوابط حاکم بر پایگاه‌های موقت تا زمان استفاده نیروهای آمریکایی و مشترک، طبق قوانین ارتش آمریکا خواهد بود. در این زمینه ضوابط و عرف افغانستان محترم می‌باشد. اجرای عملیات باید بر اساس قوانین دولت آمریکا و قوانین بین‌المللی باشد. رعایت اصل حاکمیت افغانستان و منافع ملی این کشور به شیوه‌ ای که دولت افغانستان تعیین کرده، مد نظر طرفین خواهد بود.
 
ماده پنجم: دارایی‌ها تمامی ساختمان‌ها و تاسیسات غیر منقول موجود در اراضی که از زمان اجرای توافقنامه در اختیار نیروهای آمریکایی قرار دارند، تحت حاکمیت دولت آمریکا است.
 
دولت آمریکا مسوولیت ساخت، بهینه‌سازی، توسعه مؤسسات در این اراضی را برعهده دارد. در صورت استفاده مشترک از این اراضی طرفین بر اساس میزان استفاده مسوولیت بازسازی، ساخت و توسعه مؤسسات را برعهده خواهند داشت. تمامی تجهیزات، اموال و دارایی‌های منقولی که وارد افغانستان شده و یا در داخل قلمرو افغانستان پدید آمده است به نیروهای آمریکایی و شرکت‌های طرف قرارداد آمریکا تعلق دارند.
 
ماده ششم: عبور و مرور
 
۱- خودروهای نظامی و غیرنظامی مورد استفاده نیروهای آمریکایی و شرکت‌های همکار حق ورود یا خروج از افغانستان را دارند. اصول عبور و مرور در کمیته مشترک تعیین می‌شود.
 
۲- هواپیماهای نظامی و غیرنظامی آمریکا بر اساس قرارداد با وزارت دفاع آمریکا حق پرواز در خطوط هوایی افغانستان را دارند و می‌توانند برای سوخت‌گیری در خاک افغانستان فرو بیایند. کمیته مشترک تسهیلات مناسبی را برای حرکت این هواپیماها فراهم می‌کند.
 
۳- مسئولیت نظارت و کنترل حریم هوایی افغانستان از زمان اجرای توافقنامه تا زمان حضور نیروهای آمریکایی و عملیات علیه تروریسم به نیروهای آمریکایی واگذار می‌شود. پروازهای غیرنظامی افغانستان با توافق طرفین به صورت موقت یا دائم به صورت مشترک یا بنابر ضرورت به دولت افغانستان واگذار می‌شود.
 
۴- هیچگونه مالیات به خودروها و هواپیماهای دولت آمریکا اعم از نظامی و غیرنظامی که بر اساس قرارداد با وزارت دفاع در افغانستان فعالیت می‌کنند، تعلق نمی‌گیرد. ضمن آنکه آنها از بازرسی نیروهای امنیتی از افغانستان مصون خواهند بود.
 
 
ماده هفتم: قراردادها نیروهای آمریکایی بر اساس قوانین آمریکا اجازه عقد قرارداد برای خرید مواد و دریافت خدمات لازم در افغانستان را دارا بوده و آنها را از هر منبعی که بخواهند تهیه می‌کنند. نیروهای آمریکایی بنابر ضرورت و درخواست دولت افغانستان، اطلاعات مربوط به اسامی شرکت‌های وارد کننده طرف قرارداد و مبالغ قراردادها را در اختیار مقامات افغان قرار خواهند داد.
 
ماده هشتم: خدمات و ارتباطات
 
۱- نیروهای آمریکایی مجاز به هر گونه اقدامی در جهت تولید و یا افزایش استفاده از آب، برق و ارتباطات در موسسات و اراضی تحت اختیار خود متناسب با نیاز بوده و کمیته مشترک را مطلع می‌کنند.
 
۲- نیروهای آمریکایی مسئول فعال‌سازی شبکه مخابرات بر اساس قوانین آمریکا و اتحادیه بین‌المللی مخابرات بوده و بنابر این می‌توانند از تجهیزات و خدمات ویژه برای فعال سازی سیستم‌های مخابراتی استفاده کنند.
 
۳- بر اساس این توافقنامه نیروهای آمریکایی از پرداخت هر گونه مالیات برای استفاده از این سیستم ارتباطی معاف می‌باشند.

۴- ایجاد هر گونه طرح و زیرساخت‌ارتباطی توسط دولت افغانستان که می‌تواند مشکلات امنیتی به وجود آورده و یا مورد استفاده گروه‌های تروریستی قرار گیرد باید در کمیته مشترک مورد بررسی و توافق طرفین قرار گیرد.
 
ماده نهم: مسئولیت حقوقی
 
۱- مسوولیت حقوقی و قضایی کلیه نیروهای آمریکایی اعم از نظامی و غیرنظامی و شرکت‌های طرف قرارداد و همکاران آنها بر عهده‌ی دولت آمریکا است.
 
۲- در صورت درخواست دولت افغانستان مبنی بر واگذاری مسوولیت حقوقی پرونده‌هایی که در آن نیروهای نظامی و غیرنظامی آمریکا مرتکب جنایات عمدی یا غیرعمدی شده باشند، این امر توسط طرف آمریکایی مورد بررسی قرار گرفته و پاسخ حقوقی به دولت افغانستان ارائه می‌شود.
 
۳- نیروهای آمریکایی آغاز تحقیقات جنایی و نتایج بررسی محاکم قضایی در خصوص متهمان را به کمیته مشترک گزارش خواهند داد.
 
۴- در صورت بازداشت نیروهای نظامی یا غیرنظامی آمریکا توسط مقامات افغانستان، این نیروها فوراً به مقامات آمریکایی تحویل داده می‌شوند.
 
۵- در صورت وجود شاکی خصوصی در مورد مرتکبان جنایی نیروهای آمریکایی و درخواست مقامات افغانستان، همکاری لازم از سوی طرفین در زمینه‌ی انجام تحقیقات، جمع‌آوری ادله، اطلاعات و تضمین‌روند عادلانه‌ محاکمات صورت می‌پذیرد.

۶- مادامی که خطر تروریسم در افغانستان باقی است، فرقی بین مسلح بودن یا غیرمسلح بودن، داشتن یونیفرم نظامی یا غیرنظامی برای مرتکبان جنایی از نیروهای آمریکایی وجود ندارد. این بخش از توافقنامه‌ی استراتژیک که ناظر بر توافقات نظامی و امنیتی است، اساس توافق آینده دولت افغانستان و آمریکا می‌باشد.
[ 21 Nov 2011 ] [ 9:9 قبل از ظهر ] [ Said Ahmad Ali Fayez Wasal ] [ ]


پایداری محیط زیست از دیدگاه اسلام

پایداری محیط زیست از دیدگاه اسلام

پدید آورنده : باسم پورسعید ، صفحه 244

چکیده

با افزایش توان فن آوریها در بهره برداری از منابع طبیعی، تعادل زیست محیطی، در دو قرن حاضر به زیان طبیعت بر هم خورده که پدیده ای اسفبار و گاه جبران ناپذیر بوده و در ربع قرن اخیر از مرز جامعه گذشته است.

امروزه، جامعه بین الملل راه حل این معضل را محافظت از محیط زیست می داند و در این راه، مایل است از دین کمک بگیرد. این مقاله، می کوشد تا شاخصهای پایداری محیط زیست را از دیدگاه دین بررسی کند. برای این منظور، دیدگاه، متخصصان و کارشناسان به طور عمیق بررسی شد و نتایج نشان داد که هر آنچه تاکنون تحت عنوان پایداری محیط زیست انجام گرفته، چیزی بیش از فعالیتهای فنی برای نگهداری از محیط زیست نبوده است. در حالی که ارزشهای بنیادی دینی، به دلیل برخورداری از پشتوانه اخلاقی نقش اساسی تری در پایداری محیط زیست ایفا می کنند. گامهای پیشنهادی برای رسیدن به این هدف عبارت اند از: رعایت تعادل در سیاست گذاریها، بها دادن به انسان، تأکید بر آگاه سازی افراد و تجدید نظر عمیق در تعهدات و مسئولیت پذیری مشترک.

مقدمه

در جنگ انسان با طبیعت که از انقلاب صنعتی شروع شد، انسان در یکه تازی پیروزمندانه خود در صحنه های نبرد، از حربه های کارآمدی بهره گرفت. نمونه آن استفاده از تولیدات شیمیایی جنگی است که طبیعت را دیوانه وار از بین می برد. در این گونه جنگها، تیر خلاص به یکباره زده نمی شود؛ بلکه طبیعت، به صورت تدریجی از پا در می آید.(1)

حضور سران و مقامات بلند پایه 181 کشور جهان در بزرگ ترین گردهمایی سازمان ملل متحد با نام کنفرانس محیط زیست و توسعه، معروف به کنفرانس سران زمین (ریودو ژانیرو) در سال 1992 م بیانگر عمق فاجعه تخریب محیط زیست است؛ فاجعه ای که چهره مصیبت بارش هر روز بیشتر آشکار می شود و ابعاد دلهره آن، جهان را در بر می گیرد.

متفکرین و محققان علوم زیست محیطی، با همکاری سیاستمداران و اقتصاددانان راهی را پیش پای جامعه جهانی قرار داده اند که امروزه از آن با نام توسعه پایدار یاد می شود و از جانب سازمان ملل به عنوان راهبرد مطلوب نجات طبیعت به شمار می آید؛(2) راهبردی که در کنفرانس سران زمین به عنوان الگوی جهانی مطرح شد. برای ترسیم گرایش جامعه بین الملل به سمت دین، به منظور پایداری و حفاظت منابع طبیعی و محیط زیست، به پژوهش سه ساله یک هزار دانشمند، درباره ارتباط دین و زیست بوم که در مرکز ادیان جهان در دانشگاه هاروارد امریکا انجام گرفته، می توان اشاره نمود. در این پژوهش آمده است که ادیان باید از نیروی خود برای پایان دادن به بهره برداری لجام گسیخته انسان از منابع طبیعی و ایجاد روحیه مسئولیت پذیری مشترک برای حفاظت محیط زیست استفاده کنند.(3)

جان.ر. ایورث، استاد دانشگاه کلمبیا، درباره مذهب چنین می گوید: «هیچ فرهنگ و تمدنی را در نزد قومی نمی توان یافت مگر آن که در آن فرهنگ و تمدن شکلی از مذهب وجود داشته باشد.»

رودلف باهرو (Rudelf Bahro) نظریه پرداز با نفوذ نهضت سبز نیز همه موجودات را بارقه ای از رحمت خدا می داند. وی رستگاری بومی را مسئله ای مذهبی تلقی نموده، از رحمت خدا می داند و معتقد است که بشر نیازمند معنویت و روحانیت و تولد عصر طلایی جدیدی است که اصالت را در انسان پرورش دهد.

ضرورت گرایش دینی با پایداری و حفاظت منابع طبیعی را مادر (Mother) نیز یادآور شده است. وی به این مسئله استدلال می کند که حفاظت از منابع در فلسفه و مذهب ریشه دارد.(4)

در تأکید بر گرایش به دین، دکتر تاپفر مدیر اجرایی محیط زیست سازمان ملل نیز در گفت وگو با روزنامه همشهری در نیویورک بیان می دارد که «ما می خواهیم در زمینه مسائل زیست محیطی با جهان اسلام یک همکاری مناسب و نزدیک داشته باشیم».

ایشان در ادامه می افزاید: «اعتقاد راسخ دارم که ارزشهای معنوی جهان اسلام بستر مناسبی جهت اجرای برنامه های لازم جهت حفظ آفریده های خدا و تنوع زیست محیطی است».(5)

دیدگاه دین اسلام درباره توسعه پایدار، شایان تحقیق است که دو عامل زیر، اهمیت این تحقیق را دو چندان می کند:

نخست اینکه جریانی موسوم به بیداری اسلامی معتقد است که اسلام باید به سبب معتبر دانستن دین و دنیا، اساس و روش پیشرفت جامعه در کلیه مسائل اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، و سیاسی قرار گیرد.

دوم آنکه در بین دانشمندان، به تازگی برخی الگوهای غربی برای توسعه پایدار مطرح شده است که به شدت به دنبال تحکیم ماهیت غربی به گونه ای است که تمدن اسلام آن را پیش تر به عینیت درآورده است.

مطالعه تطبیقی، در واقع روشی است که به مدد آن، اختلافات و تشابهات دو یا چند دیدگاه درباره پدیده ای از طریق مقایسه بیان می شود.

به دیگر بیان، مطالعه تطبیقی به منظور دریافت وجوه شباهت یا اختلاف بین دو دیدگاه، امری مفید و ضروری است. با مطالعه تطبیقی، فهم و درک، صیقل می خورد و ارتباطی با فرهنگها، زمانها و مکانهای مختلف حاصل می شود و طی آن محقق می تواند ضمن آشنایی با ایده های مختلف و متغیرهای متعدد، دیدگاهش را بهتر و دقیق تر تبیین نماید.(6)

در این مطالعه، موضوع پایداری محیط زیست از دو دیدگاه پراگماتیسم و دین مطابقت داده می شوند که این کار به شکل گفتمان صورت گرفته است.

گفتمان در واقع نوعی رابطه خاص بین دوگانگیهای به ظاهر متضاد یا متناقض موجود در بین پدیده ها به گونه ای است که این وجوه متقابل و متضاد بتوانند همدیگر را در ایجاد سنتزی متعالی تر، تکمیل و جبران نمایند.

دلیل استفاده از گفتمان، دسترسی به فهم کامل تر از پایداری است؛ چرا که بررسی دو دیدگاه، به طور جداگانه مؤثر نیست و دسترسی به یک سنتز که حاصل هر گفتمان است، میسّر نخواهد بود.(7)

به کمک روش های فوق، ابتدا شاخصها معین شد و سپس دو دیدگاه مذکور، به کمک آنها به شکل گفتمان تطبیق داده شد.

مفاهیم پایداری

مفهوم توسعه پایدار از سال 1987 م پس از طرح آن در مجمع عمومی سازمان ملل، مورد پذیرش اکثر کشورهای عضو قرار گرفت.(8)

یکی از پژوهشگران در تبیین تعریفی که سازمان خوار و بار جهانی (FAO) درباره توسعه پایدار معرفی کرده، می نویسد:

«توسعه پایدار به معنای مدیریت و حفاظت منابع پایه و جهت دادن به مقولات فن آوری و نهادی به نحوی است که نیازهای انسانی برای نسلهای کنونی و آینده بشریت به صورت مستقر و پایدار تأمین شود.»(9)

پژوهشگری دیگر توسعه پایدار را این چنین تبیین می کند: «توسعه پایدار از نظر زیست محیطی، غیر مخرب، از نظر اقتصادی، پویا و از نظر اجتماعی، قابل پذیرش است.»(10)

سلمان زاده، کشاورزی پایدار را نظامی می داند که از لحاظ محیط زیست بی خطر، از نظر اقتصادی کارآمد و از دیدگاه انسانی و اخلاقی شایسته جامعه بشری است.(11)

فلسفه توسعه پایدار مبتنی بر اهداف انسانی و درک تأثیر دراز مدت فعالیتهای کشاورزی بر محیط زیست است. بر این اساس، نظامهای کشاورزی عدالت جو و حافظ منابع طبیعی ایجاد شد. چنین نظامهایی، آلودگی محیط زیست را کاهش می دهند، توانایی اقتصادی را در کوتاه مدت بهبود می بخشند و در نهایت پایداری جوامع روستایی و کیفیت زندگی آنان را حفظ می کنند.

اصول پایداری

قرن بیستم را در حالی پشت سر نهادیم که برخی اصول و پندارهای علمی مطرح شده از اوایل تا نیمه قرن حاضر که شاید در زمره محکمات به شمار می آمد، متزلزل و با شک و تردید به آن نگریسته شد.

یکی از مصادیق بارز این تشکیک، مصرف بی رویه کود و سموم شیمیایی در کشاورزی است که تقریباً در کلیه کشورهای جهان، تخریب زیست بومها را به همراه داشته است، در حالی که تا دهه 70 میلادی برای مصرف هر چه بیشتر آن، یارانه پرداخت می شد، ولی اینک برای کاهش مصرف آن جایزه و یارانه پرداخت می شود.

با تغییر پندارهای علمی درباره پایداری، اصولی برای پایداری مطرح شد که براساس دیدگاههای صاحب نظران، اصول مشترک زیر را می توان از آنها به دست آورد:

درک ارزش محیط زیست: سرمایه های محیط زیست باید به عنوان یک ثروت در نظر گرفته شوند و ارزش آنها به همراه ارزش سرمایه های انسانی مورد توجه قرار گیرد.

تداوم پایداری محیط زیست: بهره برداری از منابع و حفظ و بقای محیط زیست از مهم ترین اصول توسعه پایدار است که باید تضمین شود.

تعادل: توسعه پایدار از سه بعد زمانی، مکانی و اجتماعی باید مورد توجه قرار گیرد. در توسعه پایدار برنامه هایی باید مورد پذیرش قرار گیرند که از نظر زمانی برای نسلهای کنونی و آینده بشر، از نظر مکانی برای مناطق با امکانات طبیعی و مناطق فاقد امکانات طبیعی و از نظر اجتماعی برای کلیه گروههای اجتماعی، متعادل باشد.

برابری بین نسلی و درون نسلی: توسعه پایدار به این بستگی دارد که همگان از امکانات توسعه پایدار بهره مند شوند و نسل آینده پرداخت کننده هزینه زندگی نسل فعلی نباشد، نسل آتی با نسل حاضر در استفاده از منابع با هم برابر باشند و توسعه یک فرد، جامعه یا نسل نباید باعث محدود شدن امکانات افراد، جامعه یا نسلهای دیگر شود.

کارایی اقتصادی: به این معنا که در برابر هر نهاده، میزان ستانده متناسب و قابل قبولی از نظر اقتصادی به وجود آید.

براساس تعاریف و اصول فوق، پایداری از دیدگاه دین در چارچوب شاخصهای زیر مورد تجزیه و تحلیل قرار می گیرد:

ـ اهداف؛

ـ بهره وری و بهره برداری؛

ـ تعادل؛

ـ عدالت و برابری؛

ـ انسان؛

ـ مسئولیت؛

ـ آگاهی.

اسلام برای بهره گیران از مواهب حیات، قید و شرط فراوانی قرار داده است و در مشروعیت تحصیل و چگونگی مصرف آنها نظارت دقیق می نماید. اسلام هم بر نحوه درآمد افراد و هم بر چگونگی مصرف آن نظارت دارد و برای هر دو، شرایطی قائل شده است.(12)

این نظارتها عبارت است از: ادب در به کار بردن منابع؛ ورع در به دست آوردن منابع؛ مصرف کردن صحیح منابع.

به طور کلی، در دین اسلام، تصرف و استفاده از طبیعت براساس سه هدف فوق است.

همچنین از دیدگاه صاحب نظران اسلامی، اگر محیط زیست بر محور هوا و هوس مردم قرار گیرد، فساد سراسر آن را فرا خواهد گرفت. از آنجا که هوا و هوس مردم محدودیت ندارد، اگر قوانین هستی تابع این تمایلات انحرافی قرار گیرد، هرج و مرج سراسر هستی را فرا می گیرد.

ابعاد مختلف بحران محیط زیست که امروزه افکار جهانی را تحت تأثیر قرار داده، حاصل عصیان گری بشر در برابر نظام آراسته و صالح جاری در عرصه محیط زیست است. این گونه اقدامات فسادانگیز چه از ناحیه فرد باشد، چه از ناحیه حکومت، در تضاد با خواست خداوند است؛ چرا که خداوند فساد را دوست ندارد و هرگز در مشیت ازلی نیست که انسانها فساد کنند.(13) منظور از فساد در روی زمین هر گونه نابسامانی و ویرانگری و انحراف است.(14)

به عبارت دیگر، فساد به هر گونه تخریب و ویرانگری گفته می شود که نظام آراسته و صالح جاری را بر هم زند.(15) از این رو توسعه پایدار به معنای بهره برداری از محیط زیست است که با تضمین بقای زمین همراه می باشد.

موضوع مهم این است که توسعه پایدار باید در حالی که به حرمت طبیعت و توانایی اقتصادی منابع آن توجه می کند، در راه برقراری عدالت اجتماعی گام بردارد. از لحاظ اخلاقی نیز، برای دست یابی به توسعه پایدار، لازم است که سطح زندگی گروههای کم درآمد و مستضعف جامعه بهبود یابد و در عین حال، سرمایه نسلهای آینده، دچار صدمه و زیان جدی نشود. بدیهی است که این موضوع امری خطیر بوده که به یک تعهد اخلاقی قوی نیاز دارد.

شاخص بهره وری و بهره برداری

نحوه بهره برداری از منابع طبیعی و محیط زیست، به اراده انسان بستگی دارد. او ممکن است در مسیر خوشبختی و نیکی یا در مسیر فساد از آنها بهره برداری نماید. بدون تردید ریخت و پاش، اسراف و تبذیر بدترین رفتار انسان معاصر به شمار می آید.

امروزه معلوم شده است که منابع زیست محیطی موجود در زمین با توجه به جمعیت جهان محدود است و هرگونه اسراف در مصرف آنها می تواند محدودیت انسانهای دیگر را به همراه داشته باشد.

بهره وری نیز یکی از سنن الهی در دین اسلام است.(16) از دیدگاه دینی درباره بهره وری یک سلسله اصول کلی وجود دارد که می تواند بر نیازهای متغیر منطبق شود و پاسخگوی آنها باشد. یکی از این اصول، قانون لاضرر است که به وسیله آن می توان هر حکمی را که باعث ضرر و زیان باشد محدود ساخت و بسیاری از نیازها را از این راه، محدود نمود.

امروزه، بیشتر از واژه بهره وری سبز که بیانگر آلودگی کم به همراه صرفه جویی است، استفاده می شود که در ادیان گوناگون به آن سفارش شده است.

بررسیهای به عمل آمده از دیدگاه دینی، نشان می دهد که اسراف و تبذیر از مذموم ترین اعمال به شمار می روند و هرگونه رفتار اسراف گونه درباره محیط زیست، نوعی رفتار ناهنجار زیست محیطی به حساب می آید که با اصول ارزشی دین در تضاد است و باید از آن پرهیز نمود. مبانی نگهداری از محیط زیست از دیدگاه دین، هیچ گونه تباینی با بهره وری اصولی از طبیعت ندارد، بلکه با نحوه بهره برداری از آن مرتبط است.

دیدگاه دینی، پایه پایداری را بر استفاده مشروع قرار می دهد. این دیدگاه به مجموعه شرایط، مقررات و حدودی که خداوند درباره بهره وری و بهره برداری از منابع طبیعی [خداوندی[ تعیین نموده است، توجه کامل دارد.

شاخص تعادل

شرایط کنونی، خواهان آن است که همزمان، در چند جبهه به تغییرات مهمی دست زد تا بتوان تعادلی برای نگهداشتِ قابلیت سکونت کره زمین برقرار کرد.

رسیدن به منظور فوق، در گرو توسعه کیفی محیط زیست است و چنان توسعه ای، محتاج نگرش جامع به توسعه بخشهای مختلف خدماتی و تولیدی، متناسب با امکانات بالفعل محیط زیست است.

عدم کنترل رشد جمعیت می تواند باعث تولد و بلوغ و حرکت انسانهایی شود که هیچ گاه فرصت تعادل را پیدا نمی کنند و وجود انسان منحصر به نمودی از خصلتهای حیوانی و غریزی می شود.(17)

دین با مقررات اخلاقی و تعالیم خود، غرایز انسان را تعدیل و او را به عزت نفس و مناعت طبع و نیکوکاری و پرهیزگاری دعوت می کند و در این راه، به سخنرانیهای بی روح بسنده نمی کند؛ بلکه از طریق تعیین پاداشهای بزرگ و کیفرهای سخت، از حرص و آزهای نامشروع و آزاردهنده می کاهد.

از سوی دیگر، در دین اسلام قانون لاضرر (لاضرر و لا ضرار فی الاسلام) وجود دارد که بر طبق آن ضرر و زیان زدن به شخص یا اشخاص دیگر به هیچ وجه روا نیست و پیامبر اسلام ـ صلی الله علیه وآله وسلم ـ به شدت آن را نهی فرموده است.(18) امروزه آلودگی محیط زیست مصداق بارز ضرر وارد نمودن به سلامت افراد جامعه به شمار می آید.

به طور خلاصه، محیط زیست برای موجود زنده، حاصل مجموعه ای از تعادلهاست که بر هم خوردن هر کدام ضمانت دوام زندگی را تضعیف می کند. باید باور داشت که در خلقت هر کدام از موجودات زنده حکمتی وجود دارد و ناپدید شدن هرگونه گیاهی یا حیوانی بر آسیب پذیری سایر گونه ها در بلندمدت اثر می گذارد.

شاخص عدالت و برابری

آیا عادلانه است کسانی که امروزه زندگی می کنند منابع و فرصتهای اقتصادی را تصاحب کنند و با کسب منافع آنها، مخارج آنها را به نسلهای بعدی واگذار کنند؟ هر شخصی امانتدار منابعی است که نسلهای آینده بشر بدان نیاز دارد و نه تنها در برابر کسانی که در حال حاضر در پناه آنها زندگی می کنند، بلکه در برابر همه بشریت و برای همیشه متعهد است.

از دیدگاه دین اسلام انسان باید در بهره برداری از منابع، نه تنها به حقوق افراد جامعه توجه داشته باشد (عدالت درون نسلها) بلکه به حقوق نسلهای آینده که چنین منابعی ضامن حیات و بقای آنها می باشد، نیز توجه کامل مبذول دارد (عدالت بین نسلها).

اصل عدالت در دین اسلام اصلی اساسی برای ایمان قلمداد شده است. عدالت و بی عدالتی مطابق نص قرآن میزان اصلی در قضاوت اعمال بد و خوب آدمی است. در این دیدگاه، هیچ فرد یا گروهی در هیچ سطحی اجازه ندارد به طریقی از منابع بهره برداری نماید که رفاه دیگران را به خطر اندازد؛ نظام محیط زیست را نابود کند و از اصول و معیار برابری تخطی نماید و آسایش زیستی انسانها را بر هم زند.

شاخص انسان

پژوهشگران جهانی براساس تحقیقات خود معتقدند که ادامه تخریب و تهدید زیست محیطی که به دست انسان صورت می گیرد، دیر یا زود مرگ کره زمین و موجودات آن از جمله انسان را به دنبال دارد.

اگر آدمی هیچ گونه معنای ژرف و شایسته احترام را در طبیعت مشاهده نکند و آن را از حالت قدسی خالی ببیند، چنان از آن بهره برداری می کند که به نابودی آن بینجامد. بحران زیست محیطی کنونی که به حق، افکار عمومی را سخت مضطرب ساخته، نتیجه ای روشن از این طرز برخورد انسان فنی است.

تمامی مسائل فوق ناشی از نادیده گرفتن خود انسان است. انسان نیاز دارد که بر ویژگیهای اخلاقی و معنوی تأکید ورزد. شناخت انسان یک اصل فلسفی ـ مذهبی است که شروع هرگونه تغییر و تحولی را از انسان می داند و بر این باور است که برای تغییر او باید او را شناخت. از دیدگاه دین، انسان به عنوان یک مجموعه پیچیده به درک عمیق نیاز دارد؛ زیرا دارای نظریات، عقاید و ارزشها می باشد. از این دیدگاه، انسان در مرکز توجه قرار دارد.(19)

این نظریه به ما می فهماند که فطرت انسانها باید کانون توجه تلقی شود و حتی اگر او خود از این فطرت غفلت ورزد، باید او را متوجه آن نمود. در حالی که در دیدگاه پراگماتیسم، خود انسان مورد توجه قرار نمی گیرد؛ بلکه او را براساس پیروزیهایش ارزیابی می کنند.

در دنیای معاصر، ماده گرایی و منفعت پرستی افراطی، برای انسانها مجالی نگذاشته است تا فرهنگ و تمدن حقیقی و معرفتی که می تواند هدف زندگی انسانها را شایسته فهم و پذیرش سازد، درک نمایند.

این را باید پذیرفت که آن مردمی که از شرابِ منفعت و لذت خودخواهی سرمست می شوند، فرهنگ، معنویت، اخلاق و حتی مذهب و انسانیت و همه عناصر سازنده انسان را خواب و خیال تفسیر و تعبیر نشدنی تلقی می کنند که سرانجام آن، از بین بردن هر آنچه که در اطراف اوست خواهد بود.

شاخص مسئولیت

در زندگی روزانه، عوامل و حوادث بسیاری موجب عکس العمل در ما می شوند که با تلاش فعالانه ذهنی یا عملی ما همراه است. این حوادث و عوامل را می توان به سه دسته تقسیم کرد.

نخست، عوامل و حوادثی که سلامت و تعادل جسمانی ما را به خطر می اندازند. ما نسبت به هر عاملی که این تعادل را بر هم زند حساس هستیم و برای دفع آن و صیانت نفس احساس مسئولیت جدی می نماییم. این نوع احساس مسئولیت دارای ریشه فطری است.

دوم، عوامل و حوادثی که سلامت و تعادل عاطفی ما را بر هم می زند. ما اشیاء بسیاری را دوست می داریم یا به آنها عشق می ورزیم و نسبت به بسیاری دیگر کینه و نفرت داریم. از این رو، اگر به هر یک از افراد یا عناصری که دوستشان داریم، گزندی برسد، آرامش ما بر هم می خورد و به ناراحتی و اضطراب دچار می شویم، به طوری که نمی توانیم بی توجه باشیم.

از این رو در اندیشه طرح اقدامی برای رفع خطر از محبوب خود بر می آییم و تنها وقتی به آرامش می رسیم که به وظیفه خود نسبت به وی عمل کرده و آنچه از دستمان برای کمک به او بر می آید، انجام داده باشیم.

سوم، حوادث و عواملی که متضاد با نظام ارزشی و عقاید ما هستند. این عوامل باعث برانگیختن حس مسئولیت و اقدام عملی برای رفع آنها می شوند. معیار و مبنای قضاوت درباره آنچه در محیط رخ می دهد و راهنمای ما در انتخاب یا رد و انکار امری محسوب می شوند، همان عقاید و جهان بینی ماست. در واقع هیچ شخصی بدون یک چنین موازین و معیارهایی نمی تواند موقع و موضع استقرار و پایداری در زندگی فردی و اجتماعی انتخاب کند.

در این که موارد اول و دوم به نوعی می توانند در حفظ محیط زیست مؤثر شوند، شکی نیست. آری می توان جامعه ای را تصور نمود که افراد آن برای جلوگیری از اثرات زیانبار آلودگی بر سلامت جسمانی خود، با آلوده کردن محیط زیست مخالفت کنند یا جامعه ای که افراد آن به دلیل احساسات عاطفی و علاقه ای که به پرندگان دارند، با قتل عام آنها مخالفت نمایند.

اما از دیدگاه دینی زمانی در افراد احساس مسئولیت ایجاد می شود که علاوه بر به خطر افتادن سلامت جسمانی و عاطفی، نظام ارزشی و عقاید آنها نیز به خطر افتد. در این حالت تنها قدرت ایمان که شالوده آن توجه به خدا و مقررات دینی است بهترین ناظر است که می تواند ضمانت اجرا را بر عهده افراد بگذارد.

میزان تأثیری که ایمان به خدا در ریشه کن ساختن عوامل مخرب زیست محیطی و هدایت افراد به راه صلاح و نیکی دارد، از مقررات و توجیهات فنی ساخته نیست. آنچه بشر انجام می دهد، از اعتقادات او سرچشمه می گیرد. اعتقادات نزد مردم از قوانین حکومتی نیرومندترند و پایبندی افراد به اعتقادات، بیشتر از پایبندی آنها به قوانین است.

از طرف دیگر، نسلها به صورت زنجیره وار با هم ارتباط دارند و این موجب پیدایش تعهداتی شده که هر نسل برای حفظ سرمایه نسل بعد ملزم به اجرای آن تعهدات است.

نسل امروز باید این ایده را در ذهن بپروراند که نسلهای آینده نسبت به اعمال، رفتار و فعالیتهای نابخردانه ما آسیب پذیرند.

بنابراین، نسل امروز، ملزم به فراهم سازی زمینه مساعد برای استقرار نظام پویا و کارآمد بوده تا نسل آینده که فرزندان نسل امروزند از مواهب طبیعی بهره مند گردیده، بر تداوم این کار به نسلهای بعد صحه گذارند. بدین صورت تعهدات و مسئولیتهای اخلاقی زنجیره واراز زمان حال تا آینده دور ادامه می یابند.(20)

حکومتهای بشری که خواهان حکومت منهای دین و ایمان هستند، فقط از یک سلسله تعدیها و خلافکاریهای آشکار می توانند جلوگیری کنند؛ ولی هرگز از تعدیهای پنهان که از دید دستگاههای انتظامی به دور است، نمی توانند جلوگیری نمایند. درباره چنین خلافها و قانون شکنیها، جز ایمان، وحی، مسئولیت و ترس از کیفرهای الهی چیز دیگری مؤثر نیست و نمی تواند باشد.(21)

شاخص آگاهی

ناآگاهی، آگاهی کم و پایین بودن سطح فرهنگ عمومی افراد از جمله عوامل تخریب محیط زیست به شمار می آیند(22) که ناشی از پیچیده بودن سفارشهای فنی ارائه شده است و می تواند زمینه سوء استفاده عده ای را در تجاوز به منابع و سرمایه های ملی فراهم آورد. گاهی این روند نامطلوب، طوری برای مردم غفلت آور است که دیگر مشاهده و تخریب و نابودی محیط زیست، منابع و سرمایه های ملی یا حتی شنیدن اخبار در این باره برای آنها چندش آور می شود و چندان مهم جلوه نمی کند و به راحتی از کنار آن می گذرند و گاه فضای جامعه به گونه ای شکل می گیرد که افرادِ متجاوز، سرفرازند نه سرفرود.

افراد زمانی از انگیزه کافی برای حفظ و حراست از محیط زیست و دستیابی به زندگی پایدار برخوردار خواهند شد که دستیابی آنها به اطلاعات مطلوب و بهینه شده زیست محیطی آسان باشد.(23)

درک مسائل یاد شده برای اذهانی که تحت تأثیر دیدگاههای فنی هستند به دلیل پیچیده بودن آنها، آسان نیست، در حالی که توصیه های دینی به نوعی به عنوان آگاهی هویت فردی مطرح است تا هویت اجتماعی و این تک تک افراد هستند که برای تحقق پایداری باید تلاش نمایند.

بحث و نتیجه گیری

طی دو قرن اخیر، با اوج گیری توانایی فن آوریها، تعادل زیست محیطی به زیان طبیعت بر هم خورد. لطمات وارد بر طبیعت در این دوران اسف بار و گاه جبران ناپذیر شد و در ربع آخر قرن بیستم، از مرز فاجعه گذشت.

توسعه روزافزون بشر نباید مخلّ انسجام طبیعی و موجب نابودی دیگر موجودات زنده شود، همچنان که در بیانیه مشترک wwFLUCN، UNEP که در کتاب for the Earth caring (ظرفیت زمین یا مراقبت از زمین) انتشار یافته، آمده است:

«مردم در بسیاری از جوامع باید طرز نگرش خویش نسبت به طبیعت را دگرگون کنند؛ زیرا که طبیعت بیش از این نمی تواند نیازهای آنها را تأمین و اثرات آنان را تاب آورد.»(24)

با توجه به روندی که هم اکنون وجود دارد، آینده منابع طبیعی بس مبهم و نابسامان به نظر می رسد؛ زیرا سرعت تخریب این منابع با سرعت اقداماتی که به منظور احیا و حفظ آنها انجام می شود مقایسه پذیر نیست. بدیهی است اگر اقداماتی اساسی برای اصلاح روند فعلی استفاده از منابع و محیط زیست به وجود نیاید در آینده نزدیک دچار مشکلات جدی در این باره شده و در نهایت به توسعه پایدار که هدف غایی است، دسترسی پیدا نخواهیم کرد.(25)

همان گونه که نویسندگانی چون بیلمز (Bilmes) و بای فورد (Byford) اشاره کرده اند، سبزهای روحانی، زنگارهای محیط زیست را تنبیهی برای مصرف گرایی بیش از حد و اسراف و از بین رفتن معنویت تلقی می کنند. سیمونز (simmons) به نحوی ماهرانه دیدگاههای گوناگون را که با مبانی اخلاقی ارتباط می یابد، گرد آورده است. وی با عنایت وافر بر تحقیقات بلاک (Black)، بولدینگ (Boldaing)، توین بی (Toynbee) و براون (Bruhn) چنین نتیجه گیری می کند که نیاز است تا آن اخلاق کارآمدی را که سرمایه داری پروتستان در قرون نوزدهم میلادی نهال آن را کاشت و به طور یکسان در کشورهای سرمایه داری و سوسیالیستی ثمر داد، مورد ارزیابی مجدد قرار دهیم.(26)

اکثر متفکران و فیلسوفان انسان شناس غربی و شرقی معاصر، این حقیقت را پذیرفته اند که وضع بسیار وخیم کره زمین ما اگر معلول چند علت باشد، قطعاً یکی از اساسی ترین آنها تفکیک جدی میان علوم و معنویات، ارزشها و فرهنگ والای آنهاست که در روزگاری نه چندان دور، به وسیله بعضی از سطحی نگران با وجد و شعف فراوان برای جوامع بشری مطرح شد.

بحران محیط زیست که در حال حاضر گریبانگیر اکثر کشورهاست، از بحران روحی و اخلاقی سرچشمه گرفته است. دین اسلام از طبیعت و جهان محیط بر انسان و خود انسان، تعریف مخصوص به خود دارد که می تواند از طریق اصلاح اخلاقی و تربیتی بشر راهگشای حل معضلات زیست محیطی امروز باشد.

حاصل آنکه، آنچه تاکنون تحت عنوان پایداری محیط زیست انجام گرفته، چیزی بیش از فعالیتهای فنی در استفاده از منابع نبوده و دراین باره، به اصول دینی توجهی نشده است. این عدم توجه باعث اشکالات فراوانی شده که در نهایت به تخریب منابع انجامیده است.

تبیین اصول اساسی برای بهره وری، نظیر قانون لاضرر، تعدیل غرایز انسان به نحو صحیح از طریق تعیین پاداشهای بزرگ و کیفرهای سخت، رعایت عدالت درون نسلی و بین نسلها، توجه به خود انسان و ایجاد مسئولیت در او نسبت به اعتقادات و ارزشها از جمله نقاط قوت دیدگاه دینی در استفاده از منابع موجود در طبیعت است.

سخن این است که زبان جدیدی در حال تولد است که ظرفیتها، ضرورتها و راهکارهای خود را داراست. این زبان جدید و راهکار نو باید در فلسفه و مذهب ریشه داشته باشد و در آن بر شناخت انسانها تأکید شود؛ چرا که هرگونه تغییر و تحول از انسانها شروع می شود و بالطبع انسانها پایداری را به وجود می آورند و پایه های آن را مستحکم می کنند؛ از این رو دیدگاه جدید در پایداری باید علاوه بر عوامل فنی، متوجه انسان باشد که خواه ناخواه وجهه ای فلسفی را در بر می گیرد.(27)

منظور از مطالب فوق آن نیست که به عقب برگردیم؛ بلکه هشدار می دهیم که مبادا وسیله را جایگزین هدف کنیم. اقتصاد، فیزیک و فن آوری برای زندگی لازم است؛ اما ما برای آنها زندگی نمی کنیم.

راه حل بحران محیط زیست در گرایش دینی است؛ به دلیل اینکه دین بهترین راه حل را ارائه می دهد. به بیان دیگر، آنچه مورد نیاز است یک بافت دینی است که در آن مفهوم رابطه انسان با طبیعت و تسلط او را بر فرآیند استفاده از منابع طبیعی مجدداً تعریف نماید. بدین معنا که انسان مانند باغبان، چنان هشیارانه عمل کند که به جای تباه ساختن کیفیت محیط زندگی خود آن را غنی و سرشار سازد.

کوتاه سخن اینکه دعوت مردم به حفظ محیط زیست بدون استمداد از یک پشتوانه دینی، بی اثر و کم اثر خواهد بود و به همین دلیل باید کوشش نمود تا عوامل مخرب زیست محیطی در پرتو ایمان و تقوی رفع شوند.

با توجه به توضیحات فوق به نظر می رسد اگر توصیه های پایداری و حفاظتی بر اصول دینی بنا شوند، از ضمانت اجرایی مستحکمی برخوردار خواهند بود و شک نیست که در آینده نه چندان دور، علم محافظت از محیط زیست نیز همانند سایر علوم به ظرایف و اسرار نهفته بیشتری که در توسعه و سلامت بشری در دیدگاه دینی نهفته است، پی خواهد برد.

پیشنهادها

با توجه به بررسیهای انجام شده در این مقاله و بحث و نتیجه گیری که به عمل آمد، موارد زیر را به منظور پایداری محیط زیست پیشنهاد می کنیم:

1ـ به شهادت تاریخ گذشته و معاصر، شگفت انگیزترین رفتارهای اجتماعی (چه در جهت رشد و چه در جهت ارتجاع) بستری اعتقادی داشته اند. بنابراین شایسته است تا جوامعی که عزم خود را به اعتلا و رشد و پایداری زیست محیطی خویش عزم کرده اند از این ویژگی به نحو شایسته استفاده کنند؛

2ـ باید بر آگاه سازی افراد بیشتر تأکید شود؛ چرا که افراد هستند که برای تحقق پایداری تلاش می نمایند؛

3ـ در سیاست گذاریها و تعیین برنامه های توسعه پایدار، تعادل مد نظر قرار گیرد که مهم ترین آن بها دادن به انسانهاست؛

4ـ هیچ قانون و نگهبانی نمی تواند افراد را به احترام گذاردن به محیط زیست مجبور نماید. احترام به محیط زیست، نتیجه آموزش تعالیم دینی در این باره است؛ از این رو، از این نوع آموزشها، باید بیشتر بهره گرفت؛

5ـ باید مروج کشاورزی با ملاحظات انسانی آن بود و نباید فراموش کرد تا ایجاد یک نظام کشاورزی پایدار، راهی بس طولانی در پیش است. امید آن که بتوان رسالت ترویجی خود را برای ایجاد نظام کشاورزی با ابعاد انسانی و اخلاقی نشان دهیم و موجبات ترقی و تعالی بشریت را فراهم آوریم؛

6ـ برخی از مسئولان در عمل، این اهرم قدرتمند (تلاشهای دینی) در قلمرو حفاظت محیط زیست را مورد بی مهری قرار داده و بدان توجهی نکرده اند و تنها جسته و گریخته اقداماتی صورت داده اند که چندان مؤثر نیست؛ توصیه می شود که مسئولان از این اهرم قدرتمند کمال بهره را ببرند و راهکارهای محافظتی به کمک اعتقادات اسلامی را از طریق تحقیق، تعیین کنند؛

7ـ اجرای سیاست توسعه پایدار و بی زیان نیازمند اعمال تغییرات اساسی در معیارها و ارزشهاست. امروزه، دلیل اصلی تخریب محیط زیست، بی مسئولیتی و عدم توجه به ارزشهای والای انسانی است؛ به همین دلیل باید در ارزشها تحولی اساسی صورت گیرد؛

8ـ درک مسائل محیط زیست برای اذهانی که امور را از دریچه تنگ منافع خصوصی یا سوداگری صرف می نگرند، آسان نیست. به همین دلیل آموزش عمومی مردم در زمینه محیط زیست، باید در دستور کار رسانه های گروهی و مراکز تبلیغی قرار گیرد تا از این طریق، نگرش آنها را نسبت به طبیعت اصلاح کرد و رفتار آنان را با طبیعت متعادل ساخت؛

9ـ کشورهایی که خود را اسلامی می دانند باید طبق اصول و معیارهای ذکر شده در این مقاله عمل کنند؛ باید اندیشه افزون طلبی و سودجویی افراطی را که موجب نادیده انگاشتن تعادل محیط زیست است، کنار بگذارند؛

10ـ شرایط کنونی ایجاب می نماید تا در تمامی بخشهای علمی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی، اقدامات فوری صورت گیرد. این شرایط، توجه بیشتری از جانب تک تک افراد را می طلبد، همه ما در برابر یک دشمن مشترک (اقدامات برهم زننده و مخل تعادل محیط زیست و نابودی میراث متعلق به نسلهای آینده) مسئولیت مشترک داریم و برای اجرای این مسئولیت، باید بسیج شویم؛

11ـ اگر بخواهیم از یک فاجعه بشری در آینده جلوگیری کنیم و زمین که تنها مأمن ماست از بین نرود، باید در تعهدات و مسئولیتهای خود نسبت به زمین و حیات موجود در آن، به طور عمیق تجدید نظر نماییم؛

12ـ آلودگی و نابودی محیط زیست مثل آتش است که هیزم تر و خشک را می سوزاند. تمامی ساکنان کره زمین باید برای پایداری محیط زیست مشارکت کنند. کشورهای اسلامی باید سعی کنند به کشورهای غربی فشار آورند تا بیش از همه مسائل جهانی حفظ محیط زیست را رعایت کنند و به علاوه سهم مالی بیشتری را برای بازسازی و پاکسازی محیط زیست بپردازند؛

13ـ برای رسیدن به پایداری، همکاری عمیق بین رهبران دینی و دانشمندان محیط زیست، اقتصاددانان، کارشناسان آموزشی و سیاستگذاران توصیه می شود.

[ 17 Nov 2011 ] [ 10:45 قبل از ظهر ] [ Said Ahmad Ali Fayez Wasal ] [ ]


حفاظت محیط زیست

حفاظت محیط زیست

تازه کردن چاپ
علوم طبیعت > زیست شناسی > بوم شناسی
--> (cached)

مقدمه

بحث در مورد روابط انسان و طبیعت یک بحث قدیمی است. آیا انسان برای این خلق شده است که بر طبیعت غلبه کند، آقا و صاحب آن شود یا اینکه به دلیل جنگ علیه طبیعت ، دیوانه است. مدتهای مدیدی چنین می‌اندیشیدند که طبیعت با نیروی فوق‌العاده تصفیه کننده و تنظیم کننده‌اش ، تعرضات انسان را هضم خواهد کرد و کشفیات علمی زیانهای احتمالی پیشرفت را خنثی خواهد نمود، جهان افسار گسیخته است. جمعیت ، جنگل‌زدایی و مصرف انرژی با خطر برهم زدن نظم موزون و شگفت‌انگیز مکانیزم جهان ، سرعت می‌گیرند. یک سرود محلی فرانسوی چنین می‌گوید: آسیابان تو در خوابی ، آسیابت خیلی تند می‌چرخد ... .

حفاظت از حیونات و گیاهان بومی؛ چرا؟

انسان هوشمند ... یا انسان ویرانگر؟ جد گاو اهلی امروزی در سال 1627 در لهستان کشته شد. گورخر کواگای معروف نیز که به واسطه پوشش پوستش نیمه اسب و به واسطه گردنش نیمه گورخر بود، در سال 1880 در آفریقای جنوبی ناپدید شد. گاهی اوقات هیچ چیز جلوی خشم ویرانگر انسان را نمی‌گیرد. سازمان بین المللی حفاظت از طبیعت تعداد 5 هزار جانور را در فهرست قرمز انواع مورد تهدید قرار داده است.

شاید بعضی بگویند: خوب ، که چی؟ مگر دایناسورها حدود 655 میلیون سال پیش ، از کره زمین محو نشدند؟ مسلما بلایای طبیعی یا تغییرات آب و هوایی باعث دگرگونیهای مهمی در میراث جانداران ما شده‌اند. آیا این می‌تواند دلیلی باشد برای آنکه ، انسان به شخصه ، مصیبت فقر و حتی انهدام جهان زنده را سازماندهی کند؟



img/daneshnameh_up/6/65/زمین.jpg

ضرورت حفاظت از موجودات زنده

ضرورت حفاظت از موجودات زنده ، دست کم به چهار دلیل است.

زنجیره حیات

جهان زنده زنجیره حیاتی باور نکردنی‌ای است که نابودی حتی یک حلقه آن بدون کیفر نمی‌ماند. جانوران محتاج گیاهان هستند که قادرند انرژی خورشیدی را به غذا تبدیل کنند. گیاهان برای انتقال دانه‌های گرده و بارور کردن آنها ، محتاج جانوران هستند و بقای جانوران منوط است به بقای طعمه‌هایشان.

یک گنجینه درمانی

پزشکان ، هزاران گیاه را در آمازون ، هند ، آسیای جنوب شرقی و چین به طریقه سنتی استفاده می‌کنند. جانوران بویژه آبزیان منشا داروهای بسیار زیادی هستند. 80 درصد از جمعیت کشورهای در حال توسعه با داروهای طبیعی معالجه می‌شوند.

یک انبار وسیع

مواد خوراکی و محصولات کشاورزی ما به تنوع زیستی وابسته‌اند. طبیعت مخزن بزرگ مواد خوراکی است که هنوز چندان مورد استفاده قرار نگرفته است. انسان در انتخاب مواد غذائیش کاملا محافظه‌کار است.

معدنی برای صنعت

نشاسته‌ها ، شیره بعضی از نباتات ، روغنهای گیاهی ، چربیهای گیاهی یا حیوانی ، دیر زمانی است که مورد استفاده تمامی شاخه‌های صنعت قرار می‌گیرند. گیاهانی مانند نیشکر ، چغندرقند و گندم ، امیدهای شناخته شده انرژی سبز هستند.

بهره برداری مفرط از انواع جانوران

علت تهدید بیش از 3/1 از انواع موجودات ، بهره برداری مفرط از آنهاست. انسان برای تهیه کالاهای مفید ، لوزام زیبایی یا کالاهای جالب توجه ، انواع موجودات را به شیوه‌ای کنترل نشده مورد بهره برداری قرار داده است. عاج فیلها ، شاخ کرگدنها ، پوست تمساحها ، کاسه لاک‌پشتان حیوانات آزمایشگاهی و ... جنسهای تجارتهای پرسود هستند. جانوران تنها موجوداتی نیستند که مورد بهره برداری مفرط واقع شده‌اند. بهره برداری از جنگل باعث کاهش و حتی نابودی انواع گیاهان شده است.



عکس پیدا نشد

چگونه از طبیعت حمایت کنیم؟

حفظ پارکها

یکی از طرق نجات انواع موجودات و مسکن طبیعی آنها عبارت است از ایجاد حفاظتگاهها یا پارکها ، اولین قانون در بسیاری از پارکها به حمایت و نگهداری مربوط می‌شود. برای احیا زنجیره حیاتی که شامل حیوانات شکاری و طعمه‌ها می‌شود، بسیاری از انواع موجودات کمیاب باید دوباره وارد شوند. گاهی اوقات لازم است که انسان به بعضی از انواع موجودات مزاحم نظم دهد و بالاخره نباید فراموش کرد که محیط طبیعی غالبا نیاز به نگهداری دارد.

حفاظتگاههای گیاه شناسی و باغ وحشها

هنگامی که یکی از انواع موجودات در مرز نابودی قرار دارد، می‌توان با انتقال آن به خارج از مسکن طبیعی و قرار دادن آنها در یک حفاظتگاه گیاه شناسی یا در یک باغ وحش در صدد نجات نهایی آن برآمد. در فرانسه ، چهار حفاظتگاه گیاه شناسی وجود دارد.

مقررات

حفاظت از طبیعت می‌تواند از سه طریق زیر انجام شود. حمایت قانونی از انواع موجودات ، حمایت قانونی از محل‌های ویژه ، فضاها ، حفاظتگاهها و ... ، سلاح قدرتمند ، اما گرانقیمت خرید زمین ، در فرانسه سازمان حفاظت محیط زیست در طی 15 سال ، 6 درصد از طول سواحل دریایی یا دریاچه‌ای را خریداری کرده است.

شش اهرم برای عمل

قوانین

قانون مربوط به موسسات ناسالم یا خطرناک به سال 1917 بر‌می‌گردد. قوانین متعدد جالب توجه در زمینه‌های مختلف مربوط به محیط زیست پایه گذاری شده است، بویژه قوانین 1961 و 1980در مورد آلودگی آب ، 1975 در مود فضولات ، 1985 در مورد کوهستان ، 1986 در مورد ساحل دریاها 1987 در مورد خطرهای جدی دیگر. اگر این قوانین به نحو احسن اجرا شوند و میان مجریان قوانین همکاری و هماهنگی وجود داشته باشد، می‌توان تا حدودی به حفظ محیط زیست امیدوار بود.

انگیزه های اقتصادی یا مالیاتی

چهار نوع انگیزه اقتصادی مالیاتی به اجرا در آمده‌اند. وضع مالیاتی برای جریمه کردن کالا یا فعالیت‌هایی که برای محیط زیست نامساعد هستند، کاهش مالیات یا پرداخت سوبسید برای کالاهایی که از آلودگی محیط زیست می‌کاهند مانند بنزین بدون سرب و انگیزه‌های دیگر.

شهروندان و انجمنهای فعال

دولت یا اجتماعات محلی ممکن است در وظیفه خود در حفاظت از محیط زیست اشتباه کنند. یا کم‌کاری کنند. بنابراین در صورت فقدان دولت قدرتمند شهروندان خودشان باید بسیج شوند تا بتوانند از محیط زیست حمایت کنند.


  • آموزش محیط زیست: قوانین مالیات‌ها ، نمی‌توانند شهروندان را مجبور به محترم شمردن محیط زیست کنند. مگر آنکه این احترام از طریق آموزش به آنها القا شود.

تحقیقات علمی

مسلما ، فقدان اطمینانهای علمی ، مسئولین سیاسی یا اقتصادی را از اتخاذ تصمیم‌ها و ازپش بینی نامعلوم ، معاف نمی‌کند. تحقیق علمی مربوط به محیط زیست بسیار ضعیف است. دو کشور متحده آمریکا و آلمان 60 درصد از تحقیق جهانی در زمینه محیط زیست را به خود اختصاص می‌دهند. در سطح اروپا بسیاری از برنامه‌های جامعه اقتصادی در مورد محیط زیست است.

اقدام بین المللی

زمین یکی است اما جهان چنین نیست. این فرمول یادآوری می‌کند که بشر کشتی‌سوار است. اما به تعداد دولتها ، کاپیتان وجود دارد. به لطف خدا ، ضرورت همکاری بین‌المللی در آغاز قرن 21 ، تشدید شده است
[ 17 Nov 2011 ] [ 10:7 قبل از ظهر ] [ Said Ahmad Ali Fayez Wasal ] [ ]


آلودگی محیط زیست

دید کلی

آلودگی محیط زیست از منابع گوناگون صورت می‌گیرد. با پیشرفت تمدن بشری و توسعه فن‌آوری و ازدیاد روز افزون جمعیت ، در حال حاضر دنیا با مشکلی به نام آلودگی در هوا و زمین روبرو شده است که زندگی ساکنان کره زمین را تهدید می‌کند. بطوری که در هر کشور حفاظت محیط زیست مورد توجه جدی دولتمردان است. امروزه وضعیت زیست محیطی به گونه‌ای شده است که مردم یک شهر یا حتی یک کشور از آثار آلودگی در شهر یا کشور دیگر در امان نیستند.


تصویر



برفی که در نروژ می‌بارد مواد آلاینده‌ای به همراه دارد که منشا آن از انگلستان و آلمان است. یا باران اسیدی در کانادا نتیجه مواد آلاینده‌ای است که منشا آنها از ایالات متحده است. در آتن گاهی مجبور می‌شوند به علت آلودگی شدید هوا کارخانجات را تعطیل و رفت و آمد اتومبیلها را محدود کنند. شهرهای دیگر دنیا مانند مکزیکوسیتی ، رم و تهران نیز با مشکل آلودگی هوا دست به گریبانند. آلودگی دریاها ، رودخانه‌ها ، دریاچه‌ها و اقیانوسها و جنگلهای نیز نیز موضوع بحث جدی می‌باشند.

آلودگی محیط زیست و لایه ازن

یکی از مسائلی که در سالهای اخیر باعث نگرانی دانشمندان شده ، مسئله تهی شدن لایه ازن و ایجاد حفره در این لایه در قطب جنوب است. لایه اوزون در فاصله 16 تا 48 کیلومتری از سطح زمین قرار گرفته و کره زمین را در برابر تابش فرابنفش نور خورشید محافظت می‌کند. هر گاه از مقدار لایه ازن ، 10 درصد کم شود، مقدار تابشی که به سطح زمین می‌رسد تا 20 درصد افزایش می‌یابد. تابش فرابنفش موجب بروز سرطان پوست در انسان می‌شود و به گیاهان صدمه می‌زند. مولکولهای کلروفلوئورکربنها (CFCها) در از بین بردن لایه ازن موثرند. از این ترکیبات بطور گسترده در دستگاههای سرد کننده و در افشانه‌ها (اسپری‌ها) استفاده می‌شود.

این مولکولها به علت پایداری آنها به استراتوسفر راه می‌یابند و در آنجا بر اثر تابش خورشید پیوند C-Cl شکسته می‌شود. اتم کلر حاصل به مولکول ازن حمله می‌کند و مولکول CLO را می‌دهد. این مولکول بنوبه خود با اکسیژن ترکیب شده ، مولکول O2 و اتم Cl آزاد می‌شود که مجددا در چرخه تخریب اوزون شرکت می‌کند. از این روست، در عهدنامه سال 1978 مونترال قرار این شده که از مصرف کلروفلوئوروکربنها به تدریج کاسته شود و مواد دیگری به عنوان جانشین برای آنها یافت شود و یافتن چنین ترکیباتی بطور مسلم کار شیمیدانان است.



تصویر

آلودگی هوا و مه دود فتوشیمیایی

بسیاری از مناطق شهری با پدیده آلودگی هوا روبه‌رو هستند که در جریان آن ، سطوح نسبتا بالایی از ازن در سطح زمین که جزء نامطلوبی از هوا در ارتفاعات کم است، در نتجه واکنش نور القایی آلاینده‌ها تولید می‌شود. این پدیده را مه دود نور شیمیایی می‌نامند و گاهی از آن به عنوان "لایه ازن در مکانی نادرست" از نظر تشابه آن با مسئله تهی شدن ازن استراسفر یاد می‌کنند. فرآیند تشکیل مه دود در واقع شامل صدها واکنش مختلف است که دهها ماده شیمیایی را دربرمی‌گیرد و بطور همزمان رخ می‌دهند. در واقع ، هوای شهرها را به "واکنشگاههای شیمیایی عظیم" تشبیه کرده‌اند.

پدیده مه دود شیمیایی ، نخستین بار در دهه 1940 در لوس آنجلس مشاهده شد و از آن زمان ، عموما به این شهر بستگی داده شده است. اما در دهه‌های اخیر با کنترل آلودگی هوا مسئله مه دود در شهر لوس آنجلس بطور نسبی تخفیف پیدا کرده است. از نظر کمی ، اکثر کشورها و همچنین سازمان جهانی بهداشت (WHO) ، حدی را برای حداکثر غلظت مجاز اوزون در هوا در نظر گرفته‌اند که در حدود 100ppb (میانگین غلظتها در طول زمان یک ساعت) است. اوزون در هوای پاکیزه تنها به چند در صد این مقدار می‌رسد. واکنش دهنده‌های اصلی اولیه در یک پدیده مه دود نور شیمیایی ، اسید نیتریک ، NO و هیدروکربنهای سوخته نشده هستند که از موتورهای احتراقی درون سوز به عنوان آلاینده در هوا منتشر می‌شوند. جزء مهم دیگر در تشکیل مه دود ، نور خورشید است.



تصویر

باران اسیدی

یکی از جدی‌ترین مشکلات زیست محیطی که امروزه بسیاری از مناطق دنیا با آن روبه‌رو هستند، باران اسیدی است. این واژه انواع پدیده‌ها ، از جمله مه اسیدی و برف اسیدی که تمام آنها با نزول مقدار قابل ملاحظه اسید از آسمان مطابقت دارد را می‌پوشاند. باران اسیدی دارای انواع نتایج زیان‌بار بوم شناختی است وجود اسید در هوا نیز احتمالا بر روی سلامتی انسان اثر دارد. پدیده باران اسیدی در سالهای آخر دهه 1800 در بریتانیا کشف شد، اما پس از آن تا دهه 1960 به دست فراموشی سپرده شد. باران اسیدی به نزولات جوی که قدرت اسیدی آن بطور قابل توجهی بیش از باران طبیعی (یعنی آلوده نشده)، که خود به علت حل شدن دی‌اکسید کربن هوا در آن و تشکیل اسید کربونیک بطور ملایم اسیدی است، باشد، اطلاق می‌شود.

(CO2 (g) + H2O (aq) ↔ H2CO3(aq


از تفکیک جزئی H2CO3 پروتون آزاد می‌شود و PH سیستم را کم می‌کند.از اینرو PH باران طبیعی که آلوده نشده، از این منبع بخصوص حدود 5.6 است. تنها بارانی که قدرت اسیدی آن به مقدار قابل ملاحظه‌ای بیشتر از این باشد، یعنی PH آن کمتر از 5 باشد، باران اسیدی تلقی می‌شود. دو اسید عمده در باران اسیدی ، HNO3 و H2SO4 است. بطور کلی ، محل نزول باران اسیدی در مسیر باد دورتر از منبع آلاینده‌های نوع اول ، یعنی SO2 و نیتروژن اکسیدها است. باران اسیدی به هنگام حمل توده هوایی که آلاینده‌های نوع اول را دربردارند، بوجود می‌آیند. از اینرو باران اسیدی یک مشکل آلودگی است که به علت حمل دور برد آلاینده‌های هوا ، حدود و مرز جغرافیایی نمی‌شناسد.

مواد شیمیایی آلی سمی

واژه مواد شیمیایی سنتزی از طرف رسانه‌های گروهی برای توصیف اجسامی بکار می‌رود که عموما در طبیعت یافت نمی‌شوند. ولی توسط شیمیدانان از اجسام ساده‌تر سنتز شده‌اند. اکثریت مواد شیمیایی سنتزی که مصرف تجارتی دارند، ترکیبات آلی هستند و برای بیشتر آنها از نفت به عنوان منبع اولیه کربن در این ترکیبها استفاده شده است. کربن با کلر ترکیبهای زیادی را تشکیل می‌دهد که به علت سمی بودن آنها برای بعضی گیاهان و حشرات ، بسیاری از این قبیل ترکیبها کاربرد گسترده‌ای به عنوان آفت کش یافته‌اند. ترکیبات آلی کلردار دیگر بطور گسترده‌ای در صنایع پلاستیک و الکترونیک بکار برده شده‌اند.

شکستن پیوند کربن به کلر بطور مشخص دشوار است و حضور کلر همچنین واکنش پذیری سایر پیوندها را در مولکولهای آلی کم می‌کند. همین خاصیت به این معنی است که با وارد شدن ترکیبهای آلی کلردار به محیط زیست ، تخریب آنها به کندی صورت می‌گیرد و بیشتر تمایل به جمع شدن دارند و به این علت به معضل بزرگ محیط زیست محیطی تبدیل شده‌اند. اجسام آلی سمی که بطور عمده مورد استفاده قرار می‌گیرند عبارتند از: انواع آفت کشها ، حشره کشهای سنتی ، حشره کشهای آلی کلردار ، ددت ، توکسافنها ، کاربامات ، حشره کشهای آلی فسفات‌دار ، علف کشها و ... .



تصویر

آلودگی آبها

آب ، تصفیه آن و جلوگیری از آلودگی و به هدر رفتن آن از مسائل بسیار مهم زمان ما به حساب می‌آید. آلودگی آبها ، معضل بزرگ زیست محیطی محسوب می‌شود که به علت پیشرفت صنایع و تکنولوژی ، هر روزه با پیشرفت روز افزون آن مواجهیم.

فلزهای سنگین و شیمی خاک

بسیاری از فلزهای سنگین برای انسان سمی هستند و چهار فلز جیوه (Hg) ، سرب (pb) ، کادمیم (Cd) و آرسنیک (As) فلزهایی هستند که بعلت کاربرد گسترده ، سمیت و توزیع وسیع آنها بیشترین خطر را از نظر زیست محیطی دارند. البته هیچ یک از این عنصرها هنوز به آن اندازه در محیط زیست پخش نشده که یک خطر گسترده بشمار آید. به هر حال ، هر یک از آنها در بعضی از محلات در سالهای اخیر در سطوحی سمی یافت می‌شود. این فلزها بطور عمده از مکانی به مکان دیگر از طریق هوا منتقل می‌شوند و این انتقال معمولا به صورت گونه‌هایی که روی ماده ذره ‌مانند معلق ، جذب سطحی شده یا در آن جذب شده است، صورت می‌گیرد.

تولید انرژی و آثار محیطی آن

بسیاری از مسائل زیست محیطی ، نتیجه غیر مستقیم تولید و مصرف انرژی ، بویژه زغال سنگ و بنزین است. ذخایر زغال سنگ در دنیا از مجموع نفت ، گاز طبیعی و اورانیوم خیلی بیشتر است. از اینرو مصرف زغال سنگ برای تولید انرژی صنعتی نه تنها ادامه خواهد یافت، بلکه احتمالا به مقدار زیادی بویژه در کشورهای در حال توسعه مانند چین و هندوستان که ذخایر زیادی از این ماده دارند، افزایش می‌یابد. از سوزاندن زغال سنگ مقدار زیادی SO2 و CO2 که آلاینده هستند تولید می‌شود. بحث انرژی هسته‌ای و سایر منابع انرژی نیز جای خود دارد.

 

[ 17 Nov 2011 ] [ 10:5 قبل از ظهر ] [ Said Ahmad Ali Fayez Wasal ] [ ]


رمان عصر خود کشی - بخش اول

رمان عصر خود کشی - بخش اول - یکم- نادر زیر لب گفت : -   در چه مصیبتی گرفتار شدم! عقب در، صدای درهم گام های سربازان و کارمندان "خاد" را می شنید.-  از چه فهمیده اند که من ...نخستین نتیجه گیری این بود که او گول آرامش های کوتا ه مدت را خورده بود واگرچه می توانست به چهرۀ دوزخی خطر نگاه بیندازد، همچون بسیاری از آدم های آسانگیر، از واقعیت دورافتاده بود. حالا سودی نداشت تا به این حقیقت بیاندیشد که گرفتار آمدن دردام « خاد » کمترین شباهتی به حواث گذشتۀ زنده گی اش نداشت. شایسته هم نبود که بازداشت خود را نا به هنگام پندارد. حتا ساده ترین آدم، بهتراز دیگران درک می کند که چه ناتوانی هایی در خود دارد. در سلول نیمه تاریک احساس می کرد که لحظات بی قیدی زنده گی اش پایان یافته است وبه جای آن که علیه اشتباهات خود اقامۀ دعوا کند، اندک اندک حاضر می شد با وضع پیش آمده، متارکۀ حقارت آمیزی را بپذیرد. فکر کرد:-   تمام اسناد وموادی که در موتر بود، همراه خود موتر، یا سوخت یا به دست مجاهدین افتاد ... مرا چه گفته گرفتار کرده اند؟پرسش ها یکی دوتا نبودند که پاسخ های خیالی وخود ساخته برای آن ها کفایت کند:-  جواد منشی راپور مرا نداده باشد!-  نی ... اگرمنشی دربارۀ من چیزی می فهمید، همان روز به حسابم می رسید!- من که علم غیب ندارم... شاید از خاطر کدام قضیۀ دیگرمراگرفته اند!- حتماً دولت سوال وجواب می کند که موتر، زنده همراه بارش چی شد؟ دفعۀ اول به یک رقم، مسؤولیت به گردن ما نیافتاد...حالا ... دولت است، معلومات می کند که چهل پنجاه کاماز یک دم چطور به چنگ مجاهدین افتاد؟! - اگر گپ دراین باشد که دربارۀ موترها از دریور ها پرسان شود، باید کُل دریورها را این جا می آوردند؛ مرا چرا تک وتنها آوردند؟ به تلاشی خانه وبسته کردن چشم هایم چه حاجت بود؟ اینقد زدن وکندن در موتر جیب برای چی؟اعتراف می کرد که هیچ کسی جز خودش ملامت نبود. پیش ازمصیبت دست کم می توانست درین باره باکسی گفتگو کند. لیکن عقل وارادۀ شخصی مثل او باحریف زورمندی مانند تقدیرکه قربانیش را درتنگنا های تردید به چنگ می آورد؛ چطور می توانست پنجه در پنجه بیاندازد؟ نکتۀ دیگر این که خیلی دشوار است درین گونه موارد با کسی حرف زد واز صدمات بعدی آن برکنار ماند. برای او، مشوره با دیگران به اندازۀ باد گذرنده ای بود که عبث می آید وبیهوده می رود.   وقتی تاریکی درسلول جاری شد، احساس پشیمانی وشکست اورا به ستوه آورد. درمدت شش ساعت که درسلول انفرادی به سر می برد؛ هیچ کسی خودرا به وی نزدیک نکرده بود وحد اعلای کاری که از دستش برمی آمد، فقط این بود که مثل درخت پیری، دراولین لحظه های هجوم توفان به زمین نخوابد، چون نوعی دل تنگی دست اندر کار اغوای اوبود ؛ قصداً یا سهواً فراموش می کرد که چیز مهمی پیش آمده است. به خود گفت:   -  با آدمی مثل من چی کار دارند!                                                   از دیوارهای زیر زمینی، بوی سمنت تازه به مشام می خورد. از داخل، فقط پنجرۀ کوچکی به سوی دنیای آزاد بازمی شد که پنج میلۀ آهنی داشت. آفتاب گرم بعد ازظهر، آرام آرام به خوابگاه غروب فرورفته بود. شب که پخته شد، مثل دیگ آش از درون می جوشید. چند نوبت دست ها را به میله های آهنی سلول قلاب کرد وبه سوی بیرون گردن کشید تا آرامش از دست رفته اش دوباره بر گردد. چون به خاطر رها شدن از شرافکار نا خوش آیند، قصداً به سوی تمایلات دیگری گریز می زد؛ پای افکارش به سیم خاردار خواهش سوزانی گیر کرد که ظاهراً مثل مورچۀ بی آزاری در گوشۀ روحش مکان گرفته بود:    - در کجا هستم؟ ابتداء خیال کرد در ریاست « خاد » زندانیش کرده اند، مگر بلا فاصله از خودش پرسید:                                                            -  کدام ریاست « خاد »؟                                                 غریزه اش پاسخ می داد:                                                                  - چه اهمیت دارد که در کدام ریاست بندی هستی ؟  عقلش اگرچه درین باره معلومات روشنی دراختیار نداشت؛ حکم می داد که دانستن این مطلب درآن لحظه واجب است. نگاهش بار دیگر از لای پنجره به بیرون راه کشید: بالا، پهنای آبی آسمان وپائین صحن سبزه پوش ساختمان با حاشیۀ گل کاری شده ودیوار های بلند ودو ردیف پیاده رو های سمنتی کم عرض. با کنجکاوی بیشتر تنه را بالاتر کشید وصورتش را به میلۀ آهنی چسپانید. آخرین گوشۀ دیوار که در دید رس وی قرار گرفت، در واقع ضلع شرقی ساختمان بود که سایبان فلزی به طول پانزده متر درآن جا بنا کرده بودند ویک ردیف از موتر های تیز رفتار والگا ونیوای روسی زیر سایبان جاخوش کرده بودند. وقتی هوا روشن شد، کارمندان مرد وزن به صورت دسته های سه نفرو دونفربا صدای بلندی گفت وگو می کردند وصدای خنده های شان به گوش می رسید. بعضی کارمندان با بی خیالی به حاشیۀ گل ها چشم دوخته وسگرت دود می کردند وبه وراجی زن هایی که با تکان دادن دست های شان در بارۀ مخاطب نامعلومی سخن می گفتند، با بی میلی گوش می دادند. نادر با خودش گفت : -  چه زن هایی ... مثل مرد ها هستند!                                                به فکراو چنین زن هایی نه تنها به زنان شهری شبیه نبودند؛ حتا به آنانی که درریاست کاماز در دفاتر کار می کردند، کمتر شباهت داشتند. وقتی زن خودش « گوهر نسا ء» را در کنار آن ها فرض کرد؛ از تعجب وحیرت سر تکان داد وزیر لب گفت :                                                                                   -  توبه خدایا ! چه دنیا یی!                                                            - دوم- برای نادر از پدرش – حبیب الله - زیاد ترخشم و کله شخی باقی مانده بود. تفاوت هایی که او را از پدر جدامی کرد، این ها بودند: اولی تادم مرگ در روستا زنده گی کرد؛ اما پسرش پس از سال ها ی کودکی، در شهرکابل به جوانی وکارو کسب رسید. تند خویی وبی باکی، پدر را به دم ساطور مرگ قرار داد، مگر نادر از کودکی درخود فرورفت. ازهمان دوران یک نوع میل به غلبه وفرصت طلبی در روح وی رسوب کرده بود. فلسفۀ زندگی او چنین خلاصه می شد: - دو دست یک مرد که نان دونفر راپیدانکرد، از قطع کردن است!تاجایی که خودش رابررسی می کرد، نتیجه می گرفت که خشم وکله شخی چه بسا فرصت های خوبی را در زندگی وی نابودکرده بود.  رانندۀ کاماز درحالات عادی باآن که خاطر خواه دوستان شایعه ساز ولافزن نبود، استعداد درخشانی درتصدیق گفته های دیگران داشت. در عوض فقط به افکار خودش احترام می گذاشت ونیروی بسیار زورمند وشگرفی بروی غلبه می کرد تا به دریافت های عقلی خودش بیشتر ازحد معمول اعتماد کند. این خاصیت، با فشار باورنکردنی در وی تحرک  ایجاد می کرد. بعضی وقت به دامان ارادۀ لجام گسیخته ای می افتاد ومانند سرباز داوطلبی که به بهای سرش به عرصۀ پیکار می شتابد، با هیجانی بدون تخفیف آماده می شد تاموانع سر را ه خود را نادیده بینگارد. کمتر اتفاق می افتاد که نمایش نهایی شخصیت اورا دیگران مشاهده کنند. از دورۀ کودکی نسبت به لاقیدی های پدر احساس بیزاری کرده بود. حبیب الله هیچ درآمدی از خود نداشت. مال وبا غ وزمین را سال ها پیش در زنباره گی و قمار به فنا داده بود. چون درمیان دو خواهرش تنها پسر خانواده حساب می شد، کسی دربارۀ میراث پدر سر راهش قرار نگرفت وعاقبت کار، به را ه گیری روی آورد وآبرویش نزدعام وخاص برباد رفت. با این همه خود سری ها، به طرز عجیبی دست به کار ی زد که همه رادر حیرت فرو برد. وقتی نادر به شش ساله گی رسید، اورا به مکتب فرستاد و حتی از رفت وآمد پسرش به مکتب شخصاً مراقبت می کرد. گپ به جایی کشید که آن « حبیب الله دزد » بچه های با زیگوش را با زور وتهدید از شاخۀ درختان پایین می کشید وآن هایی راکه در مکتب رفتن پاگریزی می کردند ولای گندم زار ها پنهان می شدند، با صدای خشنی به سوی خود فرامی خواند وگروه کوچک بچه هارا مثل رمه سوی مکتب می راند. گویا در عین حالی که به آشوبگری می پرداخت، ازهوش یک تبهکار عادی هم بهره مند بود. حبیب الله کسانی را هدف قرار می داد که سایر مردم روستا کم وبیش ازدست آن ها اذیت می شدند. بدین ترتیب هرچند خیرش به مردم نمی رسید، مزاحم زنده گی مردم عوام نمی شد. حتی دربارۀ وی می گفتند که ازپول جیب مردم فقط به قدر ضرورت خود برمی داشت. تمام دارایی زنده گی اش یک تفنگ چره ای بود که خریطۀ کوچک باروت آن را داخل پارچه یی می گذاشت و دور کمرش پیچ می داد وتا روزی هم که ملک جلال اورا دم   آسیاب با تفنگ پنج تیره اش هلاک ساخت، ازتفنگ چره یی وباروت آن برای کشتن کسی استفاده نکرد. بعد ها معلوم شد که حبیب الله یک وقتی در خارج قریه، به جبرو زور ازملک جلال پول گرفته بود. نادرسال ها بعد وقتی برای خودش مرد مستقلی شد، به خاطر آورد که وقتی جنازۀ پدرش را دردهان گوری قالب زدند وته خاک پنهانش کردند؛ او بی محابا از خودش سوال کرده بود:  -  حالا چه کنم؟گریۀ « نور بیگم » پایان نا پذیر بود ودر ظرف یک هفته چهره اش را چنان تغییر داد که نادر نیز به گریه درآمد وچیز شوم وسهمگینی بر روحش سایه انداخت. این حالت قبل از همه برای نور بیگم سخت ناگوار افتاد وبا آن که به مویه وناله معتاد شده بود، به صورت نادر دست کشید وبا صدا یی که از اثر گریۀ مداوم التهابی وسنگین شده بود؛ گفت: - تو چرا گریه می کنی؟ مرد گریه می کند؟ نیزۀ ترس وبد گمانی در درون مادر وپسر فرو رفته واقنا ع کردن آن ها واقعاً دشوار بود. به خصوص داشتن توقع آرامش از نور بیگم بی انصافی محض بود واگر او به آرامش مطابق خواستۀ دیگران تن می داد، ظاهراً کار درستی تلقی می شد؛ ولی درواقعیت، تزویر آشکار به شمار می آمد. روزی مادرگفت: -  برویم خانه مامایت در کابل!نادربدون اندیشه گفت: - هان ...  برویم ... ازاین جا برویم! نگاه های نوربیگم همچون مسافران راه گم کرده درجنگل های غریب  وپر اوهام، حتا به دنبال یک رشتۀ باریک روشنایی پر می کشیدند:-         روزگار مامایت خوب است ، یک لقمه نان به ماخواهد داد!  هنگام ادای این کلمات، نتوانست به چشم های پسر نگاه کند. نادر پرسید: - مامایم ما را در خانۀ خود جای می دهد؟ - چرا ندهد؟ اولاد یک پدر نیستیم؟- من زود کلان می شوم... باز خودم کار می کنم!     مادر غصۀ عمیقی را درسخنان پسر احساس کرد. او درمقام دفاع ازبرادر گفت: - من خواهرش ... توخواهر زاده اش! -  چرا درمردۀ « داده ام » نیامد؟ -  کسی خبرش نکرد، اگرنی می آمد! -  مامایم چه کار می کند؟-  موتروان است مال ودارایی دارد ... توهمرایش کار کن ... چند سال دیگر کلان می شوی ... بی غم می شویم! دو ساله بودی که مامایت تورا دیده است ... یادت نمانده!برای نور بیگم این نخستین آزمایش ورود به میدان زنده گی، بدون مرد خانواده بود. عذاب مرگ مرد خانواده را چه کسی جز یک زن روستایی که تار وپود زنده گی اش به یگانه نان آور خانه وابسته است، عمیقاً درک می کند؟  شاید محکومیتی سخت تر از این برای چنین زن وجود ندارد. کوچیدن به کابل ظاهراً اولین باد مساعدی بود  که بعد از مرگ حبیب الله به سوی مادر وپسر وزیدن گرفت؛ اما یک منبع نهانی خفته درسرشت نوربیگم، ذرات شک وتردید را در مغزش می پراکند واو را به شبهه می انداخت که آیا در خانۀ برادر، آن آرامش خیالی را به دست خواهد آورد؟  تعبیر احتیاجی یک زن روستایی را در برابرمرد به آسانی نمی توان انجام داد وشاید زنان هیچ گاه دربارۀ این گونه رازهایی که به طبیعت وغرور شان رابطه دارد؛ با فصاحت نتوانند سخن بگویند. محیط خلاصه شدۀ روستا برای زنی که از روی غرایز طبیعی خویش به دنیا می نگرد ودهکده همان لباسی است که به قامت خواسته ها وخوشبختی هایش جور می آید؛ اورا به امپراطور کوچکی مبدل می کند که می تواند همه چیز را قبل از دیدن، احساس کند وسپس برآن تسلط یابد. او هر چه سعی می کرد درپناه بردن به خانۀ برادر، به قناعت برسد؛ افزونتر از گذشته زیرتازیانۀ عسرت رنج می کشید. پس جای عجب نبود که در ظرف یک هفته پس از مرگ شوهر، چهره اش تکید وفروغ عادی چشم هایش، زایل شد . چشم هایش آن دریچه های همیشه باز، لشکر نگون بختی هایش را نظا ره می کردند. نادر در بارۀ بدبختی تازه ازمادرش سوال نمی کرد. با خودش در گوشه های ویرانۀ عقب خانۀ شان به خلوت می نشست وساعت های متوالی، رفت وآمد بی قرار وگاه ناموزون مورچه های بیخ دیوار را نظاره می کرد. حالا از آن روز های بی بازگشت چیزی کم سی سال سپری شده بود. چشمۀ نومیدی هماره در روحش جاری بود. شخص نا امید، از گذشته های شیرین خویش بیشتر از زشتی های آن اندوهگین می شود. نادرایام شیرین کودکی را نمی توانست درخود کشف کند. اگرگاهی برای کشف خودش تصمیم می گرفت، چیزی در درونش واژ گون می شد. - سوم- راهرو باریکی سلول های زیرزمینی را با هم پیوند داده بود. چراغ های کوچک وچرکینی را که در سقف راهرو، به سان چشم های خیرۀ کهنه بیماری سوسو می زدند؛ غالباً خاموش نگه می داشتند. هر تازه واردی که پایش به راهرو می رسید، ولو صورتش در نقاب پارچۀ سیاهی هم پوشیده نمی بود؛ به درستی نمی دانست سلول های انفرادی آن جا به چند تا می رسیدند. هوای دم کرده ومرطوب راهرو به حدی مختنق ونفس گیر بود که از دخمه های هولناک کاخ های پادشاهان وفراموشخانه های دورۀ ملوک الطوایفی چیزی کم نداشت. ازیک نظر میان راهرو وفضای گور، تشابه طبیعی قرار بود. نادر بعدها درین باره اززبان زندانی هایی که سال های سال درقفس های آهنی زندگی کردند، اطلاعات بیشتری کسب کرد .  سررشته دار اصلی این اطلاعات واضح نبود. شاید این حقیقت در بارۀ پیش آمد های مرموز در سلول های خاد مصداق پیدا می کرد که در روابط دوامدارانسانی، هیچ چیزی برای همیشه عقب پردۀ راز باقی نمی ماند.                          طوری که می گفتند، یکتن از مشاوران روسی اولین کسی بوده که به دستور او چراغ هارا خاموش ساخته بودند وتاریکی در شب وروز درآن راهرو حکم روا گشته بود ... مشاور درآن روز های پر هیاهو، چون غرش طولانی سیلاب با اندیشه های رسمی وشخصی اش ظاهر شده بود. خادیست های جوان سال، همانند جماعت بیکار، دسته دسته در دهلیز ها تجمع کرده بودند تا به آن موجود خطا ناپذیر« کشور دوست» طوری نگاه کنند که گویی چند لحظه بعد، شگفتی های تازه ای را به ظهور خواهند رسانید... همچنان گفته می شد که در چنین احوالی، یک تن از بازجویان افغان نیز به نوبۀ خود ابتکارتازه یی نشان داده بود که به تناسب ریزه کاری های مشاور روسی لااقل یک قدم به جلو پنداشته می شد. پس در ظرف کمترازیک ساعت دروازه ها را به شکل  دریچه های کوچک چهار گوش سوراخ کردند. در چند لحظۀ کوتاه کسی دربرابر این کار اعتراضی به میان نکشید؛ اما به زودی همهمه یی به پا خاست وآن روزنه های کوچک مستطیلی را خود به خود « پنجرۀ تر صد » لقب دادند . البته این نام گذاری به فشار فکری چندانی نیاز نداشت وقضیه نیز به همین جا پایان نگرفت ومشاور روسی چنان وانمود می کرد که میزان ذخیرۀ ابتکاراتش از حساب بیرون است ودرحالی که به آن جماعت حیرت زده لبخند می زد؛ پیشنهاد کرد که بر پنجره های ترصد، روپوشی از آهنپاره های متحرک بیاویزند تا در موقع لزوم، سربازان ویا مستنطقین با دو انگشت خود بتوانند یک گوشۀ آن را بالا بکشند وبعد از معاینۀ سلول وزندانی، گوشۀ آهنپاره را رها کنند وپنجرۀ ترصد دوباره بسته شود .      سربازان حکایت کرده بودند که در آن روز ها، هر یک از مأموران نوخاستۀ خاد با نگاه های شکر گذار به این صحنه ها نگاه می کردند ودیری نگذشت که هریک از مستنطقین وسر بازان، گاه وبی گاه به سوی راهرو می خزیدند واز روی کنجکاوی، اغوای فکر واحساس وآمیزه یی از تعجب ویا ساد گی غیر قابل قیاس، روپوش فلزی پنجره های ترصد را پس می زدند ودقایق طولانی به موجودات غریبی چشم می دوختند که اسم آن ها را « زندانی »، « متهم » ،« دشمن » ،« اجیر » ، « ضد انقلاب » و... گذاشته بودند ؛ مگر با این همه مشاهده می کردند که آن محکومان چهار دیوار سلول به زبانی حرف می زدند که ها معنی آن را می دانستند؛ مهم تر این که آنان هم دو پا، دودست، دو چشم ویک سر روی گردن داشتند! این مسأله وقتی بیشتر صورت حقیقت به خود می گرفت که « متهمان » نیز مثل آن ها گرسنه می شدند وبه خوردن غذا احتیاج داشتند ومثل همۀ آدم ها هنگام شب می خوابیدند وبامداد سرازبالین برمی داشتند! درساعاتی که پای نادر دریکی از این سلول ها رسید، دیگر رواج گذشته چندان پایدار نمانده واخلاق مستنطقین وسربازان به نحوی عوض شده بود. اودر میان چهار دیوار زیر زمینی آزادی عمل داشت ویا این که از طرف خود، قانون نوشته نا شدۀ زندان را نادیده می گرفت وبا یک جست کوتاه، از میله های پنجرۀ سلول که به سوی صحن ساختمان باز می شدند؛ محکم می گرفت وبا تحمل فشار، بدنش را به جلو می فشرد وبه آن مظاهری که از هوای آزاد وآزادی اختیار چیزهایی درخود داشتند، چشم می دوخت . او در دقایق اول، مثل نهر خروشانی به حرکت درآمده بود تا از هوای بیرون تنفس کند. دلش برای یک لحظه قدم زدن در روی جاده، درچهار راهی ویا درکوچه های شهر، به شدت می تپید ومثل پرندۀ نا قراری که خودش را به دیواره های قفس می کوبد؛ بیتابی می کرد . درین حال کاملاً فراموش کرده بود که گوشت رانش پاره شده وممکن است خون تازه از چاک زخمش جاری شود. اندوه زده بود. مگر شورش سختی که دروی سر برداشته بود، نه تنها از وی اطاعت نمی کرد؛ بلکه اورا در وضعی قرار داده بود که از کنترول حرکات خود عاجز بود ودر خلسۀ غیر طبیعی اش، حالتی شبیه رها شدن از قید وبند را احساس می کرد. در حالی که نوک پاهایش را به دیوار محکم کرده بود،  همچنان با حفظ فشاربدن به وسیلۀ دست ها، به سوی صحن ساختمان گردن می کشید. کارمندان زن ومرد روی فرش سمنتی کنار پنجره قدم می زدند و ترق وتروق پاشنه های شان به گوش می آمد. یکی دو تن می خندیدند وبدن های شان خم وراست می شد. اومعنی این گونه صحنه ها را درک نمی کرد؛ معهذا هرگز حدسی به دلش راه نیافته بود که شاید دستی درعقب دروازه، دو پوش آهنی پنجرۀ ترصد را کنار کشیده  واورا با نگاه های مضبوطی زیر نظر گرفته بود. از پنجره که به زیر آمد، چیزی همانند کابوس آزار دهنده بروی سنگینی می کرد واین قرین لحظاتی بود که دروازه با شدتی پر سر وصدا باز شد. چهرۀ منقبض و برافروخته یی را در برابرخود دید؛  با بوت های سنگین که مثل اسبی رمیده روی فرش قدم گذاشته بود. ازدماغش صدای خرخر شنیده می شد. نادر از دیدن ناگهانی سرباز، در حیرتی سو گوارانه شناور گردید. می خواست در گوشه یی بنشیند؛ مگر فریاد خروشنده، درجا خشکش ساخت: -   تیارسی ! زندانی ازروی اطاعت در چشم های لرزان سربازنگریست. سرباز این بار با لحن کمی آهسته پرسید: -   با کی ارتباط می گرفتی؟ این جا خانۀ پدرت است؟ زندانی فقط با نگاه گذرا، حرکت سریع دست چپ سرباز را مشاهده کرد وسیلی سختی را که بیخ گوشش نواخته شده بود، درلحظاتی کوتاه باور نکرد ... وقتی در دوباره بسته شد، سایه های مغشوشی پیش چشمانش حرکت می کردند. غدۀ دردناک یک عقدۀ رنجبار در قلبش خوشه کرده بود.چشمان ستایشگرش دیگر به منظرۀ سبزه های روشن راه نبرد، دیگر نمی اندیشید که درآن محیط کوچک، آزادی واختیار، به وسعت خیالات یک آدم آزاد، می تواند شگوفه بدهد . آن لحظه هایی که از حد توقعات عادی گذشته بودند؛ اینک اندک اندک تغییر چهره می دادند. وقتی سرش سوی گریبانش خمید؛ زیر لب گفت: -  تا چی وقت این جا می مانم ؟ به هیچ قیمتی حاضر نبود ازآرزوهایی که تاهنوز روحش را زنده نگهداشته  بودند، صرف نظر کند. واقعیت هم، لحظه به لحظه خودش را به وی می شناساند ودرآن تنگنای سلول، هر چیزی، مرطوب، غم انگیز وتا حد خارق العاده، وحشتناک می نمود. به چهارطرف که می نگریست، دیوار بود. دیوارهای هراس آور، سرد، غمناک.  هوا هم آهسته آهسته روبه تاریکی می رفت وکرانۀ غربی آسمان را سرخی عصبانی کننده یی رنگ می زد. هرچه هوا درفضای سلول به تیره گی می گرایید، احساس ناشناسی اورا درهم می فشرد. حد اکثر تلاش به خرج می داد تا هیبت اسرارآمیز نزدیک شدن دیوار های سنگی را به سوی خود نادیده بگیرد.  مشکل بود درمسیر واقعیتی که او را محاصره کرده بود، تا آخر ایستاده گی کند. در طول راهرو، صدای پای سربازان وگفت  وگوهای کوتاه وسریع آنان جاری بود. -   غرق شدم! این اندیشه هنگامی به وجود آمد که او درآفریدن بهانه ودلایلی که به کمک آن روح آشفتۀ خود را می توانست اندکی آرامش دهد، یکباره احساس نا توانی کرد ولحظه های پر آشوب، حتا افکار تسلی بخش و دروغین چند لحظه قبل را ازذهنش پاک کردند. با نگاه ه های سرسام، گاه به راست، گاه به چپ وسپس به سوی سقف نگریست. اگرچه او از آن آدم هایی نبود که در نخستین لحظه های شام تاریک، از فرط دلتنگی به مرز انفجار می رسند؛ اما لحظۀ خاصی فرا رسیده بود که وحشت در برابر چشمانش پیوسته جان می گرفت واز فهمیدن این نکته که هیچ کس به خاطر وضع تأسف انگیزی که او را آن چنان بیچاره کرده بود، گناه ومسئولیتی ندارد؛ عذاب می کشید. روی کمپل کثیف وخاکستری رنگ دراز کشید. در گوشۀ سلول، چیز کلوله شده یی شبیه  شکمبۀ بی شکل گوسفند، پرت افتاده بود. دست پیش برد وآن را به سوی خود کشید وبا نگاه  های مشکوکی آن را نگریست. به روشنی حدس زد که آن شی بد ترکیب وسنگین، برای محکومی که درآن سلول انفرادی سرو کارش می افتد؛ شاید بالش مستریحی به حساب آید که از نبود آن شانه ها وگردنش به درد می آیند. به راستی غنیمت بود وهمین که آن را زیرسر گذاشت، اندکی آسایش یافت. دریغا که در چنین لحظاتی، عمر آرامش سخت کوتاه است ومواردی پیش می آیند تا ترانۀ ارواح پلید در گوش های زندانی طنین بیاندازد . چون از پس پلک های چروکیده، به گوشه وکنار سلول نگاه کرد، حسرت شومی دروی زبانه کشید. تلاش کرد با چشم های بسته، آرامش گریخته را باز آورد.  بدن را همانند حلزون به حرکت آورد ودست ها را به دوطرف روی زمین رها کرد؛ اما فایده نداشت. آدم ها  به هنگام مصیبت، با کشف بزرگی به نام ندامت آشنا می شوند. او قبل از آن که شرنگ ندامت درکام احساس کند، هنوز به زنده گی شش هفت ساعت قبل از گرفتاری خود حسرت می خورد. چون درلحظه های بیچارگی، درزمین هر علت واقعی، هزاران علت خیالی می رویند؛ می کوشید آنچه را که در روزهای اخیر بروی گذشته بود، به یاد بیاورد ... لاکن حافظه اش به پاره سنگی بسته می شد تا در قعر سر در گمی فرو رود. با آن هم آدم زنده با هر نفسی که از سینه بیرون می کشد، به نحوی توانایی ازدست رفتۀ خویش را دوباره احیاء می کند. چون اشتباهاتش هنوزهم به نظرش کوچک می آمدند؛ سنگینی غرامت آن را به طور کامل احساس نمی کرد. گاه عقلش مثل یک فیلسوف به بن بست رسیده، پیاپی دلیل می تراشید وبه هر دری مشت می کوفت وخیال می کرد راه چاره همان است. عاقبت امر به نتیجه رسید که یک اشتباه ساده بالایش کرده اند وبالاتر ازآن چیزی درمیان نیست! ناگهان به زودی از حماقت خویش خجالت زده شد وبه خود نهیب زد : -   هیچ چیزدیگری اگر نباشد، تفنگچه یی که از خانه ام یافتند ... قبرم را کنده است! این بود حقیقت دردناک وگریزناپذیر که بر زخم درونش میخ آتشین می کوفت. با همۀ این ها، ازافشای راز خطرناکی می ترسید وحتا درفکر خود ازکنار آن راز حاشیه می رفت تا مبادا بروی حمله ور شود! وقتی آدم رازی را دردل مخفی می دارد، وسوسه های غریب، همچون تمایلات نیرومند شیطانی به شورش درمی آیند وحس اعتماد چون برگ خشکی از سر شاخۀ وجود می ریزد وشخص لااقل برای گول زدن خودش این طور به خود دروغ می گوید: -   مسألهء مهم نیست، نا حق تشویش می کنم! هنوز به طور کامل تسلیم دروغ های تباه کن وساختۀ ذهن خودش نشده بود وهنگامی که چراغ کوچک درون سلول ناگهان روشن شد، بدنش را تا نیمه از زمین بلند کرد. ازدهلیز، صدای گفت وگو به گوش نمی آمد. هوا تاریک شده بود وفقط تک ستارۀ شامگاه درکرانۀ آسمان مثل نقطه یی کوچک و مشتعلی می درخشید. سرباز عبدالرحمن بی صدا وخاموش چراغ های برق سلول های انفرادی وراهرو راروشن کرده بود وبا آرامش در دهلیز قدم می زد. گاه صورت سرخش را درچوکات پنجرۀ ترصد به نمایش می گذاشت و زندانی حتا می توانست نی نی لرزان چشم هایش را مشاهده کند. نادر احساس کرده بود که یک جفت چشم نا شناس اورا نظاره می کند. وقتی به سوی پنجرۀ ترصد چشم دوخت، سرباز را شناخت: -   خودش است! نخستین لحظه های شناسایی که با خشونت وترس درونی آغاز شود، خاطرۀ تلخی به یادگار می ماند: « باز چرا آمده است؟ » چشم های بی مژۀ سرباز عبدالرحمن درآن صورت سرخ براق، واقعاً تر کیب ناجوری درست کرده بود. در چوکات پنجرۀ ترصد ازمیان لب های وارفتۀ سرباز دو ردیف دندان های سفیدش نیز به چشم می زدند. اتفاقاً همان دو ردیف دندان ها درانبار خاطره اش چنگ می انداختند. زندانی اکنون به یاد می آورد: در اولین دقایقی که او را با سر وصورت پوشیده با خریطۀ سیاه به سوی زیر زمینی می کشانیدند؛ این سر باز اولین کسی بود که در داخل سلول خریطۀ سیاه را از صورتش برداشت وبا چشمانی که بیشتر از حد معمول رضایت آمیز به نظر می آمدند؛ به روی نادر خیره مانده بود. درآن لحظه خطوط چهرۀ سرباز به جهانگردی شباهت داشت که دریک مکان متروک، به کشف آبدۀ تاریخی گرانبهایی دست یافته باشد. هر متهم تازه وارد به زندان، در نظرفرد محافظ، یک دنیای مرموز ودرحد عجیبی یک بازیچۀ ترسناک اما جالب به شمار می آید.  سرباز ( هرکه باشد) بی اختیار به خود می بالد که سر نوشت زنده جانی را در اختیارش قرار داده اند ومتهم به هر اندازه یی که شخص محترم ومهم باشد؛ مثل خشت تازه یی است که در دیوار افتخارات او می گذارند. این گونه افتخارات باد آورده، برای افرادی که روح شان انباشته از سرخورده گی های زندگیست؛ به حدکافی فرحت بخش است و بی آن که بدانند، دروفا داری شان نسبت به آمرین، دچار مبالغه می شوند.دیدن سرباز برای نادر جاذبه یی نداشت. از ساعت اول نتیجه گیری گرفته بود که سربازها همه مانند یکدیگر اند وحرف های شان نیز مثل لباس های متحدالشکلی که به تن دارند، باهم یکی است.بار دیگر که دروازه گشوده شد، سرباز ازآستانۀ در به جلو نیامد وبا خاموشی استفهام انگیزی به نادر می نگریست. لب های گلابی رنگش در هم فشرده شده بودند. شاید قصداً لبۀ کلاهش را طوری روی پیشانی اش کشیده بود که چشم هایش به زحمت دیده می شدند. نادر از تاثیر ناگوار سیلیی که سرباز به صورتش نواخته بود؛ هنوز راحت نشده بود ودرحالی که مهره های پشتش می لرزیدند؛ از سرباز پرسید : -   خیریت است این گونه سیل می کنی؟ سرباز با لحن منقلب به سخن درآمد: -   تو چه حق داری ازمن پرسان کنی؟ -   پرسان کردن، کفر است؟ - متهم به اندازۀ دهان خود باید گپ بزند ... که آب می خواهد، نان می خواهد ... تشناب می رود؟! برای نادر درک دنیای پر از ممنوعات زندان تا آن لحظه مقدور نبود واین راهم نمی دانست که نگهبانان زندان، درهرجای دنیا در برابر متهم به گونه یی چهره نمایی می کنند که گویا خود ایشان مدعی اصلی متهمان اند. شاید یکی از اسرار زنده گی سربازان همین باشد که خواسته وناخواسته ناگزیر اند که خشم گیرند وهمانند کاسۀ داغ تر از آش، گدازنده باشند. اما سرباز عبدالرحمن با آن که مجموعۀ یکنواختی از احکام تغییر نا پذیر جلوه می کرد؛ عادت اصلی خود را کاملاً نباخته بود؛ چنانچه به زودی طرز صحبتش را اندکی عوض کرد ولااقل به خصلت بهانه گیرخودش بیش ازاین میدان نداد. وضع نادر طوردیگر بود واز لحظه یی که چشمش به لکۀ کبود زیر چشم راست سرباز افتاده بود؛ حس انزجار بی دلیلی اذیتش می کرد. تا آن لحظه، لکۀ کبود زیر چشم سرباز نشانه یی از شرارت بود. تازه وقتی به اشتباهش پی برد که سرباز با لحنی متعارف از او پرسید: -   به چه ضرورت داری؟ خشم وبد بینی نادر مثل دیگ بخار جوشانی که ناگهان با لایش آب سرد بریزند؛ فرو نشست وگفت : -   خیر ببینی ... اگر چیزی کارداشتم برایت می گویم! -   هرچه کارداشتی به دروازه تک تک کن! بدین ترتیب حضور سرباز کم خطرشده می رفت واحساسات متهم را تعدیل می کرد. طبیعت بسیاری ازآدم ها با چهرۀ شان هماهنگ نیست. ممکن است لحظاتی کوتاه این سخن درست باشد وخیلی احتمال دارد که دریک ساعت، طبیعت وچهرۀ یک شخص چنان حالات فریبنده به خود اختیار کند که اندیشیدن دربارۀ آن کار آسانی نباشد ودر لحظات دیگر، سادگی مطبوعی در رفتار وگفتار وحتا افکار پنهانش احساس شود.بعد از خاتمۀ نزاع کوچک، نادر خودش را دیگر لگدمال شده احساس نمی کرد. این بدان معنا نبود که سرباز عبدالرحمن به نمونۀ دوستی واعتماد بدل شده بود؛ چنانچه بالا قیدی از نادر پرسید: -   چه جرم کرده ای ؟ردیف دندان های سفیدش ازپشت لب های نرم و کم وبیش گلابی بیرون افتادند. نادر پاسخی نداد؛ یا بهتر است گفته شود که پاسخ آماده یی برای این چنین سوال،   آن هم برای سرباز « خاد » نداشت. شرار نگاه های سرباز صورتش را لمس می کرد. اضافه برآن، غرور نا پخته باردیگر درصورت سرباز موج می زد. لاجرم گفت: -   به خدای پاک معلوم است که چرا مرا آورده اند! چشمان سرباز مثل دونقطۀ کمرنگ آتش که دردور دست جنگل می درخشند، روشنایی می دادند. در حالی که کلید در را میان دست هایش می چرخاند؛ گفت: -   هرکس که اول می آید، از چیزی خبر نمی داشته باشد ، مگر یکی دو شب بعد ... ادامۀ جمله اش را با تکان دادن نا مفهوم سر، افاده کرد. ناد ازروی عادت دیرینه، به هنگام دلتنگی وخشم ساکت می ماند. درآن لحظه هم خاموشی پیشه کرد ومدت کوتاهی سرش را پایین گرفت. سپس روی فرش کثیف چهار زانو زد وبی آن که قصد خاصی حرکاتش راهدایت کند؛ با نگاه های درمانده ودرعین حال مسخره آمیز، به چهار گوشۀ سلول نظرانداخت. چون قادرنبود ساده گی یا بد ذاتی سرباز را تشخیص دهد؛ مفهوم حرکات سرد خودش را نیز تبارز داده نتوانست؛ امامسلماً درونش ذخیره گاه انبوهی از انگیزه های حادثه آفرین گشته بود. می توان گفت که گاهگاه روح سرگردان – حبیب الله – مالک عقل و اراده اش می گشت ونادر بایک رشتۀ به ظاهر نا مریی به اصل خود پیوند می یافت. آنگاه از وی چیزی مثل غلیان نفس اماره درست می شد.سرباز عبدالرحمن که در فهمیدن حالت های به ظاهر بی نیاز وطنز آمیز متهمان حساسیت نیرومندی ازخود ظاهرمی کرد؛ از نمایش دلاوری های متهمان به سختی نفرت داشت. پس رو به سوی نادر آورد: -   چه کاره هستی؟نارد با لحن خود پسند ونا هنجاری پاسخ داد :  -   بیکار -   جرمت چیست؟ سرباز با این شیوۀ سخن بار دیگر به مظهر بیدادگری مبدل شده بود. نادر تقریباً بانگ زد :-   هر جرمی که توداری، من هم دارم! سرباز ازدرک وضع متهم عاجزبود وتصور نمی کرد که دروقت گرفتاری، چه آتشی ازجنگل خشک روحش گذشته بود. رفتار خود را دربرابر وی با معیارهای انضباطی خودش انجام می داد. دراصل، درشتی وناملایمت بامتهم، به میزان تمایلات خیلی خصوصی اش بستگی داشت وآنچه ازوی مشاهده می شد؛ کاملاً از صفات معمول شخصی مانند او حکایه می داشت. همان طوری که حس پیروزی، عواطف را بیدار ودر عین حال حساس می سازد؛ این مسأله عوالم خفتۀ سرباز را به شکل دیگری رنگ آمیزی می کرد. یعنی که بی هیچ دلیل روشن، به آغوش اشتهای نیرومندی پناه می برد وانتظارش این بود که آدم های فرو دست تر ازاو، محتاج ترحم دیر رس او باشند. مشکل دراین بود که او ازخود چهرۀ مهم وقابل احترامی درست کرده بود؛ واقعیت این که آنچه در طول دو سال خدمت نظام از روی عقل یا غریزۀ خود انجام داده بود، با تحسین وآفرین رندانۀ مستنطقین روبه رو شده بود. پس در حماقت های خویش در برابر زندانیها، نا خود آگاه راه مبالغه می پیمود وگمان می کرد که وی شایستۀ بسا کارهای بزرگ بوده؛ اما خودش نمی دانسته است! چون برسمند تکتاز همین روحیه سوار بود، از پاسخ سر راست نادر، ابتداء یک اندازه دچار اعجاب وجنون شد وسپس بانگا ه هایی که جلایش آن (حداقل برای نادر) به تیغ جلاد شبیه بود؛ فریاد کشید:-   ایستاد شو ! چراقانون را زیر پا می کنی ... با کی ازراه پنجره ارتباط می گرفتی؟ نفرارتباطی ات کیست؟ ... اگر بخواهم از تو خمیر می سازم ... فهمیدی؟! نادر ازجایش تکان نخورد. معهذا رنگ از رخش پریده بود وهر لحظه در انتظار یک دستور تازه بود. حالت ناگوارتری ممکن بود اتفاق بیافتد. سرباز که درتلاش حفظ اعتبار فرضی، خشونت را به خدمت می گرفت، از کله شخی  نادر تلخکام شده بودو حتا نمی دانست، این بار واقعاً  به خدمت خشونت درآمده یا آن که بی موجب خودش را به درد سرانداخته بود؟ نا گفته پیدا بود که روش نادر در برابر توقعات سرباز (از نظر خود سرباز) نوعی بی انصافی بود واگر او برای تقویت غرور سرباز، ضعف وزبونی یک آدم زیر دست راحتا به طور ساخته گی ازخود بروز می داد؛ مسلماً سرباز حد اقل در همان لحظه آدم دیگری می بود! چه بسا آدم هایی که برای نمایش جاه وجلال دروغین، به هر شیی که نام قانون وحقیقت و... برآن گذاشته اند؛ چنگ می اندازد تا درون خودرا از آزار ناامیدی هایی آرام کنند که هرگز حا ضر نمی شوند در بارۀ آن همه تمایلات تباه کن، آشکارا سخن بگویند.  پس نخستین معنی تجاوز، آرامش بخشیدن گوشه یی از نا آرامی های روح تواند بود.سرباز چون احساس کرد متهم عاقبت هر گونه عمل اهانت آمیز را به گردن گرفته است؛ خود به خود چشمداشت های نهانی خویش را مثل دانه های قیمتی که احتمالاً در آینده او را به مرز اقناع وآرامش می رسانیدند؛ درگوشۀ روحش پس انداز کرد وناگهان لب های کبود شده اش به لبخند کاملی باز شدند و درحالی که مثل زنی تنها مانده ناز وتحاشی می کرد؛ گفت: -  بسیار کله خراب هستی! نگاه هایش همچنان خشک وبی اعتنا بودند؛ مگر چیزی از جنس کینۀ زود  گذر درسیمایش وجود داشت وهنگامی که متهم به سوی آن چهرۀ متغییر نگاه کرد؛ اثری از بد جنسی ذاتی درآن مشهود نبود. دراین احوال روح نادر در یک عذاب جوشان معلق می خورد وصدای انفجاری زنش – گوهر نساء- که در لحظه های تلاشی خانه، از دیوار ها عبور کرده و درون اورا همچون انبار باروت مشتعل کرده بود؛ صاعقه آسا در سرش گشت می زد. سرباز ظاهراً به ترک سلول تمایل نداشت وبرای مداوای زخم های نادیدنی اش نیز فضا وفرصتی فراهم نیامده بود. این را هم نمی دانست که یکی ویک بار با چی بهانه ای از آنجا دور شود. حتا تا حدودی هم دستپاچه شده بود. نادر با لحن آشتی جویانه ای گفت: -   چه نا حق ایستاده هستی برادر، پاهایت شخ نمی شود؟ سرباز گفت : -  پاهایم شخ شوند چه از دستم می آید؟ به خدمت محبوسین وظیفه دار هستم ... نان می آورم ... مگر کسی قدر ما را می فهمد؟آهنگ صدایش گلایه آمیزبود. نادر هم قطعاً قادر به ادامۀ صحبت نبودو رنگ اعتراضی ضعیف همچنان از سیمایش نمودار بود. سرباز مانند یک قطعه موم که با هر لحظه مالش، نرمترشده می رود؛ به ملایمت روی آورده بود وحتا از نادر پرسید: -   نان بیاورم، می خوری؟ نادر نه به دلیل نفرت، بلکه از فشار تشویش جانکاهی که اورا از حادثۀ بدی هوشدار می داد؛ به سوال سرباز پاسخ نداد. وقتی سرباز از سلول بیرون رفت، نادر بی اختیار به سوی پنجرۀ سلول چشم دوانید واز دیدن هوای تاریک، حس غم انگیز یک دلگیریی وصف نا پذیر در وی سربرداشت. اولین شب زندان، این گونه آغاز شده بود . بعد ها آن لحظه های شب نخستین زندان انفرادی را مکرربه یاد آورده وابراز عقیده می کرد که هرچه زمان بگذرد، آن لحظه های فراموش نا شدنی اولین روز با اولین شب گرفتاری، مثل آن است که همین دیروز اتفاق افتاده است! حقیقتاً تجربۀ اولین شب سلول، فوق العاده دردناک ودرهم شکننده بود. همچنان به یاد می آورد که درآن شامگاه نخستین، جولان نگرانی های وهم انگیز، درروحش خیلی وحشتناک بود. به غریقی شباهت داشت که با دست وپا زدن های هولناک ونومیدانه، دمی روی آب ظاهر شود وبا قیافۀ کبود شده ازهراس مرگ، لمحۀ کوتاه،  نفسی تازه کند و آنگاه باردیگر در تۀ امواج مست، پرواز روح  از بدن را احساس کند. واقعیت هرچند بی اهمیت وکوچک بود، جاذبۀ فوق العاده داشت.  مثلاً در آن لحظه می اندیشید که درنگاه ها وگفتار سرباز سرخ چهره، چه چیز نا شناخته ودرعین حال کراهت باری وجود داشت که هم با عث نا راحتی بود وهم به سوی او کشانیده می شد. درضمن اندکی متوجه شده بود که سرباز یک باره دربرابر سرکشی آشکار او تقریباً گذشت مبالغه آمیزی ازخود ظاهر ساخته بود. پس او حق داشت، از عمل انتقام هراس انگیزی که احتمالاً بعد ازآن اتفاق می افتاد؛ درهراس باشد. هر کس دیگری جای او بود، از چنگال شک وتردید هایی از این نوع، مجال گریز نمی داشت.بعضی آدم ها که درنظراول مهم جلوه نمی کنند، پس ازمدتی، نشانه هایی درگفتار واطوار خود بروز می دهند که نا مطلوب درنظرنمی آیند؛ دست کم حساسیت برانگیز اند. چنین حالاتی ممکن است حس خوش باوری آدم را تحریک کند ویا برعکس باعث پیدایش سوء ظن تازه ای شود. وسوسه ها به همین جا ختم نمی شدند وافکار غیر ضروری ومسخره، هنوز هم  همراهیش می کردند؛ ازجمله، اوبا تابعیت ازیک تمایل نا شناخته( نه بیهوده؟) سعی داشت به خاطر بیاورد که آیا واقعاً در زیر چشم راست سرباز لکۀ کبود افتاده بود؟ این دیگر گستاخی احساساتی بود که از کنترول وی بیرون شده بودند. بعد ها کم وبیش فرصت یافت تا این گونه برش های فکری خویش را سرازنومرور کند که آن هم درذات خود نوعی وابستگی به لحظه های بیهوده گی بود؛ اما ازمجموع دریافت هایش لااقل به این نکتۀ عجیب وباور نکردنی پی برد که بخش اعظم افکار واحساسات انسان، به چیزهای بی اهمیت، سرراهی، اتفاقی وتمایلات رهبری ناشده وگول زننده وابسته اند. به همین سبب غالباً، موارد بسیار بی اهمیت وبیرون ازدایرۀ منطق وظیفۀ هدایت روح را بر عهده می گیرند. نادر درست نیم ساعت بعد ازرفتن سرباز احساس گرسنگی کرد. صداهای سربازان درراهرو که با قدم های سریع ازکنارهم رد شده وکلماتی با هم مبادله می کردند وبازشدن دروازۀ سلول های دیگر به این امر دلالت داشت که سلول ها وزندانی های دیگری هم درطول همان راهرو وجود دارند که او تا آن لحظه از آن اطلاعی نداشته است.-   به بندی ها نان می آورند؟ متوجه شد که اشتهای صرف غذا دروی تقریباً فرو کش کرده وجای آن را تشنگی شدیدی گرفته بود که ناراحتی های قریب الوقوعی نیز می توانست به آن اضافه شود. گذشته از این، هرچه زمان بیشتر سپری می شد، شیطان عصیان که درروزهای اخیر زیرسایۀ جادویی تردید وبی اعتمادی،مثل بیماری به حالت اغماء درآمده بود، اندک اندک نفس تازه می کرد؛ اما چهره اش گویای حالت واقعی اونبود؛ حتا اگر خودش را درآیینه می دید، ازاین سوی پردۀ نفوذ نا پذیر چهره اش، بانگ خشمگین آنسوی پرده را می شنید. البته به این دلیل که حس زخمی وخروشان، همان چیزغمناکی بود که پنهان ازچشم دیگران درروحش روبه کمال می رفت. « ازمن چه پرسان می کنند؟» با این پرسش، خشم دیوانه واری اورا ازدرون می جوید. این درحالی بود که خودش قطعاً قادرنبود به میزان کینۀ لجام گسیخته اش پی ببرد. البته این حالت خیلی هم استثنایی تصورنمی شد؛ چون هیج زندانیی دراولین ساعات گرفتاری، موجود عادی نمی تواند باشد؛ یا تا اندازۀ زیادی مثل گذشته، به گذشته هایش تعلق ندارد. قلب قوی یک زندانی فقط می تواند روحیۀ او را تاحدودی سرپا نگهدارد؛ درحالی که خورۀ لحظه ها، پیکر طلسم این حالت را دردرازمدت ازدرون می پوساند. این جاست که قدرت روحی، یکه وتنها درمیدان آزمایش، حرف اصلی را برزبان می آورد؛ ولی با آن هم، خیلی دشوار است تا خونسردی وآرامش طبیعی را دوباره بازآورد! این بار بدون اختیار به وسوسه افتاد وبه خود خطاب کرد:  -   روز بدی سرت می آورند ... خودرا قایم کن!اولین بار پس ازگرفتاری، رازسربه مُهری ازدرون سینه اش همانند زخم تازه یی دهان گشود وهمچون شخص مجروحی که بعد ازتصادم هولناک با صخره یا درخت، مُهره های پشتش ازهم جدا شده اند؛ درلحظه های اول، دردی را احساس نکرده بود؛ اما درتلاش شناسایی رازی که قدرت آرامش را ازوی گرفته بود، سعی کرد مثل آدم هایی که به زنده گی طور جدی نگاه می کنند؛ لااقل خودش را ازمحاصرۀ ویروس های خیال بیرون بکشد. وقتی فهمید که از این کار چیزی را به دست نمی آورد؛ تصمیم گرفت برای تشخیص موقعیت خود کوتاه ترین راه را درپیش گیرد؛ لاکن آن کوتاه ترین راه چی گونه راهی بود؟ چون دوباره روی کمپل کثیف درازکشید، چشم هایش را بست وخود به یاد آورد که این مصیبت، از همان صبحی آغاز شد که کاروان لاری های کامازبه قصد «بندرحیرتان» به حرکت درآمده بودند. ترس وتردید ازهمان لحظه های اول، یک گام جلوتر ازکاروان راه می پیمود ...  - چهارم- کاروان لاری های کاماز که عصرروز پنجشنبه ازکابل به سوی شمال حرکت کرده بود، شامگاه جمعه به شهرک مرزی حیرتان نزدیک شد؛ مگر در محلی که بامنطقۀ مرکزی شهرک، مسافۀ کمی داشت؛ حرکت منظم لاری ها روی جادۀ باریک وخاک آلود ازحالت عادی خارج شد وراننده ها بی توجه به لاری حامل فدامحمد خان - آمرکاروان- ازیکدیگر سبقت گرفتند ودرنزدیکی «قرارگاه» قطعۀ سربازان که ساختمان های یک طبقه یی وخاکی آن درحاشیۀ چپ جاده واقع بودند؛ یکی پی دیگرتوقف کردند. نادرلاری اش راکنارلاری نصرالدین توقف داد ودرحالی که بازوهای خسته اش را به دوطرف می گشود؛ باقدم های کوتاه به سوی نل آب پیش رفت؛ دو دستی به آب زد؛ سپس ازجیب واسکت، دستمال نرم وچملکی را بیرون آورد. ابتداء پیشانیش را خشک کرد وآرام آرام آن را به گونه ها و گردنش مالید. درآن حوالی، دشت های خاموش وشخم ناخوردۀ حیرتان که گرمای گدازندۀ آفتاب را درطول روزدرخود ذخیره کرده بودند؛ ازراه نفس های نرم خویش به سیاهی شب باز پس می دادند. نادر که تن کوفته اش را روی پاها نگهداشته بود، دقایقی طولانی به منظرۀ غم انگیز ودر تیره گی فرو رفتۀدشت های بی حاصل حیرتان چشم دوخته بود. فرصتی می جست تا از هجوم سایه های ترسناک ارواحی فرار کند که ناگاه به خاطر غارت آرامش درونیش غوغاکنان جلومی آمدند. چشم ها را از اعماق تاریکی برگرفت وبا گردش کوتاهی به سوی ساحل «دریای آمو» رها کرد. آنجا بزم روشنایی بر پا بود. اتاق های ساختمان ها وتأ سیسات مرزی درهاله یی ازنور فرو خفته بودند وخط جاده یی که به سوی «پل دوستی» امتداد یافته بود، درروشنایی چراغ های برق دوسوی جاده و نورافگن های بزرگ فراز برج های دیده بانی ذخایر مواد غذایی وتوقف گاه موترهای جدید، که به تازه گی ازآن سوی مرزتوسط کشتی ها آورده شده بودند؛ صاف وروشن به چشم می آمدند. این سو، راننده هادرمیدان کوچکی گردهم آمده وآتش سگرت های شان در متن تاریکی شام، همچون خال های سرخ متحرک به چشم می زدند.  نصرالدین درحالی که بالبۀ سرپوش قوطی نصوار، مقداری نصوار زیر زبانش انداخت؛ آهسته پیش آمد وبانگاهی صامت به نادر خیره ماند. چهره اش درتاریک روشن شامگاه عجیب ونامریی می نمود. اوبا احتیاط پرسید :  -   امانتی ها را تحویل دادی؟نادر به نشانۀ نفی سرتکان داد. نصرالدین چشمکی زد! -   حرکت قطار که دوامدار شد، فهمیدم که کارت نشد! نادر با آن که به خرده گیری کمتر عادت داشت، با نارضایت مندی گفت: -   ریش سفید دیوث نیامد! -   یگان دفعه بخت آدم بند می شود ...وعده اش کجا بود؟ -   پیش حمام پلخمری. -  شاید هم آمده بود ... مگردیدی که آمر قطار اجازه نداد چند دقیقه درشهر دم بگیریم! -   مقصد خوب کار نشد! -   چی غم می خوری ... ازین طرف که رفتیم، پیدا خواهد شد! باز هم چشمکی زد که مفهوم آن این بود: کسی که کار بزرگ را انجام داده است؛ ازوقوع حوادث کوچک چرا بترسد؟ صبح فردا، لاری های کاماز در ردیف طولانی که دربرخی قسمت ها، انحنا وکجی پیدا می کرد، عقب ذخایر مواد واجناس مصرفی، مثل دانه های تسبیح، یکی پی دیگر قرار گرفتند. بار گیری آغاز شد؛ جواد منشی، مانند کسی که برای انجام مسؤولیت خطیری آماده شده باشد؛ با سیمای جدی وخسته گی نا پذیر تا وبالا می رفت. موها وصورت را شسته بود واز گرد وخاکی که یک روزقبل چهره اش را خسته وبی رنگ کرده بود، خبری نبود؛ اما چشم هایش سرخ شده بودند وبر خلاف عادت، سگرت دود می کرد. دست های با انرژی اش را به علامت اشاره به لاری ها تکان می داد. لاری هایی که بار گیری شده بودند، در صد متری ساختمان های کهنۀ قرار گاه نظامی دریک خط متوقف بودند. باد تندی که ازسوی شرق می وزید، گرد وخاک، ریگ وبرگ های خشکیده را به هرسومی پاشید وبوی زنندۀ دیزل سوخته به مشام می رسید. نادر عقب فرمان لاری اش نشسته ودرچرت فرورفته بود واز دیدن هیاکل عظیم ذخایر بندر، هیجان خفیفی در وی جان گرفت بود که آرام آرام جایش را به ناراحتیی خالی می کرد که درنظر اول به انبار هایی شبیه بودند که با سنگینی کوه، کنار هم به زمین می چسپیدند. پیش خود حساب گرفت که بعد از بار گیری پنج لاری جلوی، نوبت به وی می رسید. او قصد داشت بعد ازبارگیری، ازعقب لاری های باردار، یک دور اضافه بزند ودریک لحظۀ کوتاه، مشکل خود راحل کند. دقایقی بعد این چانس را از دست داد وجواد منشی با کلماتی که در حقیقت سفارش آمر قطار را ابلاغ می داشت، برایش دستور انتظار صادر کرد: لاری تو مقاومت زیاد تر دارد وباید درنوبت آخری، مهمات ثقیلۀ توپ دی سی را بارگیری کنی! بدین ترتیب دریک حالت استثنایی قرار گرفت وهمان طوری که عقب فرمان لاری نشسته بود، پیشانیش را دردست گرفت وآهسته به خود گفت:-   برطالع من لعنت! نصرالدین بوره بار کرده ودرحالی که لاری اش با تأنی ازدم در ذخیره به عقب دور می خورد؛ غرش کنان جلو آمد وازکنارش عبور کرد. جواد منشی همچنان دم دروازۀ بزرگ ایستاده بود. درآن لحظه به شبح کوچک اندامی شباهت داشت که درآستانۀ غار چهار گوشه ونیمه روشنی ایستاده، گاه یکی دو قدم به داخل انبارمی رفت وسپس برمی گشت. درکتابچۀ یادداشت چیزی می نوشت وبه یک افسر بروتی نشان می داد که درکنارش ایستاده وازروی یک ورق اعدادی رامی خواند و بانگاه های خسته به صفحۀ یادداشت منشی نظر می انداخت. سرپر مو وبدون کلاهش را به نشانۀ تصدیق تکان می داد وبا نشانۀ انگشت، لاری بعدی را به سوی ذخیره فرامی خواند. او حتا بالای سربازانی که درانتقال مواد ازداخل ذخیره عرق می ریختند؛ داد وفریاد راه می انداخت. معلوم نبود چرا به آسانی وظاهراً بدون موجب این طور گلو پاره می کرد. هرآدم تازه وارد، درنگاه اول چنین نتیجه گیری می کرد که دعوا وفریاد، ساده ترین کاری بود که افسر بروتی ازعهدۀ انجام آن بر می آمد. درین که او اعتبار وصلاحیت خودرا به رخ دیگران می کشید، جای شک نبود. نادر ازعقب شیشۀ کابین، به آن منظره چشم دوخته بود وبه طور نا محسوسی درین باره می اندیشید که افسر بروتی چرا کلاه نظامی به سرندارد. زیر لب زمزمه کرد: -   چه روزگاری! منصب دار بی کلاه ... این هم شد منصب داری؟... مو هایش را ببین فقط همین حالا ازجنگ آمده ... بریده یی ازخاطرات دورۀ سربازی اش که ناگهان فاصلۀ پنج سال رادر نور دیده ودرذهنش پدیدار گشته بود؛ یک لحظه مثل رعد درصفحۀ ذهنش نقش بست وسپس محو گشت وفقط چند کلمه را برزبان نادر جاری کرد:  -   درین ملک منصب داری هم لیلام شده! از عقب فرمان برخاست وروی سیت عقبی کابین دراز کشید وخیلی زود درعالمی میان خواب وبیداری رها گشت. درهمین لحظه، یک دست نا مریی و جادویی، رشتۀ حواسش را ازهم درید وآرامش یک کوه، اورا به آغوش خود کشید. حوالی ساعت ده، هنگامی که هنوز خواب بود؛ احساس کرد که حالتی غیر عادی پیش آمده است؛ یا آن که درمیان خواب نا تمام وبیداری، وضع عجیبی را پیش بینی می کرد. فریاد های عصبیت آمیز آمر قطار وجواد منشی به گوش می خوردند. ازخود پرسید: -   چه گپ باشد؟ چنان دستخوش سوء ظن واستعجاب ناگهانی شده بود که بی اختیار ازخود پرسید:  -   اگر کسی تول بکس موترم را باز کرده باشد، چه خواهد کردم؟ خدا می داند قاضی هاشم درآن مکتوب چه نوشته کرده است ... مگر تمام عکس ها ازنفرهای خاد است. اگر گیر بیایند، روی زندگی را دوباره نخواهیم دید ... سرازبالین خواب برداشت. مشاهده کرد که به راستی صحنۀ تأثر انگیزی به وجود آمده است. جلو دروازۀ ذخیره، جواد منشی با صدای بلندسخن می گفت ومخاطب نا معلومی را دشنام می داد. راننده های بی اعتنأ، به دور وی گرد آمده بودند. ظاهراً حرف های منشی متوجه آن ها نبود؛ شاید به همین سبب ساکت بودند. نادر که غفلتاً دربرابر فریاد وفغان مغلوب شده بود، با فکر کرد: -   خدا چشم های شان را کورمی کند که طرف تول بکس موتر من سیل کنند! ظاهراً ماجرا داغ تر ازآن بود که دراول فکر می شد. منشی رانندۀ کوتاه قد لاری « بوذر » ( تانکرنفت) را پیوسته متهم می کرد که در توزیع سوخت، خیانت کرده است. راننده با صورت چرب وعصبانی، کاغذ های کهنه وقات شده یی را به سوی منشی تکان می داد . چهرۀ منشی می گفت:-   هرگز قابل قبول نیست ... دلیل قانع کننده برایم بیاور ! مگر رانندۀ ذخیرۀ سیار نفت که صورتش برای جواد منشی هیچ جذبۀ انسانی نداشت؛ می خندید وبا حرکات لاقیدانه اش به طرف مقابل می فهمانید که حرف هایش به هیچ صورتی درست نیست. جواد منشی خواهی نخواهی خود را بزرگتر ومهم تراز او می دانست وپیوسته دست ملامت به سویش تکان می داد که چرا ذخیرۀ نفت قطار را به زودی تمام کرده است وحالا برای لاری های قطار ازکجا مواد سوخت تهیه کند؟ رانندۀ گردنکش «بوذر» می گفت:-  مطابق هدایت خودت تیل توزیع کرده ام! منشی مانند کسی که ازاعماق برهوت، زاغ سیاهی را با نگاه های بیچاره اش دنبال کند؛ لحظاتی به آن صورت چرب وگستاخ خیره ماند. سپس چهره اش مات وبی حرکت گشت ودرحالی که از شدت خشم دوباره جوش می کرد؛ پرسید:-  چه وقت گفته ام که هزار لیتر تیل را بدون استحقاق توزیع کن؟با گفتن این سخنان، صورتش کبود شده بود. راننده، کاغذ های کهنه را پیش چشمان منشی نزدیک کرده وگفت : -  ببین این جا امضاء کرده ای! منشی ناگهان عقب نشینی کرد وبا لحن آرام پرسید: -   خدا انصافت بدهد، دلیل معقول برایم بگو که چه وقت گفته ام، هزار لیتر اضافی را به دریوران توزیع کن! درحالت خونسرد وحرف های بی ملا حظۀ رانندۀ « بوذر» تغییری مشاهده نمی شد ودرحالی که شانه های فرو افتاه اش را چپ وراست حرکت می داد؛ گفت: -  این لست لاری ها واین هم اندازۀ تیل توزیع شده! منشی به چهرۀ گرد وگوشتی راننده از روی دقت نظر انداخت. در شگفت ماند که این مرد مؤذی چگونه با وی استدلال می کند. اکنون مشکل بزرگ برای او این بود که چه گونه به وقاحت آشکار راننده ضرورتاً پایان بدهد. اگر وضع به همان منوال ادامه می یافت؛ آخرین بقایای غرورش پایمال می شد. پس به راننده دستور داد به لاری اش برگردد تا بعداً با وی درین باره گقتگو کند. البته به عوض به کار بردن کلمۀ « گفت وگو » قریب بود بگوید که با وی « تصفیۀ حساب خواهد کرد »؛ چون راننده ها را فاقد آداب معاشرت می دانست، از این کار صرف نظر کرد. شکی نداشت که مهارت راننده ها در دزدیدن تیل بالاتر از تصوراست. چون وضع همچنان ناروشن بود؛ از بی استعدادی خودش دراداره کردن راننده ها دچار احساس حقارت شده بود. ازخود سوال کرد:-   مگر تانکی تمام لاری ها دروقت حرکت از کابل پرنشده بودند؟این پرسش به حدی ساده لوحانه بود که یافتن پاسخ مثبت به آن خود نوعی سفاهت بود. اتفاقاً همین موضوع باعث شد به تفتیش لاری ها اقدام کند. این طور محاسبه کرد که شاید راننده ها درطول راه، بشکه های پلاستیکی را از تانکی لاری های شان پر کرده ودرتول بکس لاری ها پنهان ساخته اند وباید با استفاده ازاین فرصت، فضولی آن ها را ثابت کند. وقتی نادر از این تصمیم تازۀ منشی اطلاع یافت، به وحشت افتاد وعقلش مثل ماشین خود کار به فعالیت درآمد تاچی گونه شراین حادثه را از خود دفع کند. باور نداشت که منشی، قول خود را درمورد تفتیش لاری ها به سر برساند. به زودی معلوم شد که منشی ظاهراً چارۀ کار را دریافته بود وهمانند هنر پیشه یی که نقش خود را خوب بلد باشد، با چهره یی گشاده به صحنه آمد واشپلاق کوچکی را ازجیب بیرون آورد ولبۀ آن را میان لبانش گذاشت و چنان پُف کرد که دریک لحظه همه سرها به سوی صدا بر گشتند. الا شه های منشی دوباره پندیدند وصدای اشپلاق دوباره هورا کشید. معلوم بود که معنی فرا خوان صاعقه آسای منشی آن است که همه درصحن کوچک ذخیره گاه بندر، گرد آیند و درصف بایستند.  هنوز گروه راننده ها به حرکت نیامده بودند که نادر یک باره ازجا جنبید تا تول بکس لاری اش را ازآن « مواد خطرناک » تخلیه کند. اما با یک نظر اجمالی به اشتباه خود پی برد: -   این جا یکسر دشت است ... کجا گمش کنم؟ دستور قاطع وبدون کلمات منشی، بر راننده ها چنان اثر گذاشته بود که مثل رمه، مقابل ذخیره گاه بندر به شیوۀ سربازان ارتش کنار هم صف بستند. نادردریافت که وضع تغییر کرد وخود نیزبه سوی صف راه افتاد. آمر کاروان شخص کم حرف، تنبل ولی کاردان به نظر می آمد وبه فعالیت های پرشور منشی به چشم اعتراض ویا تحسین نمی نگریست. درچنین حالاتی مثل گربۀ سیر، با گام های آرام صحنه رارها می کرد. به خصوص درآن لحظه یی که منشی تفتیش لاری ها را آغاز کرده بود، همانند یک ناظر بی طرف به سویش می نگریست. منشی هم اورا راحت می گذاشت تاسگرتی میان لب هایش بگذارد تا خودش با خیال آسوده به کارها رسیدگی کند... بدین ترتیب قرارداد عقد ناشده یی میان آمر کاروان ومنشی، حدود اختیارا ت هریک را مشخص کرده بود! منشی قبل ازآن که ازروی احساس مسؤولیت حقیقی، خیانت کاران را تعقیب کند؛ بیشتر ازگناهی که خود مرتکب شده بود، مشوش بود وباچنین صحنه پردازی ها کوشش می کرد برای خودش پنا هگاهی درست کند ... نادر، راز این خشکه مقدسی های او را ازقبل کشف کرده بود.  چهرۀ ساکتش خطاب به منشی می گفت: -   اسپ یاغی ... انتظار هستم که چقدر توان دویدن داری! منشی به چهره های یکایک راننده ها نگریست. یکی دوباره ازاول تا آ خر صف قدم زد. راننده ها که همواره به شیوۀ  خود شان حرکات افراد بالا دست را تعبیر می کنند؛ با تمسخر واهانت او را نگاه می کردند. مفهوم نگاه های راننده ها تقریباً این بود که : -   چرا اینطور چپ وراست می رقصی ... موهای پشت گردنت به بازیگران می ماند! خطاب منشی دربند افکار تمسخر آمیز راننده ها نبود. او از آن ها پرسید: -   لاری کدام شما به تیل ضرورت دارد؟ خاموش بودند؛ دردل به منشی می خندیدند: -   این چالبازی خام به جان ما نمی خورد! به تدریج معلوم می شد که نشئه خودستایی جوانی، منشی را دچار سرگیجه کرده بود وبه طور نا محسوسی احساس مذلت می کرد که راننده ها چرا حضور اورا چندان جدی نمی گیرند؟ حاضر بود تصمیم خود را با طل کند؛ فقط مشکل این بود که چی گونه؟کم کم لبخند های زننده یی برلبان راننده ها می روییدند وبدین وسیله راه گریز را به روی منشی می بستند. می دانست که هیچ چیزی را بالای راننده ها ثابت کرده نمی تواند؛ لاکن پل برگشت وجود نداشت. باقدم های تند به سوی رانندۀ« بوذر » نزدیک شد وسوال اولش را سراز نو تکرار کرد: -   به چند موتر دوباره تیل توزیع کردی؟ قد راننده گویا کوتاه تر ازگذشته معلوم می شد. صورت چرب وگوشتی اش می گفت: -   حوصلۀ حرف زدن ندارم! پاسخ اوهمان اوراق کهنه یی بود که دردست داشت. منشی ازدیدن مکرر کاغذ ها دچار کراهت شده بود وگفت: -   خوب ... دور تر ایستاده شو! ومطابق میل خودش جمیل وسرور -  دو نفر آشپز -  ومستری انور را از ورکشاپ سیار مؤظف کرد که لاری ها را تقتیش کنند. مستری انور هنگامی که نصوار به دهن می انداخت، تمایلی به حرف زدن نمی داشت. درآن لحظه مانند کسی که بدون شرح ومقدمه وظیفه اش را درک می کند؛ سیخ طویل اندازه گیری را از ورکشاپ سیاربیرون آورد ودم چشم منشی ایستاد. منشی ازدیدن سیخ اندازه گیر، گویی به یاد موضوع فراموش شده یی افتاد وگفت : -   ها ... خوب کردی انور استاذ، تو ازیک سرتانکی تیل موترها را اندازه کن که چقدر تیل دارند وبرایم گزارش بده وآشپزها ازتول بکس موترها بشکه هارا بیرون بکشند! اعصاب نادر ازشنیدن سخنان منشی درمعرض غارت قرار گرفت ونگاه تندی به نصرالدین انداخت. تلاطم یک نگرانی شوم در چشمان نصرالدین نیز مشاهده شد. درین لحظه نادر قصداً به خنده درآمد وبا این کار خویشتن را تحت شعاع چشمان سرخ شدۀ منشی قرار داد. منشی با لحن جنگاوری که درپس دیوار دفاعی پنهان شده باشد، پرسید: -   چرا خنده می کنی؟ نادر با چهرۀ مالا مال ازخندۀ ساخته گی، سرش را به حالت خصومت آمیزی برافراشت وپاسخ داد:-   منشی صاحب! یک دقیقه کارت دارم! منشی آناً ازمرکب جدیت پائین آمد و چیزی درسیمایش می لرزید.  نادر او را کناری کشید وبا لحن مقاومت ناپذیری به سخن درآمد:-   منشی صاحب! به خاطر تیل چرا اینقدر دریوران را محکم گرفته ای؟ دربین آن ها کسانی هستند که ترا درمنطقۀ تاجکان دیده اند که نیم تانکرتیل را به تیل فروشان سرسرک سودا کردی ... ودر حیرتان دوباره « بوذر» اکمال شد ... درقطار اکمالاتی هر قدمش تیل ضرورت است ، موبلایل وگریس و... هرچیزی مصرف می شود ... اولش دریور « بوذر » شاهد است که نیم تانکر تیل را سودا کردی ... درقطار ازاین گپ ها بسیار است، همه گی غریب کار هستند ... چه جنجال به خود پیدا می کنی؟ بخش پایانی سخنان نادر برای منشی واضحاً اخطار آمیز بود که هرچند آن را بر زبان نیاورد؛ ولی منشی آن را احساس کرده بود. چون به چشمان برافرختۀ نادر خیره ماند چنین پیامی را دریافت داشت: -   مگر رانندۀ « بوذر » درفروش تیل با تو شریک نیست؟ چطور خودت را خپ می زنی؟! جواد منشی هم به او نگفت که ازنگاه های وقیح وسخنان بی ملاحظه اش چقدر احساس نفرت می کند. درگذشته گمان نمی کرد که این مرد گوشه گیر، صاحب اوصاف زیرکانه وارادۀ آهنینی برای افشای راز آمرین خودباشد . سخنان نادر به حساس ترین نقطۀ قلبش لطمه وارد آورده بود. چون درین کارتجربۀ زیادی نداشت؛ به شکل خنده آوری، مرعوب و متلاشی شده بود. وقتی دوباره دربرابر صف راننده ها قرار گرفت؛ با صدای رام شده یی گفت: - حالا انجام وظیفه برای ما مهم است ... درین باره درکابل صحبت می کنم! لب هایش خشکیده بودند. نادر کوشید چشمان اورا بنگرد. منشی با ناراحتی هرچه تمامتر نگاه های خود را ازاومی دزدید. خسته وتکیده به نظرمی آمد. چنین بود قیافۀ مردی که چند لحظه پیش، ازهیجان، غرور وتحکم اداری به پروازدرمی آمد. صف راننده ها ازهم گسیخت وهر کس پی کار خود رفت . نادر اندکی ارضاء شده بود. رفتار او درنظر منشی آبرومندانه اما عذاب آوربود. گاهی نگاه های شان با همدیگر ملاقی می شدند ونادر فکر می کرد که منشی تلاش دارد او را نسبت به خودش برسر رحم بیاورد. چنین حماقتی ازنظر او واقعاً بی سابقه بود ومی اندیشید: -         چنان خرساختمت که را ه خودرا گم کرده ای، دزدی کلان را خود رفیق حزبی می کند ودیگران را محکم می گیرد که تیل را چه کردید! عجب زمانه یی! بد بختی را ببین که دولت دردست منشی واری آدم ها افتاده! هنراین صابون کون ها فقط اینست که دست تکان بدهند وسرتکان بدهند و … دیگر هیچ! بازویی که این شاخ های کبر را بشکند ازماچ کردن است! … حالا از یک خطر گذشتم. موادها تا کابل چطور خواهد رسید؟ قاضی هاشم کار خام کرد. اگر عکس های خادیست ها درچنگ بیافتد، چه جوابی دارم؟ مرگ حتمی. وقتی آخرین لاری برای بارگیری دم ذخیره گاه مهمات ایستاد؛ ازسروصدای منشی وجنب وجوش راننده ها اثری دیده نمی شد. قرار بود دولاری دیگر نیز مهمات سلاح ثقیله بار کنند. سروکلۀ آمر کاروان که به ناگاه پیداشده بود، بیانگر هیچ حرف تازه یی نبود. عادتاً آغاز وپایان بار گیری لاری ها را شخصاً معاینه می کرد وبا آن که کسالت اولیۀ ساعات سفر همچنان درسیمایش دیده می شد؛ مغزش به خوبی کار می کرد. حتی صحنۀ مضحک دعوای منشی با راننده ها را تما شا کرده بود. چون سالیان دراز در تأسیسات حمل ونقل کار کرده بود، با خوی واخلاق راننده ها عمیقاً آشنایی داشت. به همین سبب ازجنجال بدون موجب با راننده ها به زودی کنار می رفت. راننده ها ومکانیک های ریاست کاماز دربارۀ هریک ازآمرین خویش به شیوۀ خود شان داوری می کردند. کسی می گفت:-   رئیس چندان کاکه گی ندارد! دیگری دربارۀ رئیس اداری ابراز نظرمی کرد: -   خوشم نیامد، چاپلوس است! -   مثل آمر انتقالات آدم خام ندیدم! -   منشی حزبی سابقه شرابی بود، مگر مضر نی! -   عقلت کجاست؟ جواد، منشی سازمانی ها است ، از نواب کل واری آدم ها!-   فهمیدم! از مرغک های نو؟     -   آفرین ! ازکسانی که می خواهند دردم پیری « شعور سیاسی » پیداکنند! -   مدیر خدمات بسیار کم گپ است! شانه به شانۀ رئیس راه می رود و غیراز آسمان، زمین را نمی بیند! -   سکرتر رئیس مثل زن گپ می زند ... آدم زنچه چه به درد می خورد؟ -   درکل ریاست آدم مرد ندیدم! تنها کسی که ازدایرۀ این داوری ها بیرون می ماند، همین آمر کاروان بود. هرگاهی که مسؤولیت کاروان اکمالاتی را به عهده می گرفت؛ ازروی تدبیر وشایسته گی ذاتی، خریدار خوش مشرب طبع راننده ها می شد وبرای اثبات لیاقت وکاردانی معاون قطار میدان می داد وازاین که افتخار عضویت حزب را کمایی نکرده بود؛ برخلاف بعضی ها، چیزی را ازدست نداده بود و برای اجرای « طرح های خلاق » شور واشتیاقی ازخود ظاهر نمی کرد. زندگی اومجموعه ای ازارتباطات بی اهمیتی بود که دربهترین حالت، سوء ظن اعضای حزب را نسبت به او تحریک نمی کرد. این تنها کاری بود که به طور رایگان ازعهدۀ انجامش برمی آمد. با این همه، خودش وهم حزبی های ریاست کاماز می دانستند که ظرفیت فکری او همانقدر بود که جیب کوچکش را پر می کرد! بدترازهمه، حساسیتش دربرابر خیانت وهرج ومرج تقریباً فلج گشته بود. شاید همین علت بود که رهبری ریاست کاماز اورا از هیچ لحاظی جدی نمی گرفت وبیشتر اوقات او را به ادارۀ کاروان اکمالاتی مامور می کرد؛ مشروط براین که مجری فعالی باید او را همراهی می کرد. آمر قطار پس ازمعاینۀ بی هدف آخرین لاری قطار، واپس به اتاق کوچکی که متعلق به ساختمان های کهنۀ قطعۀ نظامی حیرتان بود؛ برگشت . دروازه را بست وروی چپرکت سیمی درازکشید.  همان طوری که خوابیده بود، تنه اش را اندکی به سوی زمین خم کرد ودستش درزیرچپرکت، چیزی را می پالید. سرانجام بوتل ودکا را یافت وازدهن بوتل آرام آرام به نوشیدن ودکا پرداخت. جواد منشی که قبل ازوی یکی دوجرعۀ پُربالا کشیده بود؛ میل داشت ماجرای تازه یی را برپا دارد؛ اما نشئه زود رس ودکا اراده اش را زیر تأثیر گرفته وسرش را به دوران افگنده بود. حتی احساس نمی کرد آن چه زیر پلک هایش می خزید، کیف چاره ناپذیر خواب بود. بالای دوشک کثیف اسفنجی پایین تر از تخت خواب آمر قطار، یک پهلو آرمیده بود. درآن لحظه قیافه اش به آدم های احساساتی وبی قراری شبیه بود که به هنگام خواب قابل ترحم معلوم می شوند. آمر قطار به سر خمیدۀ منشی نگاه کرد واندیشید: -   این دیگ یک روزی از جوش می افتد! چون ازتحرک دیگران ناراحت می شد؛ چنین فکری نتیجۀ مقایسه سادۀ جواد منشی باخود اوبود. پس ازمدت کوتاه، ازتأثیر ودکا سرچرخی مطبوع ورخوت خوش آیندی برایش دست داد ودرحالی که دست هایش را به دو طرف رها کرد؛ پلک هایش خود به خود روی هم خوابیده بودند. آفتاب پرحرارت نیم روز، زنده جان ها وطبیعت را گیچ کرده بود. درآن حوالی، فقط صداهای درهم رفته وپراکندۀ سربازانی که صندوق های سبز رنگ وطویل مهمات را از داخل انبار روی شانه های خود حمل می کردند؛ به گوش می آمد. سنگینی محموله ها را ازنفس نفس زدن وصداهای مقطعی که به هنگام فشار ازدهان شان بیرون می ریختند؛ به آسانی می شد احساس کرد. نادر ازخاموشی غیرمترقبۀ آن جا به هیجان آمده بود. چند گام به سوی اتاق فدامحمد و جواد منشی جلو رفت وازراه پنجره به داخل اتاق نگریست. خاصتاً مطمئن شد که جواد درخواب است. پس اندکی احساس آرامش کرد وبا حالتی برده وار، به سوی لاری خودش نزدیک شد وظاهراً به وارسی برخی ازساختمان های پیچیدۀ ماشین درزیر کابین لاری پرداخت؛ آنگاه به نل باریکی که یک سرآن به ماشین لاری وصل بود؛ دست هایش را مصروف ساخت. درآن لحظه به خود گفت که آیا می تواند « مواد خطرناک » را ازتول بکس موتر بیرون آورده ودرجایی نا پدید کند یاخیر؟ به زودی احساس کرد که درین باره نمی تواند تصمیم قاطع بگیرد؛ ولی به نظرش موقع خوبی فرا رسیده بود تا به دلهرۀ شوم خویش یکسره پایان دهد. اگر شخصی کنجکاو درآن لحظه او را به چشم آدم معمولی می نگریست؛ گمان می کرد که رانندۀ لاری با احتیاط و دور اندیشی، پرزه های موترش را تفتیش می کند تا درمسیر راه، با درد سری مواجه نشود. اتفاقاً چنین نتیجه گیری خیلی خوشبینانه بود ونادر طرحی در سر داشت تا حتی الامکان رد پای خودرا از چشم افراد امنیتی « خاد » گم کند. قطعاً خیال می کرد که این کاربه سادگی انجام می گیرد ونیاز به زحمت زیادی نخواهد داشت. با این حال نباید فراموش کرد که درلحظه های بی اعتمادی وبحران، آسان ترین کارها، بسا دشوار وحتا ناممکن جلوه می کنند. اوبا قواعد فعالیت های زیرزمینی و سیاسی آشنایی نداشت؛ بناءً ازخطرات خیالی واحتمالی ، بیش ازموارد واقعی مضطرب می شد . هرگاه وحشت برانسان غالب شود، ذهن بهانه تراش به کار می افتد؛ آنگاه جبن وترس مانند وزش سموم توفنده به آسانی زایل نمی شود. تا کنون رمز جهان شمولی اختراع نشده است تا به کمک آن دیو وحشت را درروح شخصی که جسارتش حد اقل یک بار دربرابرآن ازپا در آمده باشد؛ برای همیشه بتوان خفه کرد. این موضوع درمورد نادر هنوز مصداق پیدا نمی کرد؛ گویا هنوز با خطر واقعی فاصلۀ زیادی داشت. درآن لحظه سرگرمی عمده اش این بود که چی گونه صحنۀ ملاقات خود باقاضی هاشم را به یاد بیاورد. عجیب این که، ازدیدار اوباقاضی هاشم بیش ازسی وشش ساعت سپری نشده بود؛ اما جزئیا ت ملاقات را تقریباً فراموش کرده بود. قاضی هاشم مواد یک بسته دارو  واسناد مهم را  برایش سپرده بود. سپس یک قطعه مکتوب وده قطعه فوتوی افراد خاد را ازجیب بیرون آورده  ویادآوری کرده بود که عکس ها ومکتوب، هم خطرناک، وهم مهم اند. اوگفته بود: پیرمردی با محاسن سپید وعصایی در دست، درنزدیکی دروازۀ حمام شهر پلخمری، این امانتی ها را ازتو تحویل خواهد گرفت ودرعوض، یک بسته نشریات ومکاتیب را برایت می سپارد تا به "کمیتۀ کابل" برسد. اگرچه نادر نیاندیشید که این کار تا چه حد امکان دارد؛ به نوعی درک می کرد که این موضوع تا چه اندازه یی ممکن است برایش گران تمام شود. به جای آن که ازعواقب این امرهراسی در دل گیرد؛ ازچیزدیگری نفرت داشت  وبا اجرای این مأموریت خواسته بود دست کم روح خودرا ازفشارهای سنگین آزاد کند. بهتر است گفته شود ازروی طبع سرکش ولجوج، مشقت وخطر دایمی مرگ را به جان می خرید. شاید به همین علت دربرابر سخنان قاصی هاشم هیچ حرفی نگفته ومانند شخص با تجربه یی که دقایق امور را ازقبل می داند؛ ساکت مانده بود. مقارن ساعت 12 همان شب  سروکلۀ قاضی هاشم دوباره درمنزلش پیداشده بود. اواین بار ده جوره کفش نیم ساق چریکی را با خود آورده بود که گیرندۀ آن ها نیز جزپیرمرد عصابه دست کس دیگری نبود. پا پوش ها، پاشنه های بلندی داشتند وچرم محکم آن ها نشان می داد که برای کوهنوردی مجاهدین بسیار مساعد بودند. دنبالۀ حرف هایی که قاضی درنوبت بعدی ملاقات با وی برزبان آورد؛ یا کاملاً از ذهنش محو شده بود یا آن که حقیقتاً چیزی مهمی را برزبان نیاورده بود. ممکن است اودرآن لحظه سعی کرده بود تا از زبان قاضی هاشم حرف هایی را بیرون کند که بعداً برایش راهنمای عمل باشد؛ اما آیا به انجام این کار موفق شده بود؟ درآن صحبت کوتاه سیمای قاضی هاشم درنظرش همانند طرح خیالی دور دست، گریزنده ودست نیافتنی بود. حتی برمشاعر خود شک داشت که آیا قاضی هاشم واقعاً دربارۀ پیرمرد موهوم با صراحت صحبت کرده بود یاخیر؟ حالا فکرمی کرد که اگر دربارۀ پیرمرد اززبان قاضی هاشم چیزهای زیادی نشنیده، پس چنین معلوماتی رادربارۀ پیرمرد ازکجا به دست آورده بود؟ تازه این که پیرمرد مفروض درمیعاد گاه حضور نداشت. مهم این بود که خودش درآن لحظۀ موهوم به قاضی هاشم چه گفته بود. شاید شبکه های ذهنیش، مسایلی رادرخود مخفی کرده بودند که بعداً برای اوتولید اشکال کنند. کم کم به یاد می آورد که برای قاضی هاشم اطمینان داده بود که « امانتی ها » را به نشانی اصلی تسلیم خواهد دادوخیلی به سادگی اندیشیده بودکه این کار بدون دردسر انجام خواهدیافت . چرا با چنین تسلیمی بی چون وچرا، خطرحتمی را برای خود پیش خرید کرده بود؟ سرچشمۀ این راز درجای دیگری بود. 
[ 17 Nov 2011 ] [ 9:20 قبل از ظهر ] [ Said Ahmad Ali Fayez Wasal ] [ ]


رمان عصر خود کشی - بخش دوم

رمان عصر خود کشی - بخش دوم - پنجم- یک سال پیش ، نادر رانندۀ موتر مسافربری درمسیر کابل وشهرهای شمال بود. اگرچه ازسفرطولانی به خانه برمی گشت؛ مدت کمی را برای رفع خسته گی خود درنظرمی گرفت وبنا به عادت دیرینه، از خانه بیرون می شد ودوباره به سرای « حاجی گلزار » می آمد. درآن جا هر قماش آدم یافت می شد. این گونه افراد غالباً دررستورانت « صداقت » یا دراطراف آن درنزدیکی ایستگاه بس های مسافربری گرد هم می آمدند وازدحام راه می انداختند. مخصوصاً راننده ها ونگران ها با شور وشادی از حوادث خنده آوروجالب روزهای سفرداستان هایی حکایت می کردند وچای می نوشیدند. بدین ترتیب فضای گرم ودودآلود رستورانت ازهمهمۀ نامرتب صداهای انسانی وفریادهای بی ملاحظۀ خدمت کاران هوتل آگنده می بود. هرگاه پای شخص تازه واردی به آن محل می رسید، تا واپسین لحظه یی که آن جارا ترک می گفت، به شنیدن سخنان عجیب وغریب آمیخته با خود ستایی وبی ادبی حضارکم وبیش عادت می کرد؛ ولی درداخل رستوران ازبوی چرک ودود چوب وسگرت   وعرق بدن های ناشسته احساس خفه گی برایش دست می داد وبه اضافهء مواردمجهولی که اسباب رنج اوبه حساب می آمدند؛ مضمون سخنان آدم هایی که آنجا گردمی آمدند؛ دربهترین حالت به رفتار موتر ونام های تحریف شدۀ پرزه های ماشین، پیوند نا گسستنی پیدا می کرد ودریک لحظه چنان می نمود که دنیا بر وفق مراد این موجوداتی قرار گرفته است که جمله نعمت های دنیا را درمشت های کوچک خود جا داده اند. نادربه درورودی رستورانت نزدیک می شد وهمواره چشمش به لوحۀ دود زده وچرکینی می افتاد که اندکی بالاتر از دروازه، روی دیوارآویخته بود وحتی آدم های دارای سواد نیمه هم قادر به خواندن این کلمات بودند: رستورانت صداقت. مگر ازمیان جماعت انبوهی که غالب اوقات آن جا آمده وساعت های متوالی دررستورانت غذا وچای صرف کرده وخوابیده بودند؛ شاید کسی پیدا نمی شد ادعا کند که یک بار هم دربارۀ لوحۀ رسمی رستوران به طور عادی یا جدی فکری کرده باشد. حقیقت این است که برخی نام ها درزبان عوام به حدی جا می افتند که تصور غیر آن به کلی دشوار می نماید؛ مثلاً اگرمسافر ناشناسی درآن نزدیکی، محلی را به نام  «  رستوران صداقت » سراغ می گرفت؛ کمترکسی می توانست او را درین رابطه کمک کند. تصور می شد که دو واژهء اصلی آن لوحه دود زده ازهمان ابتدای کار، نه تنها از حافظۀ مشتریان وراننده ها، بلکه ازخاطر شاگردان وپادوهای رستوان هم کوچیده بود. فقط یک نام آشنا با نشان طبیعی برای آن ها اعتبار داشت: کافی لوگری. بسیار عجیب بود که این دوکلمه برخلاف لوحۀ واقعی رستوران، بی آن که روی قطعۀ کاغذ یا گوشۀ دیواری نوشته شده باشند؛ با قدرت جادویی خویش درذهن مشتریان آشنا ونا آشنا نقش بسته بودند. این مسأله بدون شک به جمال لوگری مالک اصلی رستوران عمیقاً ارتباط می گرفت که خود مشهورتر از آن بود که دیگران ازروی لوحۀ رسمی رستوران او را بشناسند. جمال لوگری، تن وتوش قوی، قامتی بلند وصورتی نسبتاً هیبتناک داشت. با آن که درزنده گی هیچ گاهی ورزش نکرده بود، عضلات سفت وماهیچه های بدنش را به آسانی می شد شمار کرد. او به طور عجیبی خشمگین می شد وبا اندک نرمش ومدارا صورت شگفته یی به خود می گرفت وگردنش نرم می شد. آنگاه هرچه ازدستش برمی آمد؛ به نام جوانمردی انجام می داد. با آن که ظاهراً آدم پول پرستی جلوه می کرد؛ دربرابر کسانی که محبت آن ها را دردل می گرفت؛ اسراف وخراجی مبالغه آمیزی ازخود نشان می داد. او ازمیان همه آشنایان دور ونزدیک، بیشتر به نادر ارادت می ورزید؛ نه از آن جهت که دورۀ خدمت نظام رادر فرقۀ یازدۀ ولایت ننگرهار باهم یکجا گذرانیده بودند؛ بلکه به دلایلی که تا آن زمان به کسی آشکار نبود، اعتماد مطلق خود را چشم بسته در اختیارنادر قرار داده بود. دیگران اورا « لوگری » خطاب می کردند اما نادراورا « جمال استاد » صدا می زد. شاید درسیمای جمال نشانه های ویژه یی را یافته بود که علی الظاهر ازچشم دیگران پنهان مانده بود. همچنان ازامکان بعید نبود که نادر درعالم احساسات آنچه را که ازجمال فراگرفته بود، با تعصب خشکی مقدس می شمرد. به راستی چه نوع رابطۀ انسانی آن دو را به هم نزدیک ساخته بود؟ نادر اول ها مشاهده کرده بود که جمال با حرص پایان نا پذیری به خاطر به دست آوردن پول، خودش را به آب وآتش می زد وبد تر ازهمه، بی اعتنایی نا خوش آیندش دربرابر دیگران، مایۀ دلسردی اوشده بود؛ مگر با گذشت زمان، صفات ارزشمندی دروجود جمال پدیدارشدند که نادرحاضرشد نظرشرا دربارۀ اوتعدیل کند. چون کم کم احساس می کرد که مانند براده های آهن که سوی مقناطیس کشانیده می شوند؛ به سوی جمال متمایل گشته است. چون دیگران درپس چهرۀ ساکت وعبوس نادر، طبع آتشبار ونیروی وفا داری را که تا مرزدیوانه گی پیش می رفت، احساس نمی کردند؛ آنان رابا وی نه قرابتی بود نه رفاقتی. اما آن طوری که قریحۀ انسانی را هیچ واحد قیاسی درکارنیست؛ آن نیازفروکش ناپذیر که روح نادررا به سبب جستجوی  یک پناهگاه روحی وعاطفی درآتش خود پیوسته می گداخت، نیزقابل اندازه گیری نبود. آن چه درظاهرش به آسانی قابل رؤیت بود، گذشت کریمانه وایستاده گی بی بازگشت در روابط عادی روزانه بود. جمال لوگری وقتی اعتماد خودرا درخطرمی دید، تقریباً ازپا درمی آمد و معلوم نبود چرا این نقطۀ ضعف خویش را هرگز پنهان نمی داشت. درعوض، او ازنخستین روزهای آشنایی با نادر، گنج ارزشمندی را درآن سوی چهره اش شناسایی کرده بود. درین باره احساس خودرا تا مدت های مدید توضیح داده نمی توانست واگر یک لحظۀ کوتاه آزمایش (که درنظرجمال تقریباً مهم واستثنایی بود) پیش نیامده بود؛ جمال به طورقطع کاخ پرشکوه اعتمادش را نمی توانست دروجود نادر بنا کند. چنانچه بعد ها وقتی آن حادثه را شرح می داد؛ جمعی ازشنونده ها را به دورش گرد می آورد؛ چهرۀ یکایک آن ها را می نگریست؛ ولی ناگاه ازآن ها روی می گرداند وبا خلق تنگی می گفت: -   حالا باشد کدام وقت دیگر قصه میکنم! بالاخره یک روز دربرابر اصرار وطعنۀ دوستان تسلیم شد ودرحالی که به سوی سقف می نگریست؛ داستانش را این طورآغازکرد: -   سال های چهل وپنج یا چهل شش بود که به عسکری برابر شدیم . در « تقسیمات » مرا به فرقۀ یازدۀ مشرقی دادند. خلاصه بار وبستره بر پشت« یا چهاریار» گفته، خود را به جلال آباد رسانیدیم. گفتند این هارا ببرید به کندک تعلیمی. یکی دو روز بعد کم کم یاد ما دادند که چه وقت خواب شویم، چه وقت بخیزیم وبعد ازآن « جمع نظام » ازصبح تا شام، جان مارا به لب می آورد... ازهمان روزها با نادر آشنا شدم. رفته رفته فهمیدم که فقط باهمین آدم خونم جوش می خورد. مجبور بودیم «پهره» ، «گزمه »، «خشره کاری» وهزار جنجال عسکری را ازسربگذرانیم. یکی دوماه نگذشته بود که یک « خردضابط » کندک (که خدا گردنم را نگیرد نامش امام الدین بود ) وقت ونا وقت می آمد؛ غالمغال می کرد؛ نق می زد؛ نه وقت کار را می فهمید نه وقت نان ونه وقت خواب را. هروقت دلش می خواست راست طرف من می آمد ومرا به خشره کاری می برد. شاید علت این بود که قدوقوارۀ من نسبت به دیگران درنظرش بلند ترو آباد ترمی آمد. هنوزازین کار خلاص نمی شدیم که می گفت: بیا پهلوان چندقالب خشت دیگر هم بزن! ازدستش به بینی رسیده بودم. به نادر گفتم این شخص تنها مرا انتخاب کرده، مثل خرسرم کارمی کند؛ چی چاره کنم؟ نادرهمان لحظه چیزی نگفت؛ مگردیدم که رنگش دود کرد. پسان گفت که با آدم هایی مثل امام الدین هراندازه که نرمش کنی، کارَت سخت ترمی شود وهیچ کسی هم بازخواست گر نیست. گفتم چه چاره، پیش قومندان کندک ایستاده شوم، عرض کنم؟ گفت :نی! برایت خواهد گفت که عسکرهستی، ازهرامرآمرین اطاعت کن ... درعسکری هیچ دلیل نیست! دو روزبعد خبرآمد که درتپه های مقابل « فرقۀ یازده » دیپوهای مهمات می سازند وتمام کار آن به گردن سربازان فرقه است. ازآن پس، تیرامام الدین خان دسته یافت وازصبح، سربازان را اول به میدان تعلیم مارش می کرد وبعد ازآن، تا نمازشام ازکوه های خارج شهر روی شانه های خود سنگ می آوردیم و دربادی موتر ها بار می کردیم ... این کار هر روزۀ ما بود. یکروز شام که ازخشره کاری ذله ومانده آمدیم، یک قسم تب ولرزه به جانم افتاد وتا آذان صبح خوابم نبرد و نادر آن شب « پهرۀ » اول پوستهء قرارگاه کندک بود. دوازده بجۀ شب که آمد، دید وضع من خراب است... مقصد این که تمام شب بالای سرم بیدارماند.  هنوزهوا روشن نشده بود که ازبخت بد، امام الدین خان در« کاغوش » پیدا شد وبا چیغ وفریاد سربازان را بیدار کرد ... یک تخته چوب هم دردستش بود. مثلی که چوپان رمه را هی می کند، همان  طور به طرف سربازان دوید وبالاخره ازیک گوشه دورخورد طرف ما وبی آن که گپی بگوید؛ با تخته چوب به شانه ام کوبید وگفت: پهلوان تو چطور تا حال از زیر کمپل بیرون نیامده ای؟ زاییده ای؟ دختراست یا بچه؟من هنوزچیزی نگفته بودم که صدایی مثل کوبیدن سوته چوب بر دوشک پنبه، به گوشم رسید... و« آخ! » ازگلوی امام الدین برآمد ودفعتاً مثل بوجی کنجاره به زمین افتاد ... فهمیدم که نادر اورا ازپشت ضربۀ محکمی زده بود واگردم لگد دیگرش را نگرفته بودم؛ دهان وبینی امام الدین را با خون یکی می کرد. بعد ازآن قوماندان وسربازان آمدند ونادررا کشان کشان بردند. اول کسی نفهمید او را کجا بردند؛ مگرنزدیکی های شام که ازخشره کاری آمدیم، کاتب کندک قصه کرد که نادر را دم دروازۀ نوکریوالی فرقه بردند. قوماندان فرقه شخصاً ازدفترش بیرون آمد وسوی نادر لق لق دید وسوال کرد: -   چطور بالای منصب دار دست درازکردی؟ نادر جواب داد: -   منصب دار تو بالای مریض دست بلند کرد!  قوماندان زهر خند زد وگفت : -   تو قانون را هنوز نفهمیده ای ... معلوم می شود که تا حال عسکر نشده ای! به امر قوماندان دست وپای نادررا با ریسمان پیچ دادند وبه درخت توت روبه روی دفتر قوماندانی بستند. ازهمان درخت، هفت هشت شاخۀ چوپ هم بریدند. امام الدین وظیفه گرفت نادر را چوب بزند. قوماندان فرقه دست درکمر ایستاد وگفت: -   شروع کن! امام الدین آستین هایش رابالا زد ودو شاخه چوب را یکجایی در دست گرفت وبالاکرد وزد ... بالا کرد وزد ... تا حدی که نفس نفس زده روی زمین نشست. ازدهان نادر « آخ » هم شنیده نشد. قوماندان دو سرباز دیگر را وظیفه داد عسکر را چوب بزنند. سرباز ها به نوبت شروع به زدن کردند ... تا وقتی که چوب ها تکه تکه شدند. سرو روی نادر هم مثل شاه توت، سیاه وکبود شد وپا هایش پندید. همین که به امر قوماندان فرقه، ریسمان را ازدور وبرش باز کردند؛ مثل تنۀ گوشفند حلال شده به زمین افتاد. قوماندان ازبالای صفه صدا کرد: -   امام الدین پیش برو که پاهایت را بگیرد وبخشش بخواهد!امام الدین با نازعشوه پیش رفت وبالای نادر ایستاد. نادریکدم چنگ انداخت ویک پای اورا با ضدیت به سوی خود کشید وامام الدین توازن بدنش را ازدست داد وبسیار محکم به زمین خورد ... درین وقت نادر برایش فرصت نداد تا ازجا بلند شود وبه قصد شکستاندن پای او به چالاکی روی دوزانو بلند شد وکری پای امام الدین را چنان تاب داد که چیغش به آسمان بلند شد ... سربازها دویدند ودوباره دست وپای نادر را بستند؛ ولی قوماندان فرقه صدا کرد که دیگر بس است، رهایش کنید! سربازها خودرا پس کشیدند. قوماندان نزدیک رفت وگفت: ایستاده شو! نادر بسیار به زحمت روی پا شد. قیافۀ جدی قوماندان ناگهان روشن شده بود. بعد ازآن که چند دقیقه به طرف نادر خیره خیره دید؛ یک دستش را روی شانه اش گذاشت وگفت: -   ازسرسختی ات خوشم آمد؛ اگر اصلاح باشی، ازتو یک عسکرخوب جورمی شود. اگر به منصب دارعذر می کردی، به محکمه روانت می کردم. حالا اگرچه جرمت سنگین است، ازجزای بیشترت می گذرم ... کله ات پخته است! بگو چه گفتنی داری؟ نادر فقط گفت :-  هیچ! قوماندان خندید: -  بس برو ... مارش ... مارش! جمال قیافۀ پر مباهاتی به خود گرفت ودرآخر گفت: بعد ازآن، رفاقت من ونادر چسپید! جمال عادت کرده بود درتعریف وستایش نادربه تصورات خود آزادی کامل دهد. روزی که تصمیم گرفت پس از سال ها راننده گی، یک باره با "کسب رنج وپلاس" وداع گوید وبه کار هوتل داری روی آورد؛ با نادر مشورت کرد. نگاه های نادر درآن لحظه می گفتند که وی درین کار غیرمنتظره تا اندازه یی خود خواهانه عمل کرده است؛ اما جمال ظاهراً مانند شخص خوش باوری که به پیروزی های سهل الوصول عشقی نظیر فلم های تجارتی هندی، بیشتر ازواقیعت های جدی زنده گی دلبسته است؛ با هیجان ازخود دفاع می کرد ودر حالی که موهای کوتاه ودرشتش را آهسته آهسته با کف دست می مالید؛ اضافه نمود که عاقبت چنین اعمالی را هیچ کس پیش بینی نمی تواند. درضمن استدلال داشت که مالکان هوتل های بزرگ نیزدرآغاز کارشان قطعاً به همین گونه تردید ها مواجه بوده اند. فردای همان روز به آن جماعت روبه افزایش درسرای حاجی گلزار اعلام کرد که وی دیگر ازکارراننده گی ومسافرت دایم بیزارشده ومی خواهد درآن محل هوتلی بازکند . چون دوهوتل کوچک ویک مسافرخانه درسرای حاجی گلزار ازقبل فعالیت داشتند؛ تصمیم او شک وتردید شماری ازدوستانش را برانگیخت. وقتی دیدند جمال خیالات بلند پروازانه یی به سرش زده است؛ راحتش گذاشتند.نادر حیرت زده بود. با لاخره درین باره چه واکنشی می توانست ابرازکند؟ جمال درین مدت ناظراحوال اوبود تا نتیجۀ افکارخودرا درسیمای اوملاحظه کند. درحالی که سیمای مرد هوشمند وخوش منظر را به خود گرفته بود، اظهار داشت که ازبالا گرفتن کارش مطمئن است واکثریت آن دسته ازمردمی که بارشته های گوناگونی با سرای حاجی گلزار ودکان های مجاورآن ناحیه رابطه دارند؛ با اونیزپیوند آشنایی ودوستی دارند. پس اومشکلات را نادیده نگرفته بل، درفکرخود با آن ها نوعی تصفیۀ حساب کرده بود. نادر چنانچه بعد ها به یاد می آورد؛ ازسخنان جمال واقعاً به هیجان آمده بود. مگر اندکی بعد، بوی یک راز به ظاهر موهوم ونامکشوف به مشامش رسیده بود. اگرچه درآن لحظات برخلاف طبیعت خود دار خویش با شور وشعف در آن مورد به ابراز نظر پرداخته بود، هماندم صدایی ازنهادش برخاسته بودکه : زیر پردۀ هوتل داری کدام رازی است! بی مقدمه ازاو درین باره پرسید: -  جمال استاد ، چطور یک باره این فکر به کله ات زد؟ لحنش طوری نبود که طرف مقابل رانگران سازد وتا حدودی هم ازپیش می دانست که جمال طبع پیشرو وجسوری دارد وآن چیزهایی که به عنوان خواهش های پیش پا افتادۀ آدم های قناعت پیشه وفقیردر بسیاری ازاشخاص وجود دارند؛ به میزان زیادی دروی ضعیف بود. جمال با صراحت به توضیح این نکته پرداخت: -  من که هوتل باز کنم، این قدر دوست و« اندیوال » جای دیگر می روند؟ استدلال اوظاهراً خوشمزه بود؛ اما نادر عقیدهء خود را این طور بیان کرد: -  راستی خدا... ازفکرهایت چیزی نمی فهمم ، یکدم چپه تاب می خوری و آدم حساب کارت را گم می کند. حقیقت این بود که نادرحضور کسان دیگری را درعقب کارهای به ظاهر سردرگم جمال لوگری حدس زده بود. چنان چه بعد ها حوادثی که درزنده گی خودش رخ دادند؛ نه تنها اثبات کنندۀ حدس وگمان های او بودند، بل، زنده گی اش را عمیقاً دگرگون ساختند. درست سه هفته پس ازگشایش هوتل جمال لوگری، نادربه سفر مزارشریف رفت ... ولی به زودی ازسفر برگشت ودر اولین لحظه یی که جمال او را دید، ازچوکی عقب پیشخوان پایین آمد واورا درآغوش گرفت وچون به چهرۀ آرام نادر که رنگی ازسعادت درآن نشسته بود، نگاه کرد؛ چیزی قلبش رافشرد وهماندم به فکر افتاد که چی گونه وبا چه زبانی آن ماجرای شوم را که درغیاب نادر ازآن آگاه شده بود؛ برای وی تشریح کند! درلحظه های اولیۀ هیجان دیدار، هرگزنتوانست گرفتاری درونش رامخفی کند. نگاه هایش به نادر می گفتند: -  توخوشحالی ... اما هنوزخبربد به گوشت نرسیده است! نگرانی موجه جمال این بود که این نیرنگ تا مدت زیادی درپرده باقی نخواهد ماند. به همین دلیل گرد افسردگی نا پیدایی برروحش نشسته بود. مهم این که اصلاً نمی دانست آن همه تردید وگرفتاری ذهنی اش آیا ازحضور ترس ریشه داری گواهی می داد یا این که فکر می کرد  واکنش نادر تاچه حدی  بالای وی تأثیر ناگواری خواهد داشت؟ لا جرم به آرامش کوتاه مدت روی آورده وبه خود گفت:-  حالا ذله ومانده ازسفرآمده ... پسان برایش می گویم! وقتی قدرت دگرگون کننده زندگی  با وسوسه درآمیزد، بالا تر ازتصور عمل می کند وهمه چیزرا به رنگ خودش درمی آورد. فردا وقت تر ازدیگران بر سرکار آمد. درحقیقت انگیزه ای ناخود آگاه او را به چنین حالی درآورده وبه دنبال لحظه های خلوتی راه افتاده بود تا کلمات آرامش بخشی را در ذهنش دست چین کند وبه یاری آهنگ ملایم صحبت، آن حادثۀ دهشتبار را برای نادر حکایت کند؛ مگر علی رغم آن نیروی خویشتن داریی که دروی وجود داشت، چهرۀ ظاهرش به طرزعجیبی آشفته وافشا گرمعلوم می شد. حالا رنج جستجوی کلمات ملایم و عاری اززنندگی چون اثر سوزان زهر در عضلاتش راه می کشید. ازروی چوکی پیشخوان برخاست ودریک قدمی نادر دو زانو نشست وبی آن که لحظه یی مکث کند، اختیار زبانش را تقریباً پیش از موقع ازدست داد وگفت: -  یک گپی پیش آمده ... گپ خوبی نیست ... مجبوراستم برایت بگویم ... اگر حالا من برایت نگویم، دیر یا زودی خودت خبر می شوی! میان ابروهای نادر گرهی چلیپا زد: -  چه قصه شده؟ جمال با ناراحتی دنبال حرفش را گرفت:-  کسی خبرآورده که برادرت – سلیمان را می گویم-  همان که قصه اش را می کردی – به رضای خدا رفته – بسیار کوشش کردم برایت نگویم، مگر مردن حق است وهمۀ ما به درگاه خدا رفتنی هستیم! جمال چون این کلمات را با دشواری اززبان بیرون کرد؛ با خاموشی سنگوار نادر وقیافۀ او که درآن لحظه آسیب ناپذیربه نظرمی آمد؛ مواجه  شد. بدون شک حالت چهرۀ نادر مثل مجسمۀ مسی باستانی کاملاً مات وخشک بود؛ اما نمایش عجیبی از عصیان های پیاپی وغیرقابل پیش بینی در آن جریان داشت.  دهانش نیمه باز شد وفقط یک کلمه ازدهانش بیرون افتاد:  -  چی؟-  هم اتاقی اش آمده بود وترا به نام پرسان می کرد. هم ترسید ه بود … هم وارخطا بود. به مشکل سرم اعتبار کرد وسرتا آخر موضوع را قصه کرد! نادر تسلیم تمایل درونی خویش شده بود وگمان می کرد ممکن است نام اورا باکس دیگری عوضی گرفته اند. جمال باورمندانه توضح داد: -  سلیمان خودش می فهمیده که تو درکجا زندگی می کنی وچه کارمی کنی!نادر زیرفشار خشکی گلو یک گیلاس آب خواست. با حرکات نا خود آگاه ودست های اندک لرزان، پتویش را قات کرد وروی شانه انداخت. جمال دید که لب های اونازک شده وبه دندان هایش چسپیده بودند. دقایقی طولانی حتا به سخنان جمال نیزگوش نداد. سپس بدون اختیار گاه به پایین گاه به سقف نگریست. به طورآشکاری احساس می کرد نیازمقاومت ناپذیری بالایش مستولی شده واگرتا چند لحظۀ دیگر ساکت بماند؛ یادست ویا پایش فلج خواهد شد ویا این که نخستین نشانه های دیوانگی درحرکاتش پدیدار خواهد گشت. این نیازغیرقابل اغماض چه بود؟ وقتی ناگهان فریاد ازسینه برکشید؛ معلوم شد که اشتیاق جنون آمیزی به شنیدم شرح واقعه دارد. جمال هم سعی داشت، خود را با او هم داستان نشان دهد. چون نادرازحالتی نظیراحساس پرفشارعبورازیک تونل تنگ وتاریک درشکنجه افتاده بود؛ خواهش کرد هرآنچه دراین باره اززبان هم اتاقی سلیمان شنیده است، حکایت کند. البته درروزهای اخیرسخنان جسته وگریختۀ راهم درین رابطه اززبان دیگران شنیده بود؛ اما شیوۀ گفتارراویان، آمیخته با شایعه سازی های بود که درخوب ترین حالتش به  احتمالات تازه ای میدان می داد وآدم نا گزیر می شد که بگوید: -  خدامی داند اصل گپ چی است! جمال اگرچه به شرح واقعه آغازکرد، ازاین نگران بود که نادر زیر تأثیر نوعی درد یا تشنج عصبی، رسوایی برپا کند. مشاهده کرد آثار قدرت وآرامشی که درچند لحظۀ اول ازچهرۀ نادر نا پدید گشته بود، کم کم دوباره ظاهر می شد وحیرتش زمانی فزونی یا فت که نادرگردنش را با نیرومندی میان شانه های خود راست نگهداشت؛ مثل اسپ تکتاز نفس کشید؛ تا حدی که جمال ازبرهم خوردن تناسب چشم هایش درآن صورت درهم فشرده احساس خطر کرد. چون درگذشته نیز دربعضی مواقع شاهد چنین وضعیت نا هنجار او بود؛ به نقل داستانش ادامه داد ... لاکن نشانه یی ازهول وهراس درچشم های رفیقش ظهور کرد. جمال پیش بینی کرد که اگر اوبیش ازاین مغلوب خشم بی مهار خویش شود؛ یک گوشۀ بروتش به سوی پایین کج می شود. البته در چنین لحظه، یا یک نوع نیازبه فدا کاری دروی شکل می گرفت ویا این که بی تأمل به حادثه آفرینی روی می آورد. خوشبختانه حالت اولی درسیمایش ظاهر شد و نگرانی  جمال را تا حدودی کاهش داد. معهذا درواپسین دقایق پایان داستان، پوست صورت نادر کم کم به کبودی گرایید. جمال ضمن شرح ما وقع، درتلاش کشف این نکته بود که نادر بالاخره به چه کاری دست خواهد زد؟  پس با استفهام ازوی سوال کرد که اوبعد ازاین چه خواهد کرد؛ آیا خون سلیمان رابه قاتل خواهد بخشید؟نادر در ابتداء با نگاه خشک وآزرده به وی چشم دوخت واظهار نمود: -  معنی سوالت را نمی فهمم! جمال با سعی فراوان وبا کلمات سنجیده به افاده پرداخت. چون می کوشید آرامش اورا برهم نزند: -  مقصد این است که چه چاره ای به نظرت می رسد ... مثلاً بعد ازاین چه می کنی؟ نادر پیشانیش را با کف دست پوشانیده بود وبه سوی پایین می نگریست؛ گویی مانند رودی ازخروش افتاده بود. درهمان حال با آهنگ قاطع گفت: -  چرت می زنم یک راهی پیدا کنم! شب که به خانه برگشت، دراولین لحظه با نگاه های مشوش وسوال گر گوهر نساء مقابل شد. خودش نیز احساس می کرد که چهره اش رنگ مشک آب را به خود گرفته وآماسیده است!   گوهر نساء لحظاتی ساکت اورا نگاه کرد وظاهراً به کار های خانه خودش را مشغول نشان داد.  سرانجام تشویش خودرا درظرف دو کلمه ریخت: -  مریض هستی؟ نوربیگم درگوشۀ خانه خواب بود وچادر نازکش را به روی خود کشیده بود. نادربا انگشت به سوی مادرش اشاره کرد وپرسید: -  خواب است؟ گوهر نساء به نشان تصدیق سرتکان داد. نادر اورا به سوی « پسخانه » کشانید وآهسته برایش یاد آور شد: -  مریض نیستم ... خبر بسیار بد برایم آورده اندکه دل ودرونم را سوختانده، فکرت باشد گپ به گوش مادرم نرسد ... می گویند سلیمان را کشته اند! بیان این خبر برای نادر عذاب آور وشنیدن آن برای گوهر نساء غافلگیرانه بود. به همین سبب واکنشی ازخود ابراز داشت وبلا فاصله پرسش هایش را مثل باران بر سر شوهرش فرود آورد:-  کی گفت؟ سلیمان کجا بوده؟ درکجا این کار شده ... کی کرده؟ این مردم مگر ازهر چیزی خبر دارند؟ شاید دروغ باشد ... تو ازسلیمان هیچ خط و پیغامی نداری، دیگران دارند؟ چند دفعه نگفتی که سلیمان درایران است؟ نادر با ناشکیبایی حرف گوهرنساء را قطع کرد: -  سنجیده گپ بزن ... کی از تو پرسان کرده؟ گوهر نساء خاموش اورا نگاه کرد ودیگر سخن نگفت. رنجش واحساس   حقارت برایش دست داد و فکر کرد: -  اوقاتش تلخ است! حقیقت این که، گوهر نساء آماده نبود چنین واقعه ای را قلباً تایید کند. چون ذاتاً دربرابر حوادث نا گوار دستپاچه می شد، درایجاد شک وتردید نسبت به هر رویداد نا خوش آیند، سعی وتلاش ساختگی به کار می گرفت. او بنا به عادت، خودرا مکلف احساس می کرد، حتا واقعیت حادثۀ نامیمونی را که درانظار ده ها تن از شاهدان اتفاق افتاده بود، انکار کند و نگذارد تا اهمیت آن ازدرجۀ صفر با لا برود! به طوری که مردم یقین حاصل کنند که زیان های حادثه مذکور خیلی به آسانی قابل جبران هستند. برای نادر احساس پشیمانی دست داد که چرا زنش را ازاین موضوع آگاه کرد ونمی دانست  دراثنای بیان واقعه، تسلیم نیاز درونی خود شده بود واین همان نیرویی است که گاهی عقل درمباره با آن شکست می خورد. درین هنگام احساس کنجکاوی گوهر نساء مثل غلیان آب دریا به جلو فشار می آورد تا سد خویشتن داریش را ازبنیاد بر اندازد. نادر ازکتاب بی پایان طبیعت زنانۀ گوهر نساء برگی هم نخوانده بود. این حقیقت را هنگامی باور کرد که به نگاه های لبریز از پرسش های گوناگون زنش نگریست ولاجرم به یک مقدار آرامش گردن نهاد وگفت:  -  ازاین گیچ هستم که سلیمان درولایت نیمروز چی می کرده؟! طوری که احوال آورده اند، درشفا خانۀ نیمروز تحویلدار دیپوی دوا بوده ... کدام روزی یک نفر مریض را نیمه شب آورده اند به شفاخانه. واسطۀ مریض منشی کمیتۀ ولایتی به نام شاه محمود بوده! همان شب سلیمان جایی رفته بوده وهرچه پالیده اند، کسی پیدا نشده که ازدیپو دوا و سیروم بیاورد ... وضع مریض خراب بود وچند نفر سلاح دار، قفل دیپورا به مرمی زده اند وخلاصه صبح که سلیمان پیداشده، اورا پیش منشی برده اند ومنشی هم اورا دو ودشنام داده وبه حدی بی عزتی کرده که به سلیمان گفته: -  خاین، بی ناموس! شب کجا بودی، حتماً با اشرار رابطه گرفته بودی که شفاخانه را حریق کنی؟ سلیمان هم یکدم عاصی شده وبه منشی گفته که: -  خودت در دیوثی ومرده گاوی نام داری ... تو چطور مرا ناموس گفته دشنام می دهی؟ خواهر خودت هرشب دربغل والی نیست؟ ... آن وقت منشی تفنگچۀ خود را کشیده ویک شاژورمرمی را درسینه اش خالی کرده واو را کشته است. نیمروز کجا وسلیمان کجا؟ پرپدر رفیق های نا اهل لعنت! حالا چی کنم، چی کرده می توانم؟ وپس ازدقایقی سکوت اضافه کرد: -  شش ماه پیش این کار شده، واین احوال را یک رفیق هم اتاقی اش آورده بوده! گوهرنساء با سیمای درغم نشسته به شوهرش نگاه می کرد. سپس به آرامی برخاست تا یک پیاله چای بیاورد. درین لحظه قطره اشکی نا خواسته ازگوشۀ چشم نادر نیش زد وبرگونه اش فرو لغزید؛ اما چنان بر خود فشار آورد که دنبالۀ قطره های اشک درچشمانش خشکیدند. به راستی مقابله با اشک هایی که ازمنبع خود جدا شده وتا مرز پلک ها رسیده باشند؛ تا چه حد دشوار است! جمال مهم ترین کلید اسرار را دراختیار نادر قرار نداده بود. شاید پیش خود حساب کرده بود  که ممکن است نادر از روی اشتباه یا درنتیجۀ تهیج وخشم، جان خودرا به خطر بیاندازد. دردیدار بعدی بی درنگ احساس کرد نادر دستخوش همان حالتی شده است که او ازآن هراس داشت. این حقیقت وقتی ثابت شد که نادر از او پرسید: -  آن مرد دربارۀ منشی کمیتۀ ولایتی چه معلومات داد؟ جمال با رضامندی پاسخ داد: -  منشی حالا درنیمروز نیست ... بعد ازآمدن حکومت کارمل، جای دیگری تبدیل شده است! نادر با ظاهر بی تفاوت گفت: -  خدا می داند حالا کجا باشد! چنان معلوم می شد که هدف خاصی درگفته اش مضمر نیست. جمال نبض او را می دانست ودر صدد بود تا قدرت ارادۀ اورا میزان کند. پس ناگهان گفت:-         همین جاست ... درکابل! ونگاه های سرسام انگیزش را درتلاش برای کتمان چیزی که بیش ازپیش آشکار شده بود، این سو وآن سو لغزانید. نادر پرسید: -  گمان نکنم… حالا هم آدم کلان باشد. درکجا پیدا خواهد شد؟ صدایش سرکوفت خورده بود. جمال قیافۀ خبیری به خود گرفت وپرسید: - چرا این سوال را کردی؟ نادر بی آن که اورا نگاه کند، با کینۀ فرو خورده ای گفت: -  خوب است معلومات داشته باشم ... زندگی به یک حال نیست! جمال ابتداء از جا برخاست. چند قدم چند قدم به سوی پیشخوان هوتل جلو رفت. سپس نزد نادر باز آمد ودر حالی که نگاه های مواظب به اطراف خود می ا فگند.  با صدای آهسته وعمیق، چون ناصحی بزرگ گفت: -  هر مصیبتی که پیش می آید، درحقیقت آزمایش خداوند است ... نادر میان حرفش داخل شد: -  جمال استاد، می گویم که منشی کمیتۀ ولایتی فعلاً کجا است؟ جمال این بار بدون محافظه کاری پاسخ داد : -  قاتل سلیمان فعلاً در ریاست کاماز کارمی کند ... منشی کمیتۀ حزبی است! ومشاهده که چهرۀ شقی وبیگانه با سازش نادر، درآن لحظه چقدر محتاج لطف وترحم شده بود. همچنان بر لوح آن پیشانی باز، سه چین مساوی ودرشت نقش بسته بودند و آدم فکر می کرد که با نوک تیز کارد، سه شیار     درپیشانیش نقش زده اند. نادر سعی داشت کدورت وخسته گی را ازخود دور کند. ازوضع نا پایدارش تصور می شد که چنین کاری به آسانی انجام پذیر نیست. جمال با چشم های مواظب  اورا می پایید که همچون غریبه ای زیر تا زیانۀ رعد وبرق افکارش ایستاده بود. معهذا، نمای شخصیت اصلیش در نظر وی این بودکه: ماری خشمگین نیم تنه اش را از تۀ علف ها بلند کرده و اشتهای پرش به سوی هدفی را  دارد که جز خودش کس دیگری ازآن آگاه نیست. اما درواقع چنین نبود. نادر پیش خود فرض کرده بود که برای گرفتن انتقام خون سلیمان، در وادی پهناور فرصت های آینده به تنهایی جلو برود. تمایلی از درون به وی هوشدار می داد که درین باره حتا با جمال هم سخن نگوید. جمال تمایلی درون خفتۀ اورا به درستی شناسایی کرده وواقعاً تصمیم گرفته بود که آن را همچون ماهیی که سر در عمق آب فرو برده است، با قلاب نقشه ای که تازه به آن دست یافته بود، با لا بکشد! نا گهان پیشنهاد غیر منتظره ای را با وی مطرح کرد: -  می خواهی حساب شاه محمود قاتل سلیمان را یک طرفه بسازی؟ با آن که صدایش نرم ونا فذ به گوش نادر نشست، دست هایش را به لرزه افگند. نادر اول با چشم های نیم باز در بارۀ سخن جمال به اندیشه فرو رفت؛ سپس مثل ماشینی به تحرک افتاد. جمال به ادامۀ حرف هایش گفت: -  با کسی درین باره گپ می زنم که ازجنس آدم های دور و پیش ما نیست ... نامش قاضی هاشم است. فقط برایش بگو ستارۀ آسمان رامی خواهم، برایت پایین می کند! نادر که تا آن لحظه درآتش درون خویش می گداخت، از جا برخاست و درحالی که دست هایش رابر گردن جمال حلقه بسته بود، با حالتی سرشار ازجنون صورت اورا بوسه باران کرد. جمال چون پدری با وقار ایستاده بود؛ گویی   هربوسه ای که نادر از صورتش برمی داشت، فقط وظیفۀ خویش را انجام می داد وحق مسلم اورا ادا می کرد! پس همان طوری که راست درمقابل نادر قرار گرفته بود؛ همچون تئوری پرداز با نفوذی به سخن درآمد وگفت: -  برادر جان درین دنیا غیر ازاین که مشت را با لگد جواب بدهی، راه دیگری هم وجود دارد؟  معلوم بود پاسخ اصلی این سوال درذهن خودش منفی بود. نادر با لحن شکسته ای اظهار داشت: -  هرکه درین کاربا من کمک کند، تا زنده ام بندگی ونوکری اش را می کنم! برادرهای عزیزم، به من راه نشان دهید، نمانید دست وپایم بسته بماند ... یک مردی ازشما، صد سال حرمت واحسان ازمن! بیش ازاین حرفی ازگلویش بیرون بیرون نیامد؛ مگرهمین کلمات، جمال را ازپا درآورده بودند. چنانچه سرش را به سوی پایین خم گرفته ومثل کودک یتیم می گریست. درچنین لحظه های آشفته، اصلاً نفهمیده بود که نادر چگونه ازآن جا نا پدید شده بود. اگرچه گمان نمی رفت آن فشار طاقت فرسا، شعور نادر را فلج کرده باشد. جمال بیم داشت مبادا وی خویش را دریک حادثۀ استثنایی وخود ساخته قربانی کند. بناءً همین که هوا رو به تیره گی نهاد، ازعقب پیشخوان آهسته پایین خزید وهمچون شبگردی بی آزار، درتاریکی به حرکت درآمد وبا این تصمیم عالی انتظار داشت، بار عذاب سنگینی را ازقلب نزدیک ترین دوستش بردارد. شاید انگیزه های کهنه ولجوج تری اورا درآن تاریکی روبه غلظت به سوی خانۀ قاضی هاشم می کشانیدند؛ ولی او دست کم درآن لحظه ازکنار آن ها مثل یک بیگانه گذشته بود ویا احتمالاًعادت کرده بود که درپنهان داشتن تمایلات خویش حتی درلحظۀ تنهایی، ازخودش مواظبت کند. معهذا مثل هر انسان عادی ازمصیبتی به سرعت تأثیر پذیرفته بود که ممکن است درهمه جا با فراوانی اتفاق بیافتد؛ ولی او ازیک لحاظ به آدم های عادی شباهتی نداشت تا به آسانی نأثیرات گرفته را واپس می دهند! آیا درآن فضای آلوده به خلوت شبانه، التماس های دردناک نادر هرچه صریح تر درگوش هایش طنین می انداخت؟ یاآن که او به خاطر آرامش روح خویش تن به چنین فداکاری می داد؟چه کسی جزخودش درین باره می دانست؟  آری، فقط خودش می دانست که هیچ گاه نمی تواند صحنه های پامال شدن غرور خویش را در سلول های بازجویی «خاد» به دست باد فراموشی دهد. باور کرد ه بود که قاضی هاشم ازمیان امواج تیرگی وتحقیر، روح تنهامانده اش را ازتباهی رهایی داده بود. پس جای عجب نبود که به قاضی هاشم بیش ازحقایق عینی ایمان داشت  وذهن افسانه پردازش همیشه دربارۀ اوزیاده روی می کرد... حال باآرامش تمام به سوی محل اقامت قاضی گام برمی داشت وانتظارش این بود که این بار نیز، چند قرص داروی تسکین آمیخته با معجرۀ نجات را برای نادر دست وپا کند! اگر سلیمان، دیگر به سوی زندگی بازگشتنی نبود؛ شبح روحش دور سر نادرگشت می زد. همچنان ازدهان آن شبح، آتشی فواره می داد که جمال راهم درشعله های خویش می سوخت. - ششم- واما قاضی هاشم چی کسی بود ؟ جمال تقریباً یک سال پیش روی تصادف معمولی درزندان دورۀ « خلقی » ها با قاضی هاشم آشنایی پیداکرد. آن زمان اورا به اتهام مضحکی به شکنجه کشیده بودند که در ساعات اول، نه تنها آن را جدی نپنداشت، بل، درنظرش سوء تفاهم محض وعاری ازخطر جلوه گر شده بود. به اوگفتند درجشن سالگرد « انقلاب کبیر وبرگشت نا پذیر ثور» چرا بیرق سرخ وکوچک «حزب» را مثل دیگران دربالای کابین یا درگوشۀ آیینۀ عقب نمای موترش نصب نکرده بود؟ او با احساسات بیهوده استدلال کرد که نسبت به این موضوع ملاحظۀ خاصی نداشته است؛ ولی ازنگاه های بازپرسان نتیجه گرفت که: -  با این دلایل، قهر وبهانۀ شان بیشتر می شود ... همین بهتر که تیز زبانی نکنم! درین موقع همچون فراریی افتاده درتله، نفس هایش بند آمدند ودرلحظه های گذرا، همه واقعیت های زنده گی ازدایرۀ باورش درحال خروج بودند؛ گویی لحظه هایی فرار رسیده بودند که مفهوم آن چه را که دراطراف خود می نگریست، نوع خاصی ازخود بیگانه گی انسانی بود نه چیزی دیگری. این درست همان حالتی بود که اکثر آدم ها به وسیلۀ آن خردوشکسته می شوند وعدۀ انگشت شماری ازآتش آن بیرون می زنند ومانند« قبیلۀ آتش درتلۀ گرگان » شاهکاری های فراتر ازحد تصور را می آفرینند. درچنین لحظه ها، جمال در دام احساسات آنی وغیر منتظره افتاده بود وهمانند مجرم شاخداری طرف توجه واقع شده بود وخودش را آدمی احساس می کرد که ناگهان سرشار ازجنون وبی خردی شده است!واقعیت این بود که وی صاف وساده گرفتار اوهام گشته بود ... اما به زودی اورا ازامواج اوهام بیرن آوردند ودرحالی که دورشتۀ سیم ماشین شکنجۀ برقی را به انگشتان پاهایش پیچ می دادند؛ غرش درونی وویرانگر فشار برق، گوشت های درونش را پاره می کرد وچشم هایش چنان دق می ماندند که گویی با اندکی فشار بیشتر، ازحدقه ها بیرون می  رفتند ... جمال بعد ها قصه می کرد که درآن لحظه های وهمناک، دهانش مثل مجسمۀ درحال فریاد، چاک می شد و احساس می کرد که دل وجگرش ازدریچۀ کوچک دهانش بیرون می ریختند. بازجو کار خود را آسان می کرد وبرای جلوگیری ازانفجارصدایش درآن ساعات خاموشی شبانگاه، دهانش را با دستار سیاهی می بست تا صدای انفجاردر درون خودش درهم بشکند.  همین که یکی ازبازجو ها دستۀ ماشین برق را آهسته به چرخش می آورد،  جمال احساس می کرد استخوان هایش برمه می شوند وناگهان صدایش دراتاق منفجر می شد. بازمی گفت:" وقتی چیزی به گفتن داشتی سرت را شوربده!"تنه اش را رخ به زمین، زیریک چپرکت دو طبقه ای فلزی قرارمی دادند. سیم برق را  برانگشتان کلان پاهایش می پیچیدند. سپس چوکی روی پشتش می گذاشتند و بازجو روی چوکی می نشست. پاها را روی دست های تاب خورده وزنجیرپیچ جمال فشار می داد و باردیگر به همکارش اشاره می کرد دستۀ ماشین برق را بچرخاند. تجربۀ مرگ وویرانی درونی ازتمام وجودش تیر می کشید وچیغ وحشت ناکی فضای اتاق را پرمی کرد. بازجو دستورمی داد تا دستارسیاه را دور دهانش بپیچانند. صدای آهنگ هندی را چنان بلند می کرد که اعصاب را سوهان می زد. صدای موسیقی چنان درمغزش تیرمی کشید که حتی صدای چیغ خودش را هم نمی توانست بشنود.او مقدر...کاسکندر...همین قدر توانسته بود که هوشیاری خویش را ازدست ندهد ودر نخستین لحظه های هجوم وعذاب اظهار داشت که وی اولین کسی بوده که بیرق سرخ حزب را به گوشۀ دروازۀ موترش نصب کرده؛ اما هنگام سفر به سوی مزارشریف، سرعت رفتار موتر چنان غیر عادی وشدید بوده که فشار باد، بیرق را از جایش کنده است . البته چنین استدلالی، چهرۀ « ضدانقلابی » اورا نزد ماموران شکنجه به هیچ وجه تعدیل نکرد ودیری نگذشت که از تونل های سرپوشیدۀ چندین زندان مؤقت در داخل شهر دست به دست انتقالش دادند تا آن که در زیر سقف آخرین بن بست سر برآورد ... درآن منحنی بسته، خودش را درمیان انبوه آدم هایی یافت که اکثر شان ظاهراً شبیه یکدیگر بودند؛ آدم هایی که با چشم های نگران وفرو رفته، سیماهای زرد، تکیده وآفتاب ندیده وریش های دراز با هم آهسته ومرموز صحبت می کردند و خویشتن داری هراس آلود، آن ها را به موجودات مغلوب وفروتن بدل کرده بود. آن مکان ساخته شده از سنگ وآهن، یکی از اتاق های عمومی زندان پلچرخی بود که درواقع مثل نبض شهر غلغله می تپید. همۀ آدم های آشنا ونا آشنا، ثروتمند ونادار ودانشمند وبی سواد را یک چیز به هم پیوند می داد:  محکومیت! جمال کم کم دریافت که اکثر زندانی ها، خود را پادشاهان حقیقت و دگراندیشی می دانند واگر چه مفاهیم آن همه ظواهر را در ذهن خود شرح موجه نمی توانست، از همان آغاز، نخستین دریافت های خویش را درمیان زندانیان کشف بزرگی می پنداشت. آن چه بیشتر مایۀ شگفتی اش شده بود، طبیعت دست آموز ناشدۀ کسانی بود که ظاهراً خاموش وساکت بودند وچشم هایش هریکی ازآن ها را نشانۀ راز سر به مهر تلقی می کرد . عجبا که آدم های نا ترس، خیره سر وسنگ مزاجی هم درآن جا وجود داشتند که احساس محکومیت را از خود رانده بودند وبر دیوارهای سخت تر از واقعیت های زشت زند گی با شمشیر برهنۀ روح فرمان می راندند! گاه هرچه سعی می کرد کمتر موفق می شد تا فانوس بی رمق گفتگو های بی پردۀ زندانی ها را درآن لحظه های دیر گذر وپر ازشک، در ذهن خویش افروخته نگهدارد؛ رفته رفته نشانه های بارز برخی آدم هایی را که درگذشته اصلاً برایش مطرح نبودند، درذهن خود ارزیابی می کرد وحتا اتفاق می افتاد که ازنرمش های فکری هم اتاقی های خویش، هنگام گفت وگوی پرحرارت لذت می برد وبا شور واشتیاق، روی دو زانو درجمع آن ها می نشست وآماده می شد تا بدون مقدمه درصحبت های آنان داخل شود. شگفتا که درآن مکان کوچک ، پهنای بی مرز زنده گی را خیلی به راحتی درنظر می آورد ! هرآن چه را که می دید ویا می شنید؛ چون تشنه لبی که جام آب سرد را با یک نفس درکامش می ریزد ؛ دستخوش نا شکیبایی کودکانه یی می شد. گاه حالاتی برایش دست می داد که حضور برخی اززندانی ها را علامۀ غضب خداوند وبرخی دیگر را موهبتی بزرگ می پنداشت . چون معنی بسیاری ازحرکات وسخنان زندانی ها رابه درستی درک نمی کرد، این شعور را داشت که بالااختیار خودش را مقید به پیروی از هرآن چه آن ها می گفتند؛ احساس نکند. باری متوجه شد که آنقدر مستغرق آن جماعت کوچک شده است که تقریباً رنج وعسرت زندان را از یاد برده است . معهذا ازحضور فعال درمجالس خود مانی وآمیخته از اسرار زندانی ها، احساس حقارت می کرد. شاید همین امر سبب شد که در گوشۀ پنجرۀ فلزی، جایی برای خودش انتخاب کند. چهارضلع پنجره همچون مکعبی مشبک درپناه چهار دیوار سیمانی اتاق جا گرفته بود. زندانی ها مثل چوچه مرغ هایی که دریک قفس مستطیلی نگهداری شوند؛ درآن جا تا وبالا می شدند. جمال درگوشه یی می نشست وهمهمۀ مسلط صداها ورفت وآمد آدم ها که به طور غیر عادی سوی تشناب می رفتند وبرمی گشتند؛ همچون ابری ضخیم، شیشۀ ذهنش را فرو می پوشانید. درنخستین لحظه هایی که درگوشۀ پنجره جایی برای خودش درنظر گرفت، بیدرنگ دست به کار انتقال دو شک وبالش خود شد وحس دلیل نا پذیری اورا واداشت که درین باره از "باشی اتاق " طلب اجازت نکند . اتفاقاً همه چیز به خوبی گذشت وتازه این که با لبخند محبت آمیز شخصی روبه رو گردید که درفاصلۀ یک وجب ، روی دوشک چرکینی دراز کشیده بود. حقیقت این بود که چهرۀ جمال به اندازۀ کافی متعارف بود وبارها اتفاق افتاد بود که از زبان اشخاص نا شناس وغریبه شنیده بود که: -  شاید من وشما یکدیگر را بشناسیم! این بار خود جمال ازدیدن شمایل ظاهری آن شخص دراندیشه فرو رفت: -  اورا کدام جایی دیده ام! چنین فکری بدون هرگونه زحمت، همچون درختی بارور، شگوفه های آشنایی می داد واگرچه تصمیم گرفت در برپاداشتن بزم آشنایی، اولین گام را به جلو بردارد؛ اما طبع انسان مثل واگون ریل روی خط آهن از قبل کشیده شده، به طور دایم حرکت نمی کند واگر مسیر آن همیشه به جلو است، حرکتش یکسان نیست. درین دور لحظه ها، جمال زیر تأثیر حالتی نا شاد وسر اسیمه درتلاش دادن آرامش به اعصاب خود بود واگرچه سلام لبخند آلود مرد نا آشنا را  با هیجانی قابل وصف استقبال نکرد؛ نگاهش طوری نبود که اورا ازخود براند. درعوض، آن مرد، با ظاهر فارغ ازنا هنجاری ذهنی، درهموار کردن دوشک با جمال کمک کرد ویک پیاله چای هم کنار دستش گذاشت. تأثیر آنی این پیش آمد بالای جمال واقعاً غیر قابل تصور بود. چون به چشمان آن مرد با دقت بیشتری نگاه کرد؛ با حق شناسی اندیشید: « چه آدمی! » رگ پیشانیش صاف شد وبر سبیل امتنان گفت: -  خانه آباد برادر! وبرخلاف عادت، ازشخص مقابل پرسید که نامش چیست؟ این پرسش بدون موجب درنخستین لحظات آشنایی در زندان سیاسی، می تواند کم وبیش نا پسندیده و شک بر انگیز تلقی شود. گواین که جمال باریکی این موضوع را درک نمی کرد.  شخص مقابل روحیۀ نا ملایمی ازخود ظاهر نساخت ودرحالی که  ابروهای سیاه وتقریباً پیوسته اش را به طور معنی داری بالا کشید؛ صرف یک کلمه از زبان تحویل داد: -  هاشم! یک جفت چشم به ظاهر حسرت آلود، درآن صورتی که به طور طبیعی بهت زده ودرعین حال پر مباهات می نمود؛ درواقع معرف یک داستان واقعی بودند که روی عوامل قهر آمیزی فرصت بازگویی آن را نیافته بودند. جمال پیالۀ چای را گوشه یی گذاشت؛ سپس روی زانو هایش خم شد تا رو جایی چرکینی را روی دوشک هموار کند.  هاشم با نگاه هایی که آثار رخوت درآن پیدا بود؛ با حالت حکیمانه او را می نگریست. قیافه اش درآن لحظه به مرد شکاکی شباهت یافته بود که از زبان یک رو حانی به روایات قدیم گوش فرا دهد. جمال ابتداء  متوجه نشد که از معرفی نام خودش صرف نظر کرده است یا چیزی او را ازین کار بازداشته بود.بعد ها درین باره اندیشید. اعتراف کرد که در آن لحظه، تعارفات هاشم را دست کم گرفته بود. این بود نمونه یی ازعلایق زود گذر که هیچ یک از آن دو ظاهراً متوجه آن نشده بودند، هاشم حضور فکری خودرا از دست نداده بود، چناچه ازجمال پرسید:-  فکر می کنم خودت خلیفه جمال باشی! احساس شگفتی، همچون جریان سریع برق از بدن جمال عبور کرد وبه نشان تأیید سر تکان داد. اندیشید:-  چطور مرا می شناسد؟با آهنگی لبریز از استفسار پرسید:-  نامم را چطور می دانی؟ جایی دیده باشیم!؟لبخندی درصورت بی دغدغۀ هاشم جاری شد وبه زودی در لای ریش گرد وسیاهش محو گردید. جمال اولین بار به چشم خود مشاهده کرد که رنگ بالنسبه کبود لب های هاشم درآن صورت گندمی، تأثیر سنگینی را بالای طرف مقابل به جا می گذارد.اتفاقاً درهمان لحظه حدس نمی زد که چنین علایمی مؤید نیروی ارادۀ غیر قابل بازگشت دروی به شمار آید. هاشم به ریش خود دست کشید:-  چرت بزن شاید مرا جایی دیده باشی! جمال هرچه انبار حافظه اش را زیر ورو کرد، چیزی ازتۀ آن بیرون نیامد. احساس تازه یی که در نتیجۀ این کار دروی پدیدار گردید، اندکی حس بیهوده گی وعصبانیت را در عضلات دست ها وپاهایش جاری گردانید. لاجرم چشمکی زد که مفهوم آن این بود:-  حتماً همدیگر را می شناسیم ... اکنون فکرم کار نمی کند! هاشم با لحن متعارف یاد آور شد که چهرۀ جمال برای مسافرانی که حتا یک بار به مزار شریف سفر کرده اند؛ ممکن است نا شناخته نباشد! جمال آرامش خودرا دوباره باز یافت وبه نوبۀ خویش شور وحرارت از خود نشان داد. لبخندی ظفر نمون درچهره اش نمودار بود که این تعبیر ساده از آن به دست می آمد: -  شناخته های زیاد دارم!  از چنین حالت  فهمیده نمی شد که بالا خره هاشم را به خاطر آورده است ویاخیر؟ هاشم مانند آدم بذله گو به سخن پرداخت:-  برادر! گناهت نیست، به خاطر این که دریوران فقط پیش روی خودرا می بینند و و ظیفۀ شان دیدن چهرۀ مسافران نیست! جمال حکیمانه لبخند زد: -  به راستی همین طور است! او سوال دیگری به میان نکشید؛ گویا قانون عمومی زندان سیاسی، اولین مادۀ احکام خودرا بالای آن ها به مرحلۀ اجرا درآورد. مگربرای تغییرات زنده گی هیچ مانعی کارگر نمی افتد وهاشم که پیش از آن به تنهایی « قروانه » می خورد؛ به جمال پیشنهاد کرد دریک کاسه باهم غذا بخورند. جمال از روی غریزۀ کنجکاوی، درحالات مشکوک، ظرفیت شعور یک شخص زرنگ را پیدا می کرد. ازخود سوال کرد: -  چرا تا حال جدا از دیگران نان می خورد؟ درآن لحظه پاسخی برای این سوال وجود نداشت؛ فقط چند روز بعد احساس کرد که هاشم آدم عادی نیست ...  . همچنانی که درظاهرامر، آدم سیاسی مهمی هم به نظر نمی آمد. به نظر وی امتیاز قابل تشخیصی که احتمالاً دروجود هاشم وجود داشت،  همانا اوصاف به ظاهر کوچکی بود که با گذشت هر روز صورت بندی آشکار تری را نشان می دادند. عادت جمال این بود که از روی حس عمیق، به ارزیابی کسانی می پرداخت که در نتیجۀ مقایسۀ ناخود آگاه از برخی عادت های طرف مقابل به هیجان می آمد وشگفت انگیزتر آن که در نتیجه گیری های مثبت یا منفی خود، کمتر رای خطا می پیمود.  تا این زمان حرکات نا مشهود ومحاسبه شدۀ هاشم، امکان آزادانۀ اورا درمحدودۀ  برداشت های کم وبیش ناقص نگه می داشت. این مسأله وقتی بروی آشکار گردید که سایر زندانی ها، رفیق هم کاسه اش را « قاضی هاشم » خطاب می کردند و او بار اول از شنیدن لقب اصلی قاضی هاشم دچار حیرت شد. درهمان لحظه به خودش خطاب کرد: -  در این جا سروکارم با آدم های مهم است ... تنها من هستم که در گیلنه آب خورده ام!  کم کم کوشش می کرد مثل قاضی هاشم، خویشتن دار ومتواضع باشد واستعداد های خفته ای را در خود سراغ می کرد تا دست کم مناسبات آن محیط سر بسته وحساس را با قیاس های قانع کنندۀ خویش درک کند. گویا قاضی هاشم نیز وضع اورا تحت مطالعه داشت وغالباً به شیوه های ماهرانه، زوایای روحی وگوشه های عادات اورا می کاوید. این کاررا  طوری انجام می داد که انگیزۀ نا خوشایندی رادر وی تولید نکند. به نظر می رسید که جمال برای نخستین بار از بی سوادی خود در برابر دیگران احساس حقارت می کرد. این را هم می دانست که قدرت غریزه اش بی پایان بود وبه گفتۀ خودش نرومادۀ پرنده ها را درهوا تشخیص می داد. چندی بعد، از روی خوش قلبی، حس فرمان پذیرانه ای نسبت به  قاضی هاشم پیدا کرد واورا یک شحص محترم وحسابی نزد خود فرض کرده بود .  وقتی قاضی هاشم با نگاه های نا فذ اورا می نگریست؛ قیافۀ پر مباهات کیمیا دانی را به خود می رفت که آزمایش پیچیده ودشوار مرکبات مختلفی را موفقانه به پایان رسانیده ودر عالم آگاهی های بشری،جایگاه بس بلندی برای خود درست کرده است! البته این تعبیر ایده آلیستی نبود؛ بلکه نخستین سنگ پایۀ واقعیت های تصور می شد که قاضی هاشم خشت بنای افکار خود را روی آن استوار نگه می داشت. او هرچند مکنونات افکارش را برای جمال افشا نکرده بود؛ جمال (چنان چه بعد ها به آن اشاره می کرد ) نگاه های اعتماد آفرین، آهنگ سخنان وتدبیر   عجیبی را که وی درمقابله با حوادث ازخود بروز می داد، شایان تحسین می دانست. نکتۀ سوال برانگیز دیگر، که هیچکس دربارۀ آن اطلاع درستی نداشت؛ این بود که آیا قاضی هاشم دربارۀ مسایل سیاسی با جمال سخن می گفت ویا خیر؟ اما این حقیقت تقریباً ازپرده بیرون افتاده بود که دیدگاه های جمال حد اقل دربعضی مسایلی که درزندان تا اندازه  زیادی غیر قابل توضح اند؛ به رونوشت سادۀ افکار وتمایلات قاضی هاشم مبدل شده بود. مثلاً کسانی که ازنظر قاضی هاشم نامطلوب بودند، جمال هم ازآن ها کناره می گرفت. حتا سخن به جایی کشید ه بود که جمال مثل آدم های قشری، برداشت های بی پایۀ خویش را دربارۀ دیگران عین حقیقت می پنداشت! مگر نگاه های صبورانۀ زندانی ها، اورا درتلۀ نوعی نا آرامی درونی می انداخت. به این ترتیب، وضع حقارت باری به خود می گرفت واحساس می کرد که « زندانی های سیاسی» اورا همچون حشره ای در هاون می کوبند!  به راستی که درجغرافیای کوچک زندان، کوچکترین حرکات یک زندانی به هر میزانی که سری وغیر قابل رؤیت باشند، درکورۀ تعبیر های صواب ونا صواب نرم می شوند وسرانجام شکل اصلی خویش را آشکار می کنند. به همین علت، حکم اعلام ناشدۀ اجتماع کوچک زندانی ها این بودکه : -  قاضی هاشم، جمال را جذب کرده است! درآهنگ سخنان آن ها نوعی غرض، خود خواهی وکنجکاوی ناشی از لحظه های بیکاری موج می زد. این درحالی بود که زندانی ها از سرنوشت موهوم خویش وحشت زده بودند وهر شب قاصد مرگ ازکنار شان می گذشت و برسیماهای شکستۀ شان سایه می افگند .  هرشب چند تن زندانی، ازدست همان قاصدمرگ، برگۀ بدرود با زنده گی را دریافت می کردند؛ با آن هم فعالیت افکار شایعه پرداز آن ها به هیچ صورتی قابل اصلاح نبود وقبل ازآن که نگران وضعیت خود باشند، دربند تمایلات دیو آسای خویش بودند. جمال این مسایل را دریافته بود؛ ولی به زبان توضیح داده نمی توانست. او درپاسخ به سوال مطرح ناشده یی که درسیمای هریکی از زندانی ها خوانده بود؛ طوری ابراز عقیده می کرد که اندکترین دلگیری وکدورت خاطر ازآن مشهود نبود؛ به خاطر این که دریافت های تازه اش با مناعت ذاتی اش درهم آمیخته بودند ودرزندان هیچگاه حرف صریحی دربارۀ قاضی هاشم برزبان نیاورد. فقط گاه گاه می اندیشید که: -  قاضی خام بازی نمی کند! بدین ترتیب احساس می کرد به عقاید سیاسی قاضی چندان تمایلی ندارد. درعوض به تبلیغات پر حرارت مذهبی او ارادتی استوار نشان می داد. البته چنان چه بعد ها مشخص شد؛ قاضی هاشم این حقیقت را پذیرفته بود ومی دانست که تلقین احساسات مذهبی دارای قدرت خروشانی است که روش سیاسی سازی افراد به پای آن نمی رسد. ظاهراً طبع فقیرانۀ قاضی هاشم نیز در وی نفوذ کرده بود. علت روشن آن این بود که برخی افراد زندانی همچون گداخویان تنگ مایه، درکسوت اعیان چهره نمایی می کردند وبه مقام های اکثراً ناداشته وخیالی خویش فخر می کردند. او به تدریج آماده می شد که به نحوی، آن هارا تحقیر کند ویا آن که استغنای طبعش تااندازۀ زیادی جلو احساسات بی سنجش او را می گرفت.  چندی بعد حادثه یی پیش آمد. صبح یک روز، « باشی » اتاق که سرکوچک وبروت های دراز داشت. یک باره درمیانۀ اتاق ظاهر شد وازروی یک پارچه کاغذ کوچک وچملک، نام جمال را با صدای بلند خواند و پیش ازهر گونه واکنش ازسوی جمال، با لحن آمرانه یی گفت: -  لباس هایت را جمع کن! جمال نخست نگاه تحقیر آمیزی به سوی «باشی» افگند. باشی به ادامۀ سخنانش افزود: -  امر شده اشت! جمال همچنان خاموش بود؛ به طوری که لحظه به لحظه احساس حیرت بر وی مستولی گردید . چون باشی با نگاه های عاجل او را می نگریست، آهنگ سخنش را استحکام بیشتری دادوگفت : -  چرا حیران مانده ای ... نامت جمال نیست؟ جمال پاسخ داد: -  بگو چی است؟باشی بیش از این معلومات نداد واز ابلاغ حکمی که به یقین ازسوی یک مقام مهم صادر شده بود، حالت مفتخرانه یی درسیمایش موج می زد ولبخندی خشک درگوشۀ دهان فرو بسته اش کجی انداخته بود. مشارالیه مثل همه باشی ها با قیافۀ خادمانه وانمود می کرد که به کارهای عاجل تری نیز باید رسیده گی کند. پس با چهرۀ حق به جانب به سوی قاضی هاشم خیره ماند.  معنی نگاه هایش چنین بود: -  صوفی صاحب، دست تکان بده، به رفیقت کمک کن که خدا دعایش را قبول کرده است! حواس جمال درین لحظه کاملاً درجازده بود. قاضی هاشم حال بهتری از وی نداشت. شاید هیچ زندانیی را سراغ نتوان کرد که دربرابر این گونه فراخوان موهوم وشدیداً ناگهانی، فرمانده بی تردید افکار خود باشد. نگاه های ظنین قاضی هاشم طوری به سیمای بی اعتنا ولا ابالی باشی چنگک انداخته بود که آدم فکر می کرد الساعه دو شیار عمیق درآن تر سیم خواهند کرد. درمقابل، چشمان بی قرار وتیره یی درصورت استخوانی باشی می لقیدند؛ چون هردو با اسلحۀ اعصاب به مقابلۀ یکدیگر برخاسته بودند؛ سرانجام باشی از فشار نا شکیبایی قریب بود انفجار کند.  درکمال تعجب، با لحن آرامی که به سیلۀ توفان مقاومت نا پذیری از درون هدایت می شد، به سوی قاضی هاشم دورخورد: -  صوفی طوری مراسیل می کنی که فقط اورا به کشتن می برم! جمال پرسید: -  پس کجا می بری اش؟ -  باز خبر می شوی! -  یعنی از اصل قضیه خبرداری؟  معلوم نبود که علی رغم شنیدن سخنان کینه آلود قاضی، چرا یک باره درچهرۀ "باشی" حالتی ازانعطاف پدیدار شد. درحالی که به سوی جمال اشاره می کرد؛ روبه سوی قاضی گشتاند ولب هایش را برای گفتن سخن راز آلودی حرکت داد که معنایش این بود:-  چشم هایت را نکش! خیرات هم کن که از محبس خلاص می شود! وقتی جمال ازحالت نشسته روی زانوها، بی سر وصدا کمر راست کرد؛ دید که علایم ناراحتی در چهرۀ قاضی هاشم ذوب شده؛ مثلی که درلحظه های کوتاه،  هوش وفراست قاضی از انبوهۀ بی باوری های معمول زندانی ها به دریافت حقیقتی نایل آمده بود که درنظر جمال به طور قطع یک معجزه وچیزی کم محال می نمود. چون جمال در لحظه های اخیر، در قعر احساسات تیره وسردر گم فرو رفته بود، فکر می کرد که پس ازمدت کوتاه در گرداب خطر واقعی معدوم خواهد شد. در جستجوی کلماتی بود تا به گمان خودش درآخرین فرصت های زندگی، حس غرور وسر بلندی اش را برای آن جماعت زندانی به یاد گار بگذارد.  چرا دستخوش عصیان شده بود؟ شاید گمان برده بود که اورا به کشتن می برند! قاضی هاشم که از قلبش به قلب او پل بسته بود، نگذاشت که شرارۀ کوچک نا شکیبایی او به آتش بی سر انجام حادثۀ جبران نا پذیر بدل شود.  همان طور که ایستاده بود آغوش گشوده وبه سوی جمال قدمی به جلو گذاشت وبا لحن نوید بخشی گفت:-  خلاص شدی به توکل خدا! ... شش ماهی که ترا اینجا نگاه کردند ... ظلم بود! جمال هنوز دست هایش را از روی شانه های قاضی هاشم برنداشته بود وپرسید: -  خلاصی؟! نا گهان از قیافۀ بی تشویش قاضی هاشم تکان خورد و اطمینانی در دلش راه یافت. او درآن لحظه نمی توانست بیاندیشد که میان امید ونا امیدی انسان درواقع هیچ فاصله یی وجود ندارد. حتی انسان می تواند نوشداروی آمیخته با امید ونا امیدی را در یک جام بریزد ودر کامش فرو کشد! چون لحظات کوتاه وداع به پایان رسید، باشی ویک سرباز نگهبان، جمال را از دهانۀ چندین دروازۀ شبیه به اسکلیت چهار گوش فلزی عبور دادند و همین که هوای آزاد به دماغش راه یافت، این فکر گریزنده در ذهنش خوشه کرد: -  عجیب! من خلاص شده وبه طرف خانه روان هستم؟ در بیرون صحن ساختمان بلاک  دوم زندان، موتر والگای روسی پارک شده بود.  یک شخص بروتی با سرو صورت تازه وپرورش شده، کنار موتر به انتظار آن ها ایستاده بود. دو نفر دیگر داخل موتر نشسته بودند؛ یکی از آن ها دروازه را گشود وبی آن که سخنی بگوید، کمی خودش را کنار کشید و از جمال خواست کنارش بنشیند. جمال خم شد تا داخل موتر جا بگیرد. احساس کرد فضا برای دیگران تنگ خواهد شد؛ مگر کسی دربند افکار او نبود. شخص بروتی که ظاهراً فارغ از تشویش های آدمی زاده گان، سرش را مثل کمرۀ فلمبرداری از یک گوشه به گوشۀ دیگر ساختمان حرکت می داد؛ عقب فرمان قرار گرفت وموتر به راه افتاد. جمال پنداشت که حقیقتاً به سوی خانه اش روان است. به راستی هم چنین بود! اما این کار با توقف مختصری در ادارۀ استخبارات  همراه بود. بعد از انتظار شش ساعته بالاخره به او گفتند :  -  از این دروازه می توانی بروی! ... به شرطی که به پشت سرت نگاه نکنی!  در نظرش هیچ چیزی واقعیت نداشت. درحالی که همه چیز صورت واقعی خود را نشان می داد. وقتی با گام های مرده به سوی دروازه راه افتاد، به خود گفت: -  نشود صدا کنند که پس بگرد! دراولین قدم به سوی بیرون، یک درنگ، شعف وامید در قلبش شگوفه کرد. حال آن  که هنوز هم لاشۀ هراس را درعقب خویش می کشید؛ قدم هایش را تند تر کرد واز نبش نخستین چهار راهی به سرعت گذشت ... و اما حس اعتماد گذشتۀ خویش را درمکان بی نشانی رها کرده بود. در عوض، چیزی رادر درون خود حمل می کرد که شش ماه تمام ازآن سر درنمی آورد  و هرچیز در نظرش بیگانه می آمد. راهگذران بی درد در خیابان ها از کنارش سایه وار رد می شدند. چون در آن دقایق، امور دنیا وطبیعت را در بند احساسات خودش می دید؛ از نا خبری وبی لطفی آدم ها در حق خودش متعجب بود. پیش دیده گانش هریک از آدم ها  به شیوۀ خود شان راه می رفتند؛ سخن می گفتند؛ می خندیدند؛ بچه ها یکدیگر شان را تیله می دادند و از روی ناز و نخوت لاقیدی می کردند. درین شش ماه چقدر زنده گی عوض شده بود! جمال زیر لب گفت: -  مردم از دنیا بی خبر! فکر می کرد مدت زمانی که او در زندان بوده، شاید تمام انسان ها اهلیت خود شان را از دست داده بودند، ولی از همان لحظه یی که در آستانۀ خانه اش پاگذاشت، فهمید که زنده گی در حرکت خود به جلو، پروای هیچ چیزی را ندارد. لحظه های دیدار با خانواده ودوستان، چقدر دشوار ولذت بخش بودوکسی نمی دانست که او از زندان، کوله بار افکاری را باخود آورده بود که درآن، مقداری از هیجان های داغ وخرده ریزهایی از کینه وانتقام وپنداشت های نا پختۀ سیاسی را جا داده بود. روزهای اول آزادی با همین سکه های مروج زندان، متاع افکار و عادات زن وفرزند ودوستان نزدیک را سبک و سنگین می کرد. یک هفته بعد، مظاهر دنیای واقعی اورا از این توهم بیرون آوردند. بدین وسیله او مجبور بود الفبای زنده گی عادی را سر از نو گردان کند! زنده گی بیشتر از روزهای اول پ، رنگ وبوی طبیعی خودرا در نظر او آشکار می ساخت . فقط چیز زننده یی ته دلش همچون آتشی زبانه می زد وچهرۀ مار ترسناک و گزنده یی درنظرش جان می گرفت که وظیفۀ ذاتی اش فقط نیش زدن در چشم کسانی بود که با وقاحت های تکان دهنده یی، تحقیرش کرده بودند. به خود گفت : -  اگر قاضی هاشم بعد از من خلاص شده ، حتماً مرا پیدا می کرد ... درهمین روزها بود که بلایی بر زنده گی مردم نازل شد که درد های مشترک با اولین «پای قدمش» همراه بودند. درآن لحظات، شماری از آدم ها چنان تکان خوردند که گویی دوران سکتۀ قلبی نسلی فرا رسیده بود. شماری هم به آن نا باور بودند و از آن سر درنمی آوردند. این همان دردی بود که در گذشته نیز زخم های مردم را چاک کرده بود و آمدنش چنان قوی بود که گویی هول عظیمی به پا خاست که حتا کام هیولای زندان پلچرخی را نیز پاره کرد ولقمه های هضم ناشدۀ شکم آن را به بیرون تکانید . خبر آوردند که زندانیان پلچرخی را آزاد کردند! پیش از این، ترس های پنهانی ومضحکه های توفانی یک دسته از جوان های ناسازگار وخشونت طلب، آرامش ازدل ها ربوده بود. حالا خود زنده گی سایۀ سرگردان عذاب مدهشی را به هر سو حرکت می داد. اندک اندک وهم وسر درگمی سرا پای جمال را مسخر گردانید وبه خود پیوسته خطاب می کرد: -  چی کنم؟چون قطعاً قادر نبود آینده را پیش بینی کند، لا جرم یک شب عقل واراده اش را به تصمیم تازه یی تسلیم کرد وبه خود گفت: -  مصلحت این است که خود را از خانه غایب کنم! دو کلمه یی که قاضی هاشم چون میخ فولادینی بر سطح اندیشه اش کوبیده بود، اورا استواری می بخشید: - «کفار بی رحم!» قاضی هاشم فقط با تعبیر همین دوکلمه توانسته بود سیمای چند سر افکار خویش را در زندان برایش توضیح دهد. اینک نوبت کلمۀ سوم فرا رسیده بود! جمال چند روزی در انتظار قاضی هاشم به سر برد وطور آشکار، روش محافظ کاری پیشه کرد وطی این مدت به اجزای مختلف انگیزه ها و دریافت های تجربی خویش به طور اغراق آمیزی ایمان آورده بود وبا خود زمزمه می کرد: -  گفته های قاضی هاشم راست برآمد ... آخرش روس ها را آوردند! به راستی هم انتظارش چندان طولانی نبود  ویک روز قاضی هاشم به دیدنش آمد. اتفاقاً در آن لحظات، حالت رقت انگیزی بر جمال مستولی بود وقبل ازآن که قاضی را درآغوش بفشارد؛ موج اشک ازدیده گانش جاری بود.  قاضی هاشم مانند گذشته شباهت به خودش داشت؛ اما لبخندش رنگی از حوادث تازه برداشته بود که جمال درهمان لحظات آن را درک نکرد. قاضی باردیگر از مقوله هایی برایش سخن گفت که حتی تأثیرات اولی آن به حرکت پر زور تانک های ابلق روسی شباهت داشت. جمال شوقمندانه اورا نگاه می کرد و می گفت: -  آخرش از آن دوزخ بیرون آمدیم ، راستی به فکرت می آمد که یک روزی خلاص شویم ؟قاضی هاشم اندیشناک گفت : -  آری، بالا خره اسارت آمد تا برای ما آزادی را هدیه کند! جمال خاموشانه سویش چشم دوخت واندیشید: « به لفظ قلم گپ می زند! » وبا اخلاص دست ناخورده یی گفت : -  گپ هایی که درزندان می گفتی ، یکایک راست ثابت شدند، از اول خواب دیده بودی که این روز آمدنی است؟ قاضی هاشم درنگی ساکت شد؛ سپس گفت : -  هنوز چیزهای دیگر در پیش است و آنچه را از این مردم ببینی که در خوابهایت هم ندیده باشی و در بیداری باورش نکنی! جمال کف دست را روی موهای سر خود کشید و در جستجوی حرفی خاموش ماند. سپس آهی کشید: -  ما وشما هم بالای سر خود خدا داریم! ... فعلاً چی چاره؟ در آیینۀ نگاه های جمال اندک اندک رنگ زرد تزلزل جاری شده بود ... پیدا بود که احساس محکومیتی که زمانی در چهار دیوار زندان، امید هایش را از چهار طرف قفل می زد؛ حضور خویش را دوباره در روحش بنا می کرد. اما پی بنای کاخ تزلزل به اندازۀ آن بنای یاد گاریی که قاضی هاشم با تشریح دو کلمۀ « کفار بیرحم » بر زمینۀ روحش برپا داشته بود؛ چندان صلابت نداشت. قاضی هاشم پرسید:-  به نظر تو آدم چی باید بکند؟ دل آدم به خاموشی راضی نمی شود، خدا هم نمی گوید در برابر ظلم خاموش بمان! اگر چه آتشفشانی از کینه وسر خورده گی در اعماق وجود جمال موج می زد، با سرگشته گی پرسید:-  ازدست ما وشما چی می آید؟ به چهار طرف نگاه کن ... درمقابل این تانک وتوپ وساز وبرگ قدرت عظیم چه در اختیار داریم! قاضی هاشم با ملایمت قاطع پاسخ داد:-  این طور قضاوت نکن ... قدرت ما قوی تر از همۀ این هاست ... ما ایمان به حقیقت دردل وسلاح جهاد با کفار را در دست خود داریم ! نا امیدی نصیب  شیطان! «جهاد» سومین کلمه یی بود که قاضی هاشم درنشان دادن قدرت جادویی آن قریب یک ساعت هنر سخنرانی خویش را آشکار کرد. جمال کم کم به قناعت  رسید که درکنار قاضی، دیگر همسفر راه بی نشان نیست ... و گمان برده بود که تعبیر قاضی هاشم از « جهاد » صرفاً دست بردن به سلاح و آرزوی مرگ است. قبول این امر برایش دشوار نبود؛ ولی قاضی هاشم او را از این سوء تفاهم بیرون آورد و اظهار داشت که جهاد نخست ازدرون آغاز می شود    وسپس ... جمال به درک این سخنان قاضی قادر نشد وبی محابا پرسید: -  درون یعنی چی ؟ قاضی هاشم به ساده گی جواب داد: -  درون ؟ یعنی قلب وروح انسان ... جهاد با درون ... یعنی مقابله با بدی، شر، فتنه، نفس اماره... تعبیر آن در شرایطی که تو درآن قرار داری یعنی بی آن که سلاح برداری وبه کوه ها بروی؛ در همین جایی که هستی ... در همین کابل، در درون دشمن به خاطر رضای خدا ونجات بنده گانش تلاش کنی! به چهار طرف نگاه کن، راه دیگری وجود دارد؟ جمال با حسرت به قاضی هاشم نگریست ونظریه های داهیانۀ او را در دل می ستود وبه خود گفت:-  حق می گوید! جمال در روزهای بعد، احساس می کرد به آدم دیگری بدل شده است؛ البته قاضی هاشم وضعیت اورا می دانست وفرصت یافته بود، در اولین دیدار پس از زندان، طرحی را که شاید از ماه ها پیش در ذهن خود پرداخته بود؛ با جمال درمیان بگذارد ؛ چنانچه، مثل استاد کار که با شاگردش صحبت کند؛ گفت: -  به فکر من باید در سرای حاجی گلزار یک هوتل باز کنیم ومالک هوتل هم خودت باشی!با شنیدن این سخنان تردیدی نبود که جمال درین باره نیاز به توضیح بیشتری داشت. چون فکر می کرد، چنین پیشنهادی از طرف قاضی هاشم غیر از شوخی محض چیز دیگری نیست؛ مگر تابش چهرۀ مسؤولانۀ قاضی، خبر از ارادۀ  آشکار ونا شکستنیی می داد که اندک اندک ازلای حرف هایش ظاهر می شد. شاید به همین علت به خود می گفت که مقام قاضی بالاتر از دکانداری است! او تقریباً به این فلسفه صادقانه باور داشت که قاضی از آدمهاییست که دور زمانه در هر گردش چندین صد ساله اش فقط یک یا دو تن از این جنس را تحویل زنده گی می دهد ... قاضی هاشم هم عمیقاً درک کرده بود که به طور کامل بر روح جمال مسلط گشته است. بناءً آهسته وسنجیده گام بر می داشت. درآن لحظه جمال حرف دیگری در اختیار نداشت تا به سخنان قاضی بیافزاید. فقط پرسید: -  هوتل را چه می کنی؟ قاضی هاشم بی درنگ به توضیح اهداف خود پرداخت . این بود مرحلۀبعدی که می باییست جمال را به مهره یی، فعال درمکانی مزدحم ، برای ساز ماندهی مبارزه  زیر زمینی بدل کند. او اشاره داد که جمال در رستورانت سرای حاجی گلزار خیلی به آسانی خواهد توانست رضای خداوند را حاصل کند. مجاهدان را بر ضد کفار یاری دهد. اگر چه خود از سنت های پیچیدۀ مبارزان حرفه یی ارث چندانی نبرده بود؛ برنامه اش به خرده فرمایش های یک شخص بلهوس هم شباهتی نداشت وگشایش رستوران هم درنظرش حرف سود آور نبود. پس به این نکته اطمینان یافته بودکه جمال به عنوان قامت بلند اعتماد، بهترین مجری رستورانت وی خواهد بود. او به دنبال شرح فلسفۀ « جهاد با کفار» به نخستین تجربه های مبارزۀ مخفی خویش نیز اشکال تازه یی فرض می کرد. درحقیقت نفس هدف هایش افکار جمال را به تهیج می آورد؛ حال آن که سخنرانی آرام، بی وقفه وجاذبش نیز مثل آب سرد، زیر علف های نو رسیده و آفتاب سوختۀ عواطف جمال نفوذ می کرد. سرانجام از جمال سوال کرد: -  اگر نظر دیگری درین باره داری برایم بگو! جمال خاضعانه با او همنوا شد و گفت:-  هرچه میکنی ، شانه به شانه همرایت ایستاده هستم ! مگر هوتل ساختن از توان من پوره نیست و ... قاضی باقی باقی سخنانش را درهوا قاپید وگفت: -  درین باره چرت نزن، تمام آن مصارف را خودم به گردن می گیرم ، تو فقط ارباب هوتل باش! به راستی هم کار هوتل به سرعت شکل گرفت و روز های بعد ، بنا به فرمایش قاضی هاشم بر زمینۀ سرخ لوحۀ هوتل نوشتند: « رستوران صداقت»  بعد ازگشایش «رستورانت صداقت» قاضی هاشم به پاکستان رفت وبرای جمال گفته بود که یکماه بعد با برنامه های تازه یی برخواهد گشت. البته دورنمای این داستان یک خلاء پهناور وخالی معلوم می شد. چه بسا نادانسته هایی که هنوز در حیطۀ ذهن جمال پدیدار نشده بودند. کم وبیش احساس   می کرد که این کارها مثل گلولۀ نخی است به بزرگی سلسله کوه های پامیر، که هرچه ارآن بازکنی، حجم کوه ها کاهش نخواهند یافت ... درعوض، از رشته های باز شده، کوه دیگری درست خواهد شد!درین فرصت سنگ مصیبت بالای نادر فرود آمدوجمال که پیش از آن با خیال عاجز یک کودک، هرجنبه یی از مبارزۀ زیر زمینی را در سطح آن مشاهده می کرد؛ به تشدد وانتقام ایمان آورد واین حادثه آتش روحش را چنان دامن زد که تا بر گشت دوبارۀ قاضی هاشم از پاکستان با خود قرار گذاشت که:-  اگر قاضی درین راه ، دست مردی برایم ندهد، راه او جدا راه ما جدا ... آیا توسل ناگهانی به طلسم خشونت، در حقیقت ندای خاصیت ثانوی او نبود؟در چنین لحظه هایی، خیلی دشوار است تا طبیعت ذاتی وخاصیت ثانوی یک شخص را بتوان از یکدیگر جدا تصور کرد. هرچه بود، میان این دو، پلی بر پا شده بود که دریک سر آن تعقل ومدارا ودر سر دیگرش شر وغریزه لانه کرده بود. جمال به حدی آشفته مزاج گشته بود که فکر می کرد، حقیقت مطلق در وی متجلی شده است ویقین داشت که آنچه دروی سر برداشته، خواست های اصلی نادر، قاضی هاشم وتمام اهل دنیا را با خود یکی کرده است ... پس همان شبی که به خانۀ قاضی هاشم رفت؛ در رابطه با حقیقت تصورات خود نیازی به اقامۀ دلیل بیشتر نداشت. اتفاقاً قاضی هاشم به زودی ازوی پذیرایی کرد وبا حرف های صمیمانه وشوخی آمیزش او را به خنده آورد وحتا تأیید کرد که:-  قوارۀ هوتلی ها را پیدا کرده ای ... هر کس ترا ببیند ، فکر می کند که از پدرپدر، هوتلداری کسب وکارت بوده است! اما قیافۀ جمال مانند زانوی ضرب دیده، خیلی به دشواری حرکت می کرد؛ خاصه این که لب های سفید شده اش را چون آدم های بهانه گیر و نا شکیبا، روی هم می فشرد . قاضی نگاه های پر سنده اش را از وی بر نمی گرفت. چون به انتظار وترصد خاموشانه عادت داشت، منتظر ماند تا جمال تمایلات اصلی خود را ظاهر کند. جمال در حد اعلای پریشانی قرار داشت؛ حتا قریب بود دهان ناسزاگویش را به خاطر سرزنش دشمنانش باز کند. درین اثناء قاضی هاشم، یک گام به جلو گذاشت وگفت:-  به نظرم کمی پریشان معلوم مشوی ... خیریت باشد؟این بار چنین رخ داد که جمال خواست های دلش را یکباره به میدان انداخت وگفت:-  آمده ام که اول خدا و دوم خودت چارۀ یک کار را بسازی! این سخن علی الظاهر تأثیر غیرعادی بالای مزاج قاضی بر جا نهاد . او درآن لحظه به خود اجازه نداد تا سرش مشحون از افکار عجیب وعریب شود. پرسید:-  گپ خاص است؟جمال با کلماتی سرتا پا عریان پاسخ داد:-  بسیار مهم است ... برادر یک دوست بسیار نزدیکم را کشته اند ... و بسیار نامردانه کشته اند ... دوست من نادر نام دارد ... درهمه رازهایم شریک است ... یک مرد است ... مرد روزهای بد! آمده ام اورا کمک کنی! قاضی هاشم به آرامی پرسید:-  از دست من چه می آید؟چهرۀ جمال سرخ شد:-  نمی دانم چه از دستت ساخته است، مگر به اعتبار خودت آمده ام! قاضی هاشم سخنان بی مهار جمال را با دقت در ذهن خود تقسیم بندی کرده بود و از جمال استفسارکرد که نادر درکدام « راز های » وی داخل شده است؟ اما متوجه شد که حرف های بی نظم جمال به قضاوت سرسری یک دسته از نظامی های خسته ازوظیفه شباهت دارد که دربارۀ شکست وپیروزی جبهه جنگ طوری سخن می گویند که هر آدم معمولی می داند که جز رسیدن به آغوش خانواده هیچ چیز دیگری بری شان اهمیت درجه اول ندارد. قاضی سابقاً معتقد بود که هیچ عاملی به این سوی دیوار فولادی رازهای سیاسی جمال رخنه نخواهد کرد. حالا دریافته بود که دوست مورد اعتمادش درمقابل رابطه های شخصی وعاطفی، چقدر آسیب پذیر است! پرسید:-  نادر ازتمام رازهایت باخبراست؟جمال از شنیدن این سوال تکان خورد وفوراً اندیشید « قاضی طور دیگری فکر کرده!» پس گفت :-  برادر، نادر آدم بیهوده وسرراهی نیست که او را فقط از روی سلام وعلیکی بشناسم! او یک مرد است ... یک آدمی که سرش به تنش می ارزد. داس احساساتش درآن لحظه چنان تیز بود که حتا بته های ارزشمند آدابی را که میان او وقاضی بارور شده بودند؛ یکباره درو کرد وبا لحنی که معرف خاصیت اصلی اش بود، به سخن ادامه داد:-  قاضی آغا ... گمان نکنی با آدم خام و پوده سروکار داری ... نادر پیش از آن که با تو آشنا شود ... امتحان خود را در راه دوستی وصداقت به من داده است!بدین ترتیب افاده می داد که نادر یکی از فیل پایه های محکمی است که حتا کاخ اعتماد سیاسی آن ها را نیز استوار نگهداشته است؛ همچنانی که ممکن است، توازن رابطه آن ها را نیزآسیب پدیر کند! قاضی هاشم با انگشتان دست، تارهای ریش خود را صاف می کرد و ظاهراً به غریبه یی شباهت داشت که گذارش به دیار بیگانه یی افتاده و از ساکنان محل نشانی نا مشخصی را طلب کرده است واهالی با زبان رؤیا با او سخن می گویند و او ناگزیر به حافظه اش فشار می آورد تا به یاری قوۀ ناشناخته درونی از آن بن بست، راه به سر منزل مطلوب باز کند. به خود گفت:-  جمال رد خواهشان شخصی اش را گرفته است! ناگهان پرسید :-  برادر نادر راکی کشته است؟جمال با لحن یک منادی آسمانی گفت:-  کفار! کسانی  که در چشم های شان پرده و در قلب های شان مهر گمراهی است!قاضی بی اختیار لبخند زد. او خود در نخستین دورۀ آموزش های زندان، این مسایل را برای جمال شرح داده بود. پرسید:-  برادر نادر چی کاره بود،  در مسایل شخصی کشته شده؟جمال مثل آدم نومسلمان که نگران گمراهی های دیگران است، پاسخ داد:-  اورا شهید کرده اند! -  مجاهد بوده؟-  نه! مظلوم بوده! -  همه ما وشما مظلوم هستیم! -  درجۀ او بلند است، هم مظلوم بوده وهم شهید شده! مگر ما وشما اگر مظلوم هستیم، به حکم خدا نفس می کشیم!اوبا این سخنانش فکرمی کرد فانوس حقیقت انکار ناپذیری را در دست دارد وباید دیگران به دنبال روشنایی آن به حرکت درآیند. حقیقت این است که جمال یک مقدار از پرسش های استفهام انگیز قاضی دلگیر شده بود و درین لحظات قاضی هاشم احساسات اورا مطالعه می کرد و جلوه های مبالغه آمیز تصوراتش را دریافته بود . رنجی که جمال در ارایۀ افکارش برای قاضی تحمل می کرد؛ بس وحشتناک بود ... کم کم از هم دور می شدند ؛ اما این مسأله کوچک بود ودر بهترین حالت سرخورده گی هایی را به وجود می آورد که برای جبران آن، زحمت زیادی درکار نبود وقاضی هاشم قصداً جا خالی می کرد تا درفرصت مساعد تر، جمال بر افکار طبیعی خود مستولی گردد. او احساسات افراد عادی را به خوبی برمی انگیخت . همچنان استعداد آن را داشت تا عواقب ناشی از پیشروی های احساسات را به نفع خودش در اعتدال نگهدارد. فکر می کرد:-  موضوع انتقام ازکسی درمیان است ! یقیناً اشتباه نکرده بود. انتظار داشت جمال شرح خواسته های خود را از سر گیرد . جمال اگرچه ازدرد  وخسته گی گرانبار شده بود، راهی نداشت جز آن که خود را به آرامش برساند وسپس رأی نهایی قاضی را به دست بیاورد . چنان به خود تلقین کرد که نکات مهم قتل سلیمان را به دست منشی کمیتۀ حزبی ریاست کاماز به درستی آشکار سازد. به نظر او تراژیدی ازهمین جا آغاز می شد، چنانچه در پایان سخنانش مشاهده کرد که قاضی هاشم با شور وجذبه یی قابل ملاحظه ازوی سوال کرد که منشی کمیتۀ ولایتی فعلاً در کجا ست؟ وقتی پاسخ کوتاه وقاطعی از جمال دریافت داشت، بلا فاصله خاموش ماند. چنان می نمود، هیجانی که از شنیدن این خبر تأسف انگیز بر وی دست داد؛ با هیچ چیزی قابل مقایسه نبود. او با خونسردی ظالمانه یی ازهر گونه ابراز نظر پیش از موقع خود داری می کرد . سرانجام درهمان ناوقت شب وقتی پیشنهاد کرد که علاقه مند ملاقات با نادر است. جمال مثل جغدی که بانگاه های آلوده به شک در گوشه های مرموز تاریکی خیره می ماند، او را می نگریست. گمان می کرد چون قاضی هاشم حالت افروخته یی به خود گرفته است ؛ نا آرامی  اورا ظاهراً درک نمی کند؛ ولی واقعاً چنین نبود . جمال گفت می خواهد فردا ، نادر را به آن جا بیاورد . قاضی نخست موافقت خودرا نشان داد؛ مگر ناگهان تغییر رأی پیشه کرد وگفت: -  همین حالا اورا به خانۀ من بیاور! جمال با بهت وکم باوری از جا برخاست: -  می آورمش ! بعد از آن مجادلۀ پر از حرارت وسوء تفاهم ، جاده یی به سوی یک ماجرای تازه بازمی شد. وقتی جمال تا آستانۀ در پیش رفت، قاضی هاشم هم به دنبالش راه افتاد ... جمال چون به عقب نگاه کرد، قاضی هاشم در قفایش گام می گذاشت وسایه اش زیر نور مهتاب روی زمین می لغزید. جمال زیر لب گفت: « کجا می روی؟ » شاید هیچیک از آنان نمی دانستند که به سوی سرنوشت دیگری کشانیده می شوند و یا این که در قلمرو سرنوشت دیگران می راندند. شاید زنده گی حکم می کرد تا به هر طریق ممکن به آرامشی دست یابند که در انتظار آن می سوختند. مسلماً نمی دانستند آرامشی که آنان در جستجویش بودند، چه آب ورنگی داشت و آیا در اصل می توانست در آن لحظه ها قابل توضیح باشد؟ جمال با شگفتی به سوی قاضی برگشت:-  کجا می روی ؟هیکل نامریی قاضی درمتن تیره گی رقیق شب بسی اسرار آمیز می نمود. به سوال جمال اعتنایی نکرد. در عوض ، بی آن که سخنی بر زبان بیاورد ، با سیمای مضطرب سویش نزدیک شد . او چگونه از حالت عادی بدر رفته بود؟شاید زبان مصلحت نا پذیر جمال به هنگام شرح صحنه های قتل سلیمان چون رعدی بر قاضی هاشم فرود آمده بود ... ظاهراً گمان می رفت توصیف های سخاوتمندانه یی که جمال از عادات پسندیدۀ نادر به گوش هایش ریخته بود ؛ او را به چیزهای دیگری امیدوار ساخته بود. لحظه بعد معلوم شد این موضوع قرین به حقیقت بوده است . هنوز چند گامی دیگر باقی بود تا نبش کوچه را بگذرند وعقب اولین دورازه فلزی آبی رنگ بیا یستند . درین اثناء قاضی به آرامی دست جمال را گرفت وگوشه یی کشید: -  به گپ هایی که در باره نادر گفتی ، چقدر ایمان داری ؟ جمال با قاطعیت پاسخ داد :-  صد فیصد! قاضی درنگی به پایین نگریست وسپس تقریباً دستور داد :-  زنگ در را فشار بده !انگشت سبابه دست راست جمال روی دکمه زنگ دروازه قرار گرفت . در کمتر از یک دقیقه، صدای پا از آنسوی در به گوش رسید . چراغ آویخته از فراز در، بالای دو هیکل وسایه های تیره آنان که نقش کجی بر زمین انداخته بودند؛ نور کمرنگی می ریخت. دروازه صدای خشکی کرد؛ زبانۀ قفل به یکسو کشیده شد ونادر با چهره تکیده وهول انگیز در چو کات در قرار گرفت . جمال بلا فاصله دست به سوی نادر دراز کرد :-  نادر ، آمده ایم ، احوالت را بگیریم !وبه سوی قاضی اشاره کرد :-  قاضی صاحب را شناختی ؟نادر چون به قاضی نگاه کرد ، برق گمشده یی در چشمانش روشن شد و قدم جلو گذاشت وآغوش باز کرد . قاضی هاشم در نخستین لحظه های گذرنده مشاهده کرده بود که چهره نادر به لیمویی شباهت داشت که دست پرزوری آبش را فشرده باشد! نا گاه صدای قاضی، جمال را در جایش میخکوب کرد.-  جمال ، از همین لحظه وظیفه ات ختم است ... تا دیدار بعد یکدیگر را نمی شناسیم! جمال قصد آن داشت تا حرفی بگوید؛ مگر نگاه های سرد وجدی قاضی، پیام آشکاری داشتند که :-  نیازی به سخن گفتن نیست ... پس از این من می دانم که چه باید کرد! جدیت آنی قاضی با آن لب های درهم فشرده برای جمال تازه گی داشت ودر حالی که چون سایه یی در پناه کوچه تاریک از نظر نا پدید می شد؛ با خود اندیشید « چه خواهد کرد؟ » احساس کرد که قوۀ حدس وپیشبینی را از دست داده است . فقط می دانست بازی تازه یی در شرف آغازیدن بود؛ بازیی که آخرین دنباله اش خطی از خون بود که تا مرزهای نا دیدنی باطن آن ها امتداد می یافت .  فردا وقتی به رستوران آمد، با تلاش بیهوده سعی کرد سراغ نادر را بگیرد . چون به نتیجه یی دست نیافت ، اعتراف کرد که قبلاً چیزی اورا از درون هشدار  داده بود که دیگر نادر را به آسانی نخواهد دید. وقتی به این حقیقت رسید، مرحله  تازه یی از نا آرامی های غیر  قابل توضیح دروی پدیدار گردید. به همین سبب او پیشاپیش آماده شده بود که خبر حادثه یی را خواهد شنید . زیر لب ازخودش پرسید :-  آیا همه کارها را من روبه راه کرده ام ؟چون بیش از این ، از وسوسه های نا ملایم نفرت پیدا کرده بود ؛ به عقب دیوار خاطرات خویش پرتاب گردید وبا لحن خفه یی برای خود اتمام حجت کرد: « خودت را قایم کن... تیر رفته از کمان بر نمی گردد! » آیا او در گرداب ندامت وترس غرقه گشته بود؟ تا آندم نیز نمی دانست که ممکن است حس نامتعارفی بر نفسش غالب شده باشد . این حس پس از لحظه های هیجان وغریزۀ وحشی انتقام ، شاید به اشکال گوناگونی در روح آدم حلول کند؛ مگر شمارکسانی که وجود آن را باور می کنند ، بسیار اندک اند وچنین احساساتی معمولاً از صندوق نا گفته ها بیرون نمی آیند؛ چون اعتراف به وجود آن ها از توان یک شخص خارج است . در آخرین دقایق، ذهن جمال به تعریف احساسات ناهمگونش پرداخت و به خود گفت :ما دست به کار شدیم تا آتش را با پترول خاموش کنیم! روزهای بعد ، وضعیت عادی بار دیگر در زنده گیش مسلط گشت. چون خودش را از مسیر باد فرض وگمان مؤقتاً بیرون کشیده بود ؛ نا خود آگاه سعی داشت حقیقت اعمال نادر وقاضی هاشم را عاری ازخطر و مزاحمت توجیه کند. این در واقع گریز نا خود آگاه از رویا رویی با حقیقت بود. مسأله را وقتی فهمید که قریب دوماه از آخرین دیدارش با قاضی و نادر سپری گشته بود وبرف کوچ شایعه وحقیقت ، خبری را به حرکت در آورده بود که تا رسیدن به گوش او ، آهنگی شبیه فریاد یک هیولا را به خود گرفته بود . -  شاه محمود منشی کمیته حزبی ریاست کاماز را ترور کرده اند ! جمال با شنیدن این خبر واکنشی از خود ظاهر نساخت وبه دریای به ظاهر آرامی شبیه بود که موج های دیوانه وبیقرار در تۀ آن جاریست ... چند قدم از داخل رستوران به حیاط سرای آمد. بی درنگ عقب پیشخوان بر گشت :« نادر به مراد رسید ! »در حالی که از قاضی ونادر همچنان اطلاعی در دست نبود . 
[ 17 Nov 2011 ] [ 9:18 قبل از ظهر ] [ Said Ahmad Ali Fayez Wasal ] [ ]


رمان عصر خود کشی - بخش سوم

رمان عصر خود کشی - بخش سوم - هفتم-جمال از غیابت قاضی هاشم و نادر در ورطۀ حدس و قیاس افتاده بود ، گمانی در نزد او پیوسته شکل می گرفت که آنان بعد از انجام عمل ترور ، هیچ گونه رد پایی از خود به جا نگذاشته اند . نتیجۀ قرین به حقیقت ظاهراً همین بود که حد اقل نادر بنا به صوابدید قاضی هاشم عازم پاکستان شده است. جادوی گمان به هر مقیاسی که در وجود انسان اثر خارق العادۀ خویش را  اعمال کند ، بازهم روزنه های دیگری پدید می آیند که شخص در باریکه امکانات موهوم و درعین حال پهناور احساس های متضاد به سفر جستجوی خویش ادامه دهد . نباید فراموش کرد که جمال درامواج حس گلایه آمیزی رها شده بود که چرا او را  درین ماجرا در حاشیه رها کرده اند و از این جهت اولین قربانی توقعات بیش از حد خویش شده بود ، اما او از مشوره  های عقل سلیم خویش اطاعت می کرد و می گفت ، مبادا بر سر دوستانش حادثۀ بدی سایه انداخته باشد ؟ !درحالی که از این سرنوشت مجهول به درستی سر درنمی آورد ، چند بار به خانه نادر سری زد و با قیافۀ دگرگون ، همانند تنه گره دار درخت بلوط ، خاموشانه عقب در می ایستاد، نور بیگم در هر نوبت با چشم های اشک آلود وصورت آشوب زده، در را تا نیمه باز می کرد وبا آهنگی پر تشویش شکایت از آن داشت که نادر دیریست به خانه بر نگشته است !در حالی که چشم هایش به علامۀ باز پرسی به سیمای جمال پنجه می انداختند، می گفت:-  پسرم را پیدا کنید ، اورا چه شده باشد ؟شانه های جمال زیر بار سنگین احساس ملامتی خم می شدند وبه رستوران باز می گشت . در واقعیت امر، وضع طور دیگری بود وقاضی هاشم اسیر تهور عجیبی شده بود؛ چنانچه پس از انجام عمل ترور، خود برای مدت کوتاهی به پاکستان رفت. تعبیر سادۀ رفتن به پاکستان، نوعی گریز از افتادن در دام « خاد » بود ، مگر او از جنس آدم هایی نبود که میدان را برای همیشه ترک گوید. او در اجرای یک تکتیک پرخطر، مهارت شگفت انگیزی رابه کار زده بود ، یا بهتر است گفته شود که نقد زنده گی نادر را در قماری گذاشته بود که چانس برنده گی اش به مراتب کمتر بود. در قدم اول ، این واقعیت هیچگاه قابل پیش بینی نبود که وی از چه طریقی توانسته بود فقط سه روز پس از آشنایی با نادر ، اورا به عنوان راننده در ریاست کاماز شامل وظیفه کند؟ مسلماً این کار از عهدۀ شخص عادی بر نمی آمد.  ویژه گی  او شاید این بود که افکار خویش را با هیچ مصلحتی باز دارنده ، معارضه نمی کرد . مگر آیا درین باره نیاندیشیده بود که در صورت اندکترین لغزش ممکن بود نادر با وضع فجیعی رو به رو شود ؟نکته شگفت این که بعد از ترور شاه محمود ، برای این که مامورین « خاد » را اغفال کند، به نادر توصیه کرده که حتی لحظه یی از انجام وظیفه در ریاست کاماز غیابت نکند. نادر با آن که می دانست در برابر خطر آشکاری قرار گرفته است ، هنوز هم در طلب خواهش های ناشناخته یی می سوخت و به اطاعت از این امر گردن می نهاد. او از این که چانس بزرگی برایش دست داده بود تا آرزوی محالی را بر آورده کند، احساس پیروزی می کرد ، ولی خودش را به برنامه های « تنظیمی » قاضی هاشم چندان مقید نمی دانست . او قاضی هاشم را تا سر حد از خود گذری دوست می داشت وهردم زیر زبانی می گفت : -  نوکر آدم جوانمرد هستم ! درین صورت ، مفهوم قرار دادی جبن وترس نزد وی ارزش خود را باخته بود. حتی نیازی احساس می کرد که از این مرز فراتر بتازد وتوقف فعالیت هایی از این دست ، در نظرش بسی مایۀ ذلت بود . در ترور شاه محمود بی آن که هنر خاصی درمیان باشد، روش ساه یی کار گر افتاد! وقتی قاضی هاشم برنامه  ترور را درچند کلمه برای نادر بیان داشت ، او با عطش فروکش نا پذیری به آن لبیک گفت؛ اما وقتی به یاد آورد که نصر الدین پسر کاکایش با اطمینان کامل می تواند او را در کشتن شخص مورد هدف یاری رساند ، شور وحرارتش بسی فزونی یافت . نصر الدین پیش از او رانندۀ ریاست کاماز بود و در حلقه پنهانیی که از سوی افراد قاضی هاشم در ریاست کاماز بر ضد دولت فعالیت داشت، عضویت یافته بود؛ این رازی بود که نادر از آن اطلاع نداشت . هنگامی که از قاضی هاشم خواست تا پای پسر کاکایش را درین ماجرا داخل کند ، یک رشته لبخند گریزان در سیمای قاضی هاشم پدیدار گشت و گفت :-         خدا خودش کارها را برابر می کند ... این گونه چانس های خوب را فقط در خواب می توان دید ! درآن لحظه این سوال در ذهن غیر سیاسی نادر خطور نکرد که قاضی هاشم چی گونه در عالم ناشناسی ، بی هیچ گونه پرسشی تأیید کرد که نصر الدین در عملیات ترور مستقیماً باوی سهیم شود . اگر چه حقیقت موضوع را بلا فاصله بعد از عمل سوء قصد علیه شاه محمود کشف کرد؛ ازلحاظ روانی در موقعیتی قرار نداشت که درمقابل تصمیم های قاضی هاشم پرسش های عریانی را بر زبان بیاورد . به راستی که وضعیت خاصی داشت . چنان سر شار از هیجان بود که نه تنها گوهر نساء ونور بیگم بلکه کودکانش را نیز ازیاد برده بود !  درحالی که یکماه از ترور شاه محمود سپری شده بود . هنوز هم شب را در مخفیگاهی تقریباًخارج از شهر به سر می برد . درین کار چه حکمتی نهفته بود که شب را در پناهگاه و روز را درکام اژدهای زندۀ خطر بگذراند ؟اضافه بر آن ، دستور صریح قاضی هاشم که قبل از رفتن به پاکستان در گوشهایش ریخته بود، او را همچون سربازی همیشه حاضر به وظیفه ، روی پا نگهداشته بود ، قاضی گفته بود :-  تا وقتی از پاکستان بر نگشته ام ، شب را در همانجایی که فقط من وتو وخدا از آن خبر داریم ، بگذران ... به نصر الدین کاری نداشته باش ... او یاد گرفته است چگونه زبانش را نگهدارد وبا تو تماس نداشته باشد! نادر در روزهای اول یک سر مو از گفته های قاضی عدول نکرد ، گویا آتش کینه اش هنوز هم فرو ننشسته بود. اختیار ونیروی تمر کز درونی اش نیز در دست خودش قرار نداشت ، گویا نیرویی بالاتر از قدرت مطلقۀ جنون زای طلا وتریاک در وی سر بر داشته بود، اما یک هفته بعد دگرگونی غیر منتظره یی او را درهم شکسته ونزد زن وفرزندانش برگشت .همان طور که پیش بینی کرده بود ، نور بیگم به عنوان عامل اعتراض وپرخاش رو در رویش ایستاد و او را به باد سوال وملامت گرفت. درآن لحظه ، قدرت اشک های نور بیگم بالاتر از کلماتی بودند که ذهن پریشانش بیرون می ریخت . شاید علت این بود که پیر زن چیز های نا گواری را احساس کرده بود که برآورده نمی توانست. در عوض گوهر نساء با حسن و الطاف شوهرش با نگاه می کرد وبا کلمات فرح انگیز کودکانش را نوازش می داد . نادر مشاهده کرد که اگر بیش از این خاموش بماند، خطابۀ پایان نا پذیر نوربیگم باز هم ادامه خواهد یافت ، بناءً با لحن آرامش بخشی گفت :-  میدانی که نوکر یک لقمه نان هستم ، چه داد واویلا انداخته ای ... درین نوبت در حیرتان مواد نبود ، انتظار کشیدم تا از شوروی مواد آوردند. با این وصف ، احساس می کرد سخنانش چقدر از حقیقت فاصله دارند.  نگاه های مسکوت گوهر نساء پیام می دادند که :-  دلم گواهی می دهد که راست نمی گویی !دلایل نادر ازیک نظر نامناسب می نمودند، ولی مدرکی در تأیید گفته هایش وجود داشت. در سال های اخیر ، بیشتر اوقات عمرش را خارج از منزل درسیر وسفر گذرانده بود. چون توفان روحی دهشت انگیزی را از سر گذرانده بود، هنگام پنهان داشتن آن «رازمهم » خودش رامثل درختی احساس می کرد که از کمر بریده شده وفقط برای اغوای دیگران مؤقتاً در زمین فرو شده اشت !دیری نگذشت که قاضی هاشم از پاکستان بر گشت و یک شب بارانی ، زنگ دوازۀ منزل او را فشار داد . نادر با شنیدن صدای باریک زنگ ، مضطرب شد وبه سوی گوهر نساء نگریست :-  درین وقت شب کی باشد ؟چون هنوز هم احساس می کرد قهرمان بلامنازع یک معرکۀ پایان نا پذیر است ، پرده تردید هایش را به کنار زد وبا قدم های استوار به سوی در رفت وآن راگشود ... قاضی هاشم با ریش رسیده اورا نگاه می کرد ولبخندی بر لب هایش یخ بسته بود. نادر دست پیش برد وبه سویش آغوش گشود ، سپس زیر تأثیر احساساتی درهم وبرهم ، دست قاضی را اندکی به سوی خود کشید تا هر دو به درون خانه داخل شوند.  قاضی اظهار داشت که برای انجام کار مهمی آمده است . نادر با قیافه یی شادمان به سوی او نگاه می کرد ودرین حال می اندیشید که قاضی تا چه حدی چهره یک شخص رسمی رایه خود گرفته است . قاضی با آهنگ محرمانه گفت :-  آمدم ، ببینم درخانه هستی یانی ... نادر انتظار داشت که قاضی هاشم درین نکته به وی اعتراض کند که چرا مخفی گاه خارج از شهر را رها کرده وبه خانه آمده است . حقیقت این بود که قاضی  به طرح پرسش هایی که با واژۀ « چرا » آغاز می شوند ، دلبسته گی چندانی نداشت. همیشه رد چاره کار را می گرفت . درعوض، مشغلۀ فکری نادر درآن لحظه از نوع همان وسواسی بود که یک آدم بی تجربه  غیر سیاسی را درمواجه با افراد سیاسی و رازدان فرا می گیرد . قاضی بی مقدمه سفارش کرد که شخصاً مواد طبی و اسناد محرم « کمیته کابل » را درتول بکس موترش جاسازی کرده تا به نشانی قبلاً گفته شده تحویل داده شود.تا لحظه هایی که قطار از حیرتان به سوی شهر پلخمری نزدیک می شد، احتمال یک حادثۀ بد خیلی اندک وچه بسا که اصلاً وجود نداشت . مگر نادر هرچه سعی می کرد وضعیت خود را در ملا قات دومی قاضی هاشم درذهن خود تصویر کند ، نتیجه روشنی به دست نمی آورد . حالا باعصبانیت به خود خطاب می کرد که چرا به چنین کار خامی دست زده است ؟آیا نادر به ناگاه تغییر ماهیت داده بود؟پاسخی برای این سوال نداشت . چنین احساس می کرد در احترام واطاعت از قاضی هاشم خیلی افراط کرده است. طبیعتاً این نکته را نمی دانست که از نخستین لحظه های آشنایی با قاضی، حالت عادی نداشته ودست نیرومند بحران عاطفی اورا به سوی خود کشیده بود. حالا کم وبیش می توانست به یاد بیاورد که قاضی برایش گفته بود که این مواد خیلی « مهم وخطرناک » اند . او در پاسخ چه گفته بود ؟ته ماندۀ توفان روحی همچنان درسرش موج می زد وبه یاد آورده نمی توانست که آیا به اطاعت محض گردن نهاده بود یا آن که به نوبۀ خود فیصله عقل سلیم خودرا به قاضی ابلاغ کرده بود؟ آه ... اینک یک جرقۀ بازگشته از انبوهۀ خاطرات گم گشته اش اطلاع می داد که قاضی هاشم در لحظاتی که مواد « خطرناک » رابرایش تحویل می داد، بلا درنگ به ستایش وی نیز پرداخته بود ... او به حدی با کلمات نغز و پر مغز بازی کرده که اورا دلگیر ساخته بود . پس او برای رهایی ازآن تأثیر رو به افزایش ، به وی اطمینان داده بود:-  این کارها درنظر من مثل نوشیدن یک گیلاس آب است !درین باره فکر نکرده بود که واقعیت ها اکثر اوقات تباه کنندۀ برنامه ها هستند . در زنده گی مردم کمتر دیده شده است که ایده آل ها باعث تغییر واقعیت ها شده باشند ، چه بسا که واقعیت ها با قوانین بیرحم خویش طومار برنامه ها ونقشه های ذهنی آدم را درهم می پیچید . این مسایل در چهار چوب افکار او گنجایش نداشتند. شاید به همین علت احساس می کرد که سر انجام در قمار حساب شدۀ زنده گی، برنده گی اش مسلم است . یک بار دیگر به خود فرصت داد تا این مسأله را روشن کند که آیا قاضی در بارۀ این که پیر مردمحاسن سپیده وعصا به دست چه وقت در آنجا حاضر خواهد بود ، صحبتی به میان کشیده بود یا خیر؟مهمتر این که پیر مرد از کجا می دانست که کاروان لاری های کاماز دقیقاً چه ساعتی به شهر پلخمری خواهند رسید؟نادر نه تنها آزموده گی لازمی درین خصوص نداشت ، بل بیش از هر موقع دیگر گمان می کرد برای انجام پیروزمندانۀ این ماموریت به تلاش زیادی نیاز ندارد . چون کاروان اکمالاتی به شهر پلخمری وارد شد، میان اهالی شهر همهمه بزرگی به راه افتاد. کاسبان وقاچاقچیان نفت در حالی که هریکی از لاری هارا به دقت می پاییدند، میان راننده ها ، آشنایان قدیمی خویش را می جستند تا از آنان نفت بخرند وشاگردان رستوران های کوچک کنار جاده سوی راننده ها اشاره می کردند تا غذای شان را درآن جا صرف کنند. آمر کاروان که درون زره پوش امنیت قطار روی سیت نرمی لمیده بود ، با زحمت تکانی به خود داد و از شیشه  مستطیلی کوچک جلو زره پوش به بیرون نظر افگند وبی درنگ چهره درهم کشیده وبه طور غیر منتظره یی دستور داد که کاروان با حفظ حرکت عادی از شهر بگذرد. بدین ترتیب لاری ها حتی  بی آن که دمی بیایستند، با حرکت مارگونه از شهر پرجمع وجوش خارج شدند . نادر از این وضع متأسف شد . در حالی که زیر لب به مخاطب نامعلوم وشاید هم به آمر کاروان دشنام می داد، نگاه های کنجکاوانه اش را گاه به چپ وگاه به راست می لغزانید. زمانی که لاری اش در فاصله چند متری حمام پلخمری نزدیک شد، اندکی اشاره «برک » داده وسرش را از شیشه کلکین موتر بیرون کشید ، مگر هیچ پیر مردی که  قاضی  هاشم با چنان اوصافی برایش شرح داده بود ، انتظار او را نمی کشید. نخست اندوه کسل کننده یی در وجودش سر به شورش برداشت . چنین بی مبالاتی احمقانه نه تنها احساس غرور ومباهات او را ضعیف کرد،بلکه اورا از وقوع یک حادثۀ موهوم به هراس انداخت . منشی و آمر قطار هنوز هم درخواب بودند ، مگر او احساس می کرد که بیرون کردن بسته های دارو وکفش ها حتماً توجه دیگران را جلب می کند. ناگاه تحت تأثیر آرامش کاذبانه یی که درقلبش جاری شد ، تصمیم گرفت از خیر چنین کاری بگذرد. درمواقع خطر، حتی اشخاص دنیا دیده وحرفه یی دستخوش تسلی و اطمینان بیهوده می شوند ، در حالی که می دانند این گونه آرامش، فتوای کوتاه مدت عقل مجازی خود ایشان است .  ظاهراً آخرین لحظه های فرصت مساعد را همچنان در اختیار داشت . به خود نهیب زد :  -  هیچکس به فکر من نیست ، ناحق پریشان هستم ! ریش سفید دیوث شاید دروقت برگشت قطار طرف کابل ، همان جا منتظر باشد ، اگر نباشد ، چه چیزی از من کم می شود؟کسی خواب ندیده که در تول بکس موتر چیست ؟ضربه یی که ناگهان به کابین لاری وارد شد، در یک لحظه کوتاه آخرین پرندۀ معصوم اطمینان را از قلبش بیرون راند . خیال کرد :-  رنگ چهره ام سفید شده است ! واقعاً تغییر رنگ داده بود . شگفت آن که حد اقل همان لحظه به آن آدم ناترس چند روز پیش هیچ شباهتی نداشت ! با آن هم پاهایش رابه جلو  کشید وسوی کابین دور خورد وبا تعجب نگاه کرد که جواد منشی همچون ساحران افسانه های کهن که فاصلۀ کوه ها ودره ها را دریک چشم برهم زدن می پیمایند ، جلو موترش سبز شده است ودرحالی که صورت خواب آلودش را با کف دست لمس می کرد ، گفت :-  نادر ، حرکت کن تا کاماز دیگر به بارگیری بیاید ! آهنگ صدایش در اثر خواب، اندکی خفه وغور شده بود . صدای ماشین لاری دیگری که از عقب به سوی انبار مهمات نزدیک می شد ، خیلی سنگین و نا تراش به گوش می آمد و دود سیاهی از لولۀ زیرشکمش به هوا پُف می شد . نادر با بی اعتنایی ساختگی به منشی نگاه کرد و افکار درهم رفته اش را آرامشی در بر گرفت . سپس با چابکی عقب فرمان موتر نشست . ظاهرش خونسرد وشجاع بود و از آن جا که نقطه ضعف خودش را دانسته بود ، از کوچکترین حرکات و گردش نگاه های دیگران احساس ناراحتی می کرد . وقتی لاری را به حرکت در آورد ، خود را نا توان ومتوحش یافت؛  گویا تا آن لحظه نمی دانست که به یک نوع بیماری خیالی گرفتار آمده است . آفتاب آهنگ خوابیدن سوی سرزمین مغرب داشت وهرچه به خوابگاه خویش نزدیک می شد ، سایه لاری هایی که در یک ردیف ، درمیدان وسیع و خاکی زیر بارهای سنگین ایستاده بودند، دراز تر معلوم می شد. چند تن از راننده ها ، سیت های درازی را از درون کابین ها بیرون کشیده و در پناه سایۀ لاری ها روی زمین نهاده بودند. منشی روی یکی از آن ها به راحتی نشسته و پاهای خودرا دراز کرده بود . درین اثنا آمر قطار با قدم های کوتاه وتنبل از اتاق بیرون آمد واز دیدن صف طویل لاری های بارگیری شده تبسمی چهره اش را روشن کرد. بروت های خاک آلودش را با سرانگشتان نوازش داد وبه سربازانی که سرگرم حمل صندوق های مهمات بودند ، صدا زد : -  چند کاماز باقی مانده ؟ظاهراً هیچ کس از میان آن ها درین باره اطلاعی نداشت . مگر کسی از درون انبار پاسخ داد :- خلاص است !-  فردا حرکت است به خیر.وبه جمع راننده ها پیوست . رانندها ، پیاله های چای در دست داشتند و یکی را هم دم دست منشی گذاشته بودند . نادر بر خلاف عادت گذشته ، تمایلی به رفتن میان آن ها نداشت وبا حالت مفلوک وغم زده نگاه هایش را به سطح دریای آمو رها کرده بود . سپس بی آن که نگاهی به عقب اندازد ، سوی پارک وسیع موتر های « جیب » و « اورال » روسی به راه افتاد. موتر هایی که به تازه گی از کشتی ها به زمین پیاده شده بودند ، مثل سربازان پیاده نظام دریک ردیف منظم ایستاده بودند. درین سوی ساحل ، افسران وسربازان ارتش، شور وهلهلۀ عجیبی را برپا داشته بودند . افسران بدون خشونت بالای سربازان داد می کشیدند . زورق های کوچکی نیز از وسط «آمو» آهسته آهسته به کنارۀ ساحل نزدیک می آمدند وسربازان ، دست به کمر ایستاده وحرکت آرام آن ها را بر روی آب تماشا می کردند . آمو دریا ، مثل همیشه آرام ، پرشکوه وسر خرنگ می نمود . کشتی ها یکی پی دیگر سوی ساحل می خزیدند ولبۀ قسمت جلوی آن ها سطح آب راپاره می کرد وپشته های کوچکی از کف سفید و محو شونده را به دو جهت  مخالف می پراکند . توده های انبوه کف سفید، بعد از آن که به هوا بالا می آمدند ، دوباره درون دریا حل می شدند . کشتی هامثل انبار های متحرک، بوجی های آرد، جعبه های سرپوشیدۀ چوبی وصندوق های سبز رنگ مهمات جنگی را به این سوی ساحل حمل می کردند وغرش ماشین های آن ها ، صدا های افرادی را که در آنجا اجتماع کرده بودند ، درخود گم می کرد . این صحنه دیر دوام نمی آورد ، گویی کشتی ها با نا شکیبایی می غریدند. تا هرچه زودتر از کنارۀ ساحل فاصله بگیرند و رو به میانۀ دریا کنند. درین میان کشتی سفید رنگی که صدایش بی شباهت به شیهۀ اسپ دیوانه نبود، از وسط دریا به سوی ساحل پیش می آمد . یکی از سربازان « لوژستیک » که قیافۀ خشک وشادمانه یی داشت ، با ذوق زده گی فریاد کشید :-  آها ... شاه کشتی ها رسید!با موزه های پلاستیکی بلندش چند قدم میان آّب پیش رفت . به زودی معلوم شد که کشتی سفید بدنۀ بزرگی دارد وبیرق سرخی که بر فراز اتاقک شیشه دار داخل کشتی نصب شده بود، از فشار شدید باد، شکل باخته و همانند اعصاب آدم احساساتی وناپایدار با سکون و آرامش بیگانه بود. در عر شۀ « شاه کشتی » دو ردیف موتر های روسی، چند پایه جنراتور مولد برق به چشم می خوردند که به تازه گی از کار خانه بیرون شده بودند. نور کمرنگ خورشید بر شیشۀ جلوی موتر ها می تابید وروشنایی گریزندۀ آن مانند الماسک به هر سو منعکس می شد . سربازان وافسران پشت سر هم ایستاده وکشتی سفید رابا شوقمندی واعجاب تماشا می کردند. راننده ها  بنا به عادت در وصف موترهای « جیپ » به شرح خاطرات خویش می پرداختند وبااشاره انگشت به سوی موتر ها، تغییر شکل برخی قسمت های بیرونی جیپ های مودل جدید را بر می شمردند. کشتی سفید اندکی نارسیده به ساحل آرام گرفت وماشین آن مثل آواز جر شده پیرمردی که از بیماری نفس تنگی عذاب می کشد، خروش خفه یی کرد و آنگاه خاموشی گزید. افسری از عقب سربازان فریاد کشید تا دست به کار شوند . سربازان به حرکت درآمده واولین نشانه قدرت جمعی آن ها این بود که دیواره جلوی کشتی رابه سوی ساحل نزدیک کردند و سپس یکجا با رانند ه ها به عر شه ریختند . مرد روسی که ظاهراً کپتان کشتی به شمار می آمد، درنگی ایستاد وبه آن جماعت هیجان زده نگاه های پر ازتفاخری افگند؛ سپس همچون فرماندهی که آموزش نظامی سربازان داوطلب وبی نظم را عجالتاً با نظر انتقاد ملایم و اغماض ارزیابی کند، لبخند زد وشانه هایش رابالاانداخت. اندام گوشتی اش درمیان دریشی خاکستری رنگ تکنیشن ها فرو رفته بود . درین حال یک تن از راننده ها او را مخاطب ساخت:  -  « تواریش» ( رفیق) مستری، کلید های موتر را « ده وای »!اگر مرد روسی معنی حرف راننده را درک می کرد، مسلماً نا راحت نمی شد، گویا فهمیده بود که راننده ها خواستار کلید موتر ها هستند.  درحالی که صورت سرخش از تبسم ریشخند آمیزی رنگ گرفته بود، مجموعۀ کلید ها را از اتاقک بیرون کشید و دردست یک  افسری گذاشت که کتابچه یی دردست داشت. مرد روسی جستی زد درون اتاقک کشتی و یک ورق کاغذ را آورد. با اشاره به افسر گفت که سند تسلیمی موترها را امضاء کند.لحظاتی بعد، دها راننده به عرشۀ کشتی هجوم آوردند وهریک با شورواشتیاق روی فرمان موترهای جدید نشستند و موترهای یکی پی دیگر، به سوی پارک بزرگ ساحل ردیف شدند. مرد روسی هنگام پریدن موترها به سوی ساحل، مثل آن که مال شخصی اش را به زور جای دیگری انتقال می دهند، به طورتأسف انگیزی سرتکان می داد. نادر به این صحنه ها چنان نگاه می کرد که گویی الساعه ممکن است نتیجه استثنایی را از میان این همه شور و اشتیاق زاید الوصف وصداهای تند وکوتاه و درهم آمیختۀ آدم ها کشف کند ، اما به زودی از دیدن چنین نمایش های تکراری ، احساس خسته گی کرد وچیز مرموز ونا راحت کننده ای دوباره به قلبش قلاب انداخت!روی پاشنۀ پا چرخید تا از آنجا دور شود، ولی ناگاه یک دستش رامانند لبه کلاه نظامی بالای چشم هایش قرار داد وبه کشتیبان روسی که هنوزبا استغنا وتبسم روی عرشه قدم می زد، چشم دوخت. نادر فکرکرد که مرد روسی، احساسات حسرت آلودۀ خویش را زیر پرده تبسم و وظیفه شناسی پنهان کرده است. او می پنداشت که کپتان روسی تصاویر به ظاهر گمشدۀ از تمایلات اصلی خویش را درضمیر خود حفظ کرده و تلاش می ورزید تا از بایگانی نفوذ نا پذیری که در روح خود بنا کرده بود، بیرون نزنند . آیا نادر به نوعی قدرت درونی دست یافته بود؟واقعیت اما به طورکامل چنین نبود. او اززبان دیگران شنیده بود که مردم شوروی خوش ندارند تا حق شان را برای دیگران ارسال کنند.ظاهراً نیازی نبود که نادر مرد روسی را همچون روانشناسی کار آزموده ویا پولیس تردست، با نظر اعجاب وشگفتی مشاهده کند. به صراحت دریافته بود که کپتان هنگامی که موتر ها را از عرشه کشتی به ساحل می آوردند، به مادری شباهت داشت که به مرگ محکوم شده ودرواپسین لحظات، دور شدن فرزندانش را با حسرتی تلخ تماشا می کرد. برای نادر، دیدن یک فرد روسی با قیافه بی نیاز و برتری خواهانه، طرفه واقعیتی به حساب می آمد، اما در تخیلاتش او را غریبه یی می پنداشت که برای همیشه درهاله یی از عادات خبیثه، ذات مکروه وشر مطلق شناور است! این در واقع نظر اندازی سیاسی نبود، شاید چیز دیگری بود که رشته های آن در طبیعت عذاب دیده اش بافته شده بودند. احتمالاً علت دیگری هم درمیان بود که او در برابر فشار با لاتر از خود به سخنی واکنش نشان می داد، چنین واکنشی به طور معمول در ژرفای روحش انجام می گرفت وتا حدود امکان به مظاهر شخصیت وی سرایت نمی کرد. هر چند خود نمی دانست که نیرویی به حجم ده ها سال، در آن سوی چهره اش ته نشین شده وشخصیت او را هنگام شادی واندوه رهبری می کرد؛ افکارش صرف در آیینۀ کوچک احساسات خود آگاهش جا می گرفتند ومعرفتی که از خودش داشت، نیز  به همان اندازه بود.دوستان و آشنایانش هم به دلیل آن که مانند بسیاری از مردم دلبستۀ ظواهر بودند، امتیاز چندانی نسبت به وی نداشتند. افکار آن ها نیز به طور طبیعی با ظرفیت های خود آگاه شان تقریباً مساوی بودند. به همین علت از تحلیل درست احوال وی عاجز بودند ... اصلاً کسی نیازمند این مسأله نبود، تا در وادی دنیای سر پوشیدۀ او به جستجوی اسرار بپردازد. وقتی به اجتماع راننده ها باز گشت ، همه چیز درنظرش عادی بود وحتی هیچکس دربارۀ این که تا آن لحظه در کجا بوده است ، ازوی سوالی نکرد. در چنین اوقات، مردم از روی عادت پرسش های بیهوده و عبثی به میان می آورند که موجب تأیید حدس وگمان های شخصی می شود که راز مهمی را در خود مخفی کرده وبیم دارد تا آن راز، همانند زخم ناسوری دهان باز نکند. او هیچگاه درزنده گی اش به یاد نداشت که آشوب و اغتشاش درونی، مافوق قدرت واراده اش قرار بگیرد، اما چیزی را که او پیوسته از خود دور می کرد، دوباره درذهنش جان می گرفت. سر انجام پیش خود اعتراف کرد که از فشار آن همه افکار واهی به ستوه آمده است.هنوزهم درباره حادثه ناگواری که احتمالاً به سراغش خواهد آمد، دل نگران بود.  پس درحالی که همه چیز در نظرش عادی وخالی از خطر معلوم می شد، از خودش پرسید :-  چرا تا حال ترک وظیفه نکرده ام ؟این ضرب المثل به عوض یک پاسخ درذهنش ریخت: - مرکب  با پای خودش نزد گرگ آمده است که یک سیر گوشتی را که از تو قرضدار هستم، ازمن بگیر!برای آدمی مثل او ، راضی کردن عقل واحساس به طور همزمان کار دشواری بود، فقط نوابغ ویا افراد ذاتاً قسی القلب می توانند از این دو منبع الهام وانرژی به خاطر اجرای کار فوق العاده بهره بگیرند. از آوانی که با شلیک سه گلولۀ «مکاروف» به زنده گی شاه محمود منشی کمیته حزبی ریاست کاماز خاتمه داد، روحش از بار مزاحمت سنگینی رها شده بود، مگر بعد از آن نمی دانست که با توهمات عقل واحساسات خویش چگونه رفتار کند؟غالباً ، هم اشخاص بد بین وهم خوشباوران آسان گیر دربرابر مسایل روزمره زنده گی به طور یکسان خود را گول می زنند. نادر بعد از ترور شاه محمود چندین بار تصمیم گرفت تا خودش را از شهر کابل غایب کند وبرود به یکی از ولایات دور دست که نامش از گوش آشنایان ورد پایش از چشم بیگانه ها پنهان بماند. مشوره عقل یک انسان عادی همین است، اما حس خوشباوری چنین شخصی در چنین لحظه یی از روی عادت عمل می کند تاوی را گول بزند وبرایش تلقین کند که هنوز هیچ چیز نا راحت کننده یی واقع نشده است!نادر با این کار بی درنگ نشان داد که از این دسته مردم فرقی ندارد و از روی عادت نامتعارف، به احساس احمقانۀ معجزه پردازی پناهنده شده بود. درین حال صدایی از اعماق وجودش بر می تابید تا کاذبانه به تسلی اش وا دارد، حتی برای چند لحظۀ محدود در برابر یورش احتمالی درد و شکست در گوشه یی پناهش دهد. با این همه، هنوز فرصت ازدست نرفته بود. نصرالدین هم به طور ناگفته ازوی دوری می جست ولاری اش در ازدحام قطار، گاه به چشم می آمد وگاهی هم ناپدید می شد. آیا او نمی توانست او را کمک کند؟نادر با خود اندیشید که نصرالدین درمورد ناراحتی های او، فکر نکرده است . به ارابۀ لاری تکیه داده بودو جریان پرشتاب بارگیری آخرین لاری را تماشا می کرد. کسی از پشت سر به وی نزدیک شده بود. بی آن که به عقب نگاه کند ، منتظر ماند. حالا صدای نرم گام های شخصی تا چند قدمی اش رسیده بود، درست مانند راه رفتن گربۀ خانگی تقریباً بی سر وصدا بود. بازهم به سوی صدا روی نگشتاند. تازه وارد بی درنگ پرسید:- نادر خان چه چرت می زنی !نادر از دیدن جوادمنشی اندکی از جا حرکت کرد وسپس نشست. جواد نزدیکت ر آمد وکنارش ایستاد وبا چشم های سرخ وخواب آلود به صحنه  پرهیجان بارگیری وهای وهوی سربازان چشم دوخت . نادر به سخن درآمد :-  منشی صاحب ، بار موتر من بسیار گران شده !منشی با قیافۀ شخص با تدبیری که موضوع را قبل از گفتن وی درک کرده است ، صرف به تأیید حرف نادر پرداخت:- راست می گویی ... چند قدم به سوی انبار ذخیره پیش رفت. نادر فکر کرد که اگر چه منشی از روی رغبت با وی سخن گفت، اما هوش و حواسش جای دیگر بود.  سیمای منشی در آن دقایق چنان مقبض و درهم رفته بود که بیننده رابه یاد ورزشکار خسته یی می انداخت که وزن بزرگی راتا محاذ شانه اش بالا گرفته وبرای مدت نامعلومی انتظار می کشد تابه دستور یک ندای غیبی آن را بر زمین بگذارد. وقتی منشی از دهانه انبار برگشت، نادر بی آن که از جای برخیزد، از روی مزاج وحشی ونا آرام که در اعماق روحش منزل گزیده بود، حضور منشی را به طور اهانت آمیزی نادیده گرفت. به خود گفت:- خوب اسپت را زین کرده ای ... اختیارات شاه محمود رابه تو داده اند ... شاید روزی نوبت توهم برسد !از یک نظر این گمان محض بود وکسی برای جواد منشی نگفته بود که هم رهبری سازمان جوانان ریاست را در اختیار داشته باشد وهم در دفتر کمیته حزبی ادعای حضور کند.آمر قطار در حالی که بالبۀ کلاه سفید رنگ، صورتش راباد می داد، از گوشه یی فریاد زد:-  دریور کاماز لندی ... درکدام سوراخ هستی ؟میان انگشت سبابه وانگشت میانی اش، سگرت روسی « کوزموس » را محتاطانه نگهداشته بود. نادر ازجا پرید: -  صاحب، آمدم !آمر قطار دیگر سخنی نگفت وسگرت را میان لب هایش گرفت واز راه سوراخ های بینی نفس تازه کرد وکش دوام داری به سگرت زد ... وتوده های دود از حفره دهانش با فشار بیرونزدند.نادر در حالی که سوی موترش می شتافت، گوشۀ دستمال نرم وچهار خانه اش را تکانید وبا یک جست، عقب فرمان موتر قرار گرفت. منشی که برای نگهداشتن ابتکار همیشه سر دوپا بود، صورتش را جانب نادر گشتاند، سپس دوسه گام عقب رفت وبا اشاره هدایت داد در جاده خاکی که موازی با جاده اسفالت امتداد داشت، به حیث اولین لاری قطار بایستد. ماشین کاماز نادر به غرش در آمد، اما منشی کنار دستش ایستاد وچیزی را توضیح می داد . صدایش خیلی مغشوش به گوش می آمد. نادر فهمید او چه می گوید. قبل از حرکت، سرش را از کلکین موتر بیرون کرد وگفت :-  بارم زیاد است ... درآخر  قطار حرکت کنم ... بهتر است !منشی بی درنگ به نشانۀ نفی سرتکان داد. عجبا! او چگونه ازمیان امواج کر کنندۀ صدای ماشین، سخنان نادر را شنیده بود؟ جواد گفت:-  در آخر قطار که حرکت کنی ، لاری ها از تو پیش می روند وطاقه می مانی ، سرقطار خوب است که دیگران به سرعت لاری تو بیایند!ارابه های کاماز آهسته به حرکت درآمدند وتا چند متر به جلو ، دو شیار نسبتاً بر جسته یی روی جادۀ خاکی ترسیم کردند. نادر از استدلال بیشتردست برداشت؛ فهمید اگر بیش از این خواسته هایی را مطرح کند ، در حقیقت برای پیشروی یک حالت غیرمترقبه وغم انگیز، ممکن است راه تاره یی باز شود!به راستی هم غالب اوقات پافشاری درباره کارهای که هر چند معمولی در نظر آیند، مایۀ تولد بدگمانی در نزد دیگران می شود. تنۀ جلوی کاماز ، انبار بزرگ صندوق های سبز مهمات ثقیله را در عقب خود می کشید. سایه بزرگ بدنۀ کاماز نیز زمین خاک آلوده را به سرعت می لیسید وهمچنانی که موازی بالاری به پیش می خزید ناگهان دور وسیعی زد و از خط جاده خاکی بیرون افتاد . کاماز در سر قطار، رشته تیره و گریزانی را از گلوی دود کش خود به اطراف پراگنده کرد ... نادر به خود گفت :-  کار خراب شد !ناگاه فکری به سرش زد وبا غرش متراکمی به فاصلۀ یک کیلومتربه سوی جنوب پیش رفت ودرمیان امواج غلیظ ونالان گرد خاکی که مثل مارها دریکدیگر می پیچیدند، متوقف گشت. کمی به طرف چپ دور زد وکنار گودال بزرگی ایستاد. باد حبس شده یی از سینه کاماز بیرون پرید وچس ... س ... س صدا داد . نادر از درون کابین بیرون زد وبا دست پاچه گی آشکار، تول بکس موتر را گشود . درلحظه یی که می خواست ، کارتن های دارو وکفش های بلند ساق چریکی را بیرون بیاورد ، سعی کرد نفسش را حبس کند. فکرش به دور این هدف می گشت که هرچه زود تر محموله را در تۀ گودالی سرازیر کند ودوباره به اول قطار برگردد. لاکن نگاه گیچ ومبهوتش را برگرداند واز زیر سینۀ کاماز به میدانچۀ کنار انبار و اتاق کوچک منشی و آمر قطار از دور نگاه انداخت ویا کمال تعجب مشاهده کرد که راننده ها دسته دسته درکنار منشی و آمر قطارگرد آمده وهمه صورت های شان را به سوی او برگردانده بودند!از دیدن چنین صحنه یی احساس بی حالی کرد. محموله ها را دوباره به داخل تول بکس پس زد  وبه متابعت از الهام ناگهانی که در مغزش روشن شد ، کمر راست کرد وبه سوی آن ها دست تکان داد . بدین وسیله برای افرادی که او را کنجکاوانه می نگریستند ، پیام داد که موترش عیب پیدا کرده وتا رسیدن کمک ، پایپ هوای ماشین راسوراخ کرد وآنگاه اندکی راحت شد، اما خوب می دانست که این یک نمایش غیر عاقلانه است:-  کار خراب کردم !این کار در حقیقت معرف جنبۀ حماقت در روح او بود ، پس در توجیه چنین جعل شاخدار چه می توانست بگوید ؟این امر حتی در دایرۀ فهم یک دیوانه هم گنجایش نداشت . اگر از او می پرسیدند چرا یکباره به طول یک کیلومتر از خط جاده انحراف کرده وبه سوی منطقه  مشکوک حرکت کرده است ، مسلماً پاسخ می داد که موترش عوارض پیدا کرده یا پایپ هوای آن کفیده است ... مگر متاع مشکوک دروغ ها وراستی هایش خیلی به مشکل خریدار پیدا می کردند وحتی آن هایی که به نوعی به ماشین وپرزه های موتر سر وکار چندانی نداشتند به ریش وی می خندیدند . او درین لحظات به خود گفت:-  اگر چیزی پرسان کردند، می گویم که موتر را « ترایی » کردم ویکدم از حرکت ماند!غریزه اش نیز بیدار بود وحکم می کرد اگر زیر تعقیب باشی ، جبران کردن چنین اشتباهی از توان تو خارج است !تا رسیدن واسطۀ ورکشاپ سیار، دست هایش را بدون موجب به تیل و موبلائیل آلوده کرد و در حالی که رنگش پریده بود ، خائفانه منتظر نشست. وقتی ورکشاپ سیار از میان امواج غلیظ گرد وخاک به آن سو نزدیک شد، قیافۀ خونسرد وشجاعی به خود گرفت وبی آن که سوی منشی که درسیت جلوی کنار مستری انور نشسته بود ، توجه کند ، به مستری انور گفت :- این بی پیر حوصله ام را سر برده ؟منشی سر از کلکین موتر بیرون آورد وبا لحن بی خللی پرسید :- نادر در چه جنجال بند مانده ای؟لبخند تأسف انگیزی صورت نادر را  فرا گرفت:- از کابل که این طرف می آمدیم ، از این کیفیت موتر تشویش داشتم ، پیشتر گفتم باش که ترایی کنم ، فردا به خیر حرکت است ... حالا پیپ هوا عوارض کرده وتیل به « کاربیتر » ماشین کم می رسد !مستری انور با چابکدستی خم شد وپایپ هوا رابه آزمایش گرفت وبا قیافۀ یک کمیسار پولیس، چشم هایش را کوچک کرد. به صورتش چین انداخت وظاهراً در صدد کشف علت اصلی عارضۀ موتر ، این سو و آن سو رفت.  منشی فاژه می کشید وبا دکمه های سوچبورد درون کابین، خودش را مشغول نگهداشته بود. این حالت بی خطر ، به نادر موقع می داد تا بر اعصاب خویش مسلط شود ، سیمای بی خیال وبچه گانۀ جواد نشان می داد که تصورات ورم کردۀ نادر درباره او از اول پایۀ استوار نداشته است . حتی نادر از این رهگذر پیشیمان بود که چرا بدون موجب خاص نسبت به منشی نفرت سوزانی در دل دارد . انصافاً منشی آدم هر دم خیال وسطحی نگربود وهیچگاه بدون ضرورت احتراز ناپذیر درتوصیف حزب ودولت زیاده روی وخشکه مقدسی نمی کرد ودرجۀ سوادش هم به کسی معلوم نبود. در عوض ، تمایل جنون آمیزی به راننده گی وشنیدن آهنگ های محلی داشت. در بسا حالات آدم خوش پسندی هم بود و دیگران را در خریداری بعضی اجناس روسی یاری می کرد وبدین ترتیب به رفاقت های شخصی اش بیشر از دساتیر اداری حزب ، اهمیت می داد. شاید همین علت بود که درحزب ، جایگاه درخشانی برای او در نظر نگرفته بودند. با این حال تمام هنرش این بود که با فروتنی وخسته گی ناپذیری به تحرک می آمد ودر بهترین حالت ، تقریباً اجرا کنندۀ ظاهری دساتیر روی کاغذ بود . نادر ازخود سؤال می کرد که چرا جواد منشی را خاصتاً در لست سیاه بدبینی هایش داخل کرده است وهی می پندارد که تلاش وی برای مجاب کردن منشی چندان اثری به جا نگذاشته است. کم کم برای خود روشن می ساخت که پسوند مشترک نام های شاه محمود وجواد، کلمۀ «منشی » است، بدین ترتیب مقام هردو درنظرش یکی می آمد.  این موضوع وقتی صورت فاجعه مجسم را به خود گرفت که بعد از ترور شاه محمود ، سر وکلۀ جواد منشی هرلحظه در دفتر کمیته حزبی ظاهر می شد ونادر هنوز اطلاع نداشت که جواد، منشی سازمان جوانان اداره کاماز بود وتا رسیدن به جایگاه شاه محمود راه درازی پیش رو داشت. می اندیشید:-  نام هرکسی را که منشی بگذارند خوراکش گلوله است !اگر جواد واقعاً از عقب عینک مخصوص یک خلر چین او را نگاه می کرد، بی تردید رازهای درون این راننده  لجوج  وبیرحم را درچهره اش می خواند . حال که وضع طور دیگری بود، نادر به خود لعنت می فرستاد که به چه علت در برابر خیالات واهی ودیوانه کننده اش ازپا درآمده است؟پدیدۀ ترس ، تجربه نخستین مرگ را در آستین خود دارد ، چه از جنس واقعی باشد وچه دست پخت ذهن آلوده به کابوس. سرکش ترین اشخاص ممکن است در اثر اتفاقات کوچکی بر خود بلرزند که برای همیشه اسیر خاطرۀ تلخ آن باقی بمانند . غالباً خطرات زنده گی به آن پیمانه واقعی نیستند که ما آن را احساس می کنیم ، نیروی معجزه پرور خیال وتلقین چه بسا که هیولایی را به موش وگربه یی را به شیری مبدل می کند ! از خود سوال می کرد که چرا همه چیز در درونش زایل شده است ؟عجبا که حضور جواد منشی هرچند معصوم به نظر می آمد ، خاموشانه به اولگد می پراند. مشکل او درین بودکه جواد رابه همان چشمی نگاه می کرد که شاه محمود رانگاه کرده بود، اما در مدتی که مستری انور به کار مشغول بود، مشاهده می کرد که منشی مثل کودک نازدانه یی به پشتی سیت موتر تکیه داده  وسگرت دود می کرد وافکارش گویی در جغرافیای پر از مرز این دنیا، خیال پرواز نداشتند. نادر درپی جبران چیزی بود که به گمانش باز گشتنی نبود. این مسأله به ضعف نفس او شباهتی نداشت. گرفتاری درون باعث شده بود حضور نصرالدین را احساس نکند. وقتی چشمش به نصرالدین افتاد ، لبخند مرده یی بر لب آورد ، گویی مرتکب عمل ابلهانه وبی شرمانه یی شده است. در عوض نگاه های نصرالدین می گفتند :-  خودت را این طرف وآن طرف نزن که بالایت می فهمند !نادر از موقف بی دردانۀ نصرالدین به خشم آمد واندیشید:-  عجب است ... هیچکدام مرد نشده اند که این کار را انجام دهند ... مگر گپ مفت شان را سیل کن!گمان برد او را همچون آدم بی شعوری که خیر وشر خود را یکسان می پندارد، گول زده اند واین عمل صاف وساده در نظر ش وقاحت بار می نمود:-  شاید دردل می گویند که مثل خر ، بارش کرده ایم ، اگر حساب در جان زدن باشد ، من هم چاره کار را می فهمم !بالحن عقده مندانه یی به نصرالدین گفت :- این طور گوشه  گوشه می روی که فقط هیچ یکدیگر را نمی شناسیم ... مسؤولیت را من به گردن گرفته ام . تو چرا قبض روح شده ای ؟سخنانش در حقیقت ضربات متوالی شلاقی بود که به نصر الدین حواله می شد ، اما او صرف لبخند بی مزه یی را برایش اهداء می کرد . نصرالدین ظاهراً درک نکرده بود که سوار شدن بر توسن ارادۀ قهار، شوخی نیست؛ معهذاچیزهایی را احساس می کرد که به یاری آن قادر به جلو گیری احساسات غیر طبیعی خویش می گردید. نادر چهره خود را در آیینۀ ناصاف پندارهای خودش مشاهده می کرد ونتیجه می گرفت که چقدر ارزش های اورا دست کم گرفته اند. این بود پژواک ناقوس افکار فتنه جویی که مثل موج درسرش بالامی خزیدند. بیش از این رفتار رندانۀ نصرالدین راتحمل نتوانست و گفت :-  چرا خاموش استی ... گپ نمی زنی ؟ اگر کدام حرام زاده گی در دل تان است که من هم مثل خود شما رفتار کنم !نصرالدین چون سیلاب خروشانی که دردل دره یی خاموش وتنگ بیتابی می کند ، به سویش نزدیک شد وبا نگاه های ظنین اورا نگریست . گویی می خواست اطمینان یابد که پسر کاکایش واقعاً دیوانه شده ویا این که نخستین آثار جنون اورا فرا گرفته است ؟ او خبر نداشت که طرز نگاه هایش آتش خشم نادر را بیشتر دامن زده است. قریب بود علایق خونی خودرا یکباره زیر پا بگذارد وچون گرگی زخم خورده ، با پنجه های تیز بر سر وصورت نادر شیار بزند. آیا تب بیماری که معمولاً پس از کشتن یک انسان بر آدم غالب می شود، نادر را اسیر خود نساخته بود؟چون غرق احوال درونی خودش بود ، در نظرش همه جا باران تباهی می بارید. شاید از جنس کسانی بود که بعد ازپیروزی دربرابر خطر، از ته مانده های خیالی آن مغلوب می شوند وحتی باخود می گویند :-  من چطور توانستم این کار بزرگ را انجام دهم ؟نصرالدین به نادر یاد آور شد که وزن سنگین وبالا تر از توانش را از زمین نبردارد و از این متأسف بود که در کابل فرصت نیافته بود او را از این گونه تصامیم قهار وپر خطر قاضی هاشم بر حذر دارد. حرف های نصرالدین لحظه به لحظه شکل افسانه رابه خود می گرفتند و از دنباله آن به خوبی پیدا بود که اگر نادر درکام خطر واقعی وناگهانی واژگون شود، چاره یی نخواهد داشت جز آن که همچو آوارۀ بی پناه، دست التماس به سوی آسمان بلند کند وبار تلخ تنهایی را خود بر دوش کشد. نادر با بد گمانی ازنصرالدین سوال کرد اگر خطری پیش بیاید، قاضی هاشم چه خواهدکرد؟او گفت :-  قاضی هاشم رانمی توان دریک جا، دوبار ملاقات کرد، آدم مهم است ویادگرفته است که چی کند!نادر با حسن نیت گفت :- درین صورت کار خوبی می کند !ودوباره  پرسید:-  تو چه خواهی کرد؟نصرالدین نگاه وحشیانه یی به سویش افگند وبا کم نظری پرسید :- مقصدت چیست ؟ مثلی که کمر بسته یی گلی رابه آب بدهی ؟نادر دمی خاموش ماند؛ سپس گفت :-  قاضی هاشم چرا همین وظیفه رابه گردن تو نینداخت؟ به راستی آدم شناس است ! نصر الدین از سخنان زهراگین او برای نخستین باردریافت که جوهره تلخ عصیانگری ومقاومت همان اندازه یی که در طبیعت نادر دست ناخورده و واجتناب ناپذیر جلوه می کرد در اندرون خودش به طور آشکاری ناپخته واندک بوده و از این که مبادا دیگران گمان برند او قادر به انجام فداکاری های بزرگ نیست، قیافه محنت کشیده ای به خود گرفت . حقیقتاً در نظرنادر عملاً به آدم مشکوکی بدل شده بود واز این می ترسید مبادا علایق خویشاوندی اش با نصر الدین درگودال عمیق روحش مدفون شود، چنانچه برای گریز از نگرانی درونی خود، به نصر الدین گفت : -  حیران هستم چطور یکباره به آدم ترسو بدل شده ای؟ مگر تو نبودی که در ترور شاه محمود با من مردانه وار بازو دادی ؟نصرالدین با نگاه های ساکت اورا می نگریست. سپس برای این که از ترجمانی احساسات واقعی خویش جلوگیری کند، عجالتاً گفت:-  درآن کار، سرخی خون ناحق ریختۀ پسر کاکایم پیش چشمانم را گرفته بود که غیر از انتقام چاره دیگری نمی دیدم !در چهره  نادر روشنایی رضامندانه یی پدیدار گشت وتشویش آمیز گفت :-  این طور حرف بزن ... مگر از چه تشویش داری؟نصر الدین حاضر به تشریح وضع اصلی خود نبود، اما نگاه هایش بیانگر این نکات بودند که دیگر برای قبول خطرات تازه ، حال وهوایی در سر ندارد. نادر کم وبیش چنین احساس کرده بود. شاید زیر تأثیر احساس بدبینی وتنهایی به نصر الدین حالی کرد که :-  بچه کاکا، خانه ات آّباد در حق من مردی واحسان کردی ... حالا هر طور دلت می خواهد، زنده گی کن ... مگر من در راهی که می روم ، پشت سر خود را نگاه نمی کنم !بدین ترتیب خط فاصلی میان آنان کشیده شده بود. اگر چه وسوسه های ناراحت کننده یی اورا در محاصره گرفته بودند، لااقل حاضر نبود تن به اعتراف تسلیم کند. احساس می کرد ممکن است در آینده، در گیر ناملایمات مضاعفی شود. - هشتم- روزبعد، پیش از آن که نور زرین خورشید بامداد از کرانۀ مشرق، روی زمین واشیاء وآدم ها ریختن گیرد، جنب وجوشی درآن مکان پر از خاک ودود و آمیخته با بوی سوختۀ دیزل وموبلائیل بر پا گردید. نادر روی سیت عقبی کابین غلتی زد وبی آن که پلک ها را از هم جدا کند، به همهمۀ نامنظمی  که برای او هیچ تازه گی نداشت، گوش فراداد. پایین آمد وبشکه  پلاستیکی آب را ازتۀ سیت بیرون کشید واز دهانه کوچک آن روی دست هایش آّب ریخت و با   شتاب زدگی بی دلیل، صورتش را شست. درین اثناء از دو لوله عقبی زره پوش امنیتی قطار ، دود سیاه ونمناکی فوران می کرد وباعث آزارش می شد. با خود اعتراف کرد که آرامش کوتاه مدت به سراغش آمده ودیری نخواهد گذشت که دلهره پایان ناپذیر، اورا دوباره خواهد بلعید. به مرور سوی احساسات بی هویتی کشانیده می شد. این گونه احساس ها دارای ویژگی های به ظاهرگمشده یی دارند که آدم های وسواسی بیشتر گرفتارآن می شوند. برای نادر که فطرتاً آدم وسواسی نبود ، یورش احساس های عجیب وغریب، خیلی هم غیرعادی بود. شاید این گونه پریشانی های انسانی ازیک نسل به نسل دیگر با رنگ ولون دیگری ظاهرمی شوند. اصلاً هیچ نویسنده وهنرمندی پیدا نشده است تا خبراز تکامل وتغییر احساس های آدمی بیاورد. می گویند انسان درهمه جا سرشت خود را با خود می برد؛ چه درکاخ چه در ویرانه. قطار برخلاف انتظار به زودی راه افتاد و پوشش غیظی از گرد وخاک نالان وپیچان ، برفراز لاری هایی که مثل بند بند وجود مار پیر وبی آزاری با یکدیگر پیوند یافته بودند، معلق مانده بود . عجبا که در چنین حالت، آرامشی دوباره به قلب نادر بازگشته بود که از یک لحاظ نوید دهنده بود، مثلاً ذهن منفی باف او دیگر مانند گذشته به سوی قهقرای بدبینی نمی رفت. درظاهر امر معلوم نبود که خودش را قصداً قوی دل وخونسرد نشان می داد ویا این که واقعاً اعتماد تازه یی در وی حلول کرده بود، شاید آمیزه یی از این هردو، احساس فراغت خاطر اورا سبب شده بودند، درغیر آن چگونه ممکن بود از وسوسه های رنج افزای دیروز، نه تنها خودش را آزاد تصور کند ، بل باخود بگوید :- چه تشویش های بی معنایی !قلبش آگنده از غرور زودرسی شد که حتی خود او را بیشتر به حیرت انداخت. کسی نمی دانست او به سوی زنده گی دو گانه یی کشانیده شده و اگر لحظه یی خودش را باور می کرد، دمی بعد از تصورات غریب وفریبنده یی که ناگاه در سرش جولان برپا می داشتند، رمیده خاطر می شد. آیا ترکیب از اعتماد وبی اعتمادی در وجود او، به معنای در آمیزی خون وشیر نبود؟مگر انسان روزمره، با چنین حالاتی در گیرنمی شوود؟ غالباً پاسخ به این پرسش ها باید مثبت باشد، ولی چرا انسان ازبیان آشکار حقایقی از این دست فرار می کند؟ استدلال های ذهنی نادر  درین باره خیلی دست وپا شکسته وناقص بودند. این مفاهیم از حضور قوه یی در وی خبر می دادند که بیشتر اوقات عقل و اراده اش را کنترول می کرد.  شرمنده از این بود که نادر اصلی از حریم وجودش ناپدید گشته و او ناگزیر شده بود با نادر بزدل و زبون به سفرش ادامه دهد وبه دلیل آن که چنین حالت غیر قابل باور، یکباره اورا از پا در آورده ، نه تنها متأسف بود ، بلکه احساس وحشت بر وی چیره گشته بود. غیر از این، او همواره درنظر دیگران پایگاه اطمینان و بیباکی به شمار می رفت وبه راستی هم تا جایی که حافظه اش یاری می داد، آدمی بود که حادثه وخطر را به پول می خرید!                  حالا چرا ؟... غرور بازگشته اش حتی از این هم فراتر رفت:- اگر با این کارتن ها به چنگال دولت بیافتی ، چه روزی سرت می آوردند؟ خدای عالم شاهد است که برای رضای حق تعالی عذاب می کشی ... ترس ناحق برای چه ؟ احساس کرد آرامش او ساختۀ دست خودش است واز همان نوع آرامشی است که انسان ضعیف تصور می کند به مرز پیروزی نزدیک شده است ونمی داند که عقل گول خوردۀ خودرا دوباره فریب داده وشکاف عمیقی در ژرفای روحش همچنان درحال دهان بازکردن است . این بار به قوۀ ناخود آگاه درونی روی آورد وحتی تلاش کرد ، کم کم افکار آتشین خود را همچون شراره های پراکنده به سرزمین گذشته های دور بفرستد. این کار نخست به درستی انجام پذیر بود، سپس معلوم شد که اشکال به همین جا ختم نمی شد، بدین وسیله یک بار دیگر با حقیقت دل آشوب وهول انگیز درون خویش رویارویی پیدا کرد. در نتیجه به جای درک معمای واقعی روح خویش ناگزیر راه عقب نشینی درپیش می گرفت. بامداد که قطار از شهر خارج شده واز دل دشت های ریگی حیرتان خارج می شد، احساس کرد بیش از پیش سنگین وخواب آلود شده است. درین موقع خیلی دشوار می نمود تا عشوه گری های ذهنی اش را تحمل کند، احتمالاً درک کرده بود نتیجه می گرفت که از سوی تصورات نظم نا پذیر، دستخوش فساد روانی شده است. هنوز کاملاً مستأصل نشده بود ونهایت سعی خودرا به خرج می داد تا ریشه نامیمون کابوسی را کشف کند که برروحش سوار بود، درین هنگام حسرتی نسبت به گذشته در دلش راه یافته بود و ظاهراً قبول کرد که به ژرفای حماقت سرنگون شده است. نمی توان ادعا کرد وی در چهار راهی بی اعتمادی وتردید، خشکش زده بود ولی درماوراء آنچه خود انجام داده بود، پوزخند به چشم نیامدۀ کسانی رامشاهده می کرد که علی الظاهر چهره های شان ناشناخته بودند، ولی احساس درونی خودش کم وبیش، برشی از سیمای آنان رانمایان می کرد. درلحظه های نفرت انگیز، قیافه خشک وبی نیاز نصرالدین با حرف های آلوده به خدعه وبی مهری، مثل ماده مذاب آتشفشان روحش را می سوزاند. چون خشم پخته شده ای در ضمیرش می جوشید، زیر لب دربارۀ نصرالدین گفت:مردی ونامردی را آدم را به آسانی نمی شود فهمید!  معلوم می شد در تعیین روش آینده اش در برابر نصرالدین، دیگر با مشکلی روبه رو نبود. زمین لرزه مزمن کاخ باورش را بی هیچ گونه درنگی می جنبانید و افکارش را آهسته آهسته خانه تکانی می کرد ... به طوری که بیم داشت، عقب هرپشته یی از حرف های پولادین قاضی هاشم ای بسا که مترسکی از بی دردی و آسان فکری مخفی شده باشد. آرام آرام احساسی برایش دست داده بود که به هنگام داوری در باره قاضی هاشم ، دیگر آن احتیاط پرفشاری که به عبور از کوه جمجه های دوستان عزیز ازدست رفته شباهت داشت، او را فرا نگیرد وبا تغییر عقیده  آشکار به خود می گفت:-  مثلی که قاضی هم تخم خام انداخته ! اگر نی ، نصرالدین چرا از این راز باخبر باشد؟قطار از سه راهی حیرتان به سوی شهر تا شقرغان راه کج کرده بود. نادر درعقب نمای دست راست مشاهده کردکه کابین سرخ لاری «نواب کل» با فراز وفرود خفیف در عقب او روان است . در دوسوی جادۀخاموش، دشت های بی آب وعلف پهن بودند وتک کلبه های متروک وبی سقف همچون دهان جوجه های هیولاهای مرده وخشکیده، سوی آسمان گشاده معلوم می شدند. نادرفکرمی کرد:-  وقت هایی بوده که آدم هایی درآنجا ها زنده گی کرده اند... حالا کجا نفس می کشند ... مرده اند؟افکاری در سرش موج می زدند ودرباره زندگی گذشته گان و آدم هایی که زمانی در جایی زنده گی کرده وسپس از آنجا رفته بودند، با دریغ و درد خاموش می اندیشید.با آن که لاری اش با سرعت زیادی به جلو نمی خزید، ردیف بته های وحشی و آفتاب سوخته، چنان عجیب از دم چشمانش رد می شدند که چشم هایش به سیاهی می انداخت. حقیقتاً به استراحت نیاز داشت، چون او نیاموخته بود که چگونه سهم خویش را از چنگال زند گی بیرون بکشد، همیشه از روی لجاجت با اعصاب خود طریق مجادله درپیش گرفته بود. نیاز شیرین تفریح واستراحت در وی همواره سرکوفت خورده بو ، هنگامی که وجودش محتاج آرامش بود، خشم وحقارت جانگذاری او را از درون سوهان می کرد ومثل اشخاصی که جبراً در برابر حملات نیروهای ناشناخته روح خویش از پا درافتاده اند، دلایلی را اختراع می کرد تا آلام جانفرسای خویش را یک عادت معمولی تلقی کند ، درآن لحظه نیز در وضعی افتاده بود که مثل همیشه خودش را مقهور اراده  آهنینی درنظر نمی آورد.      -  چرا یک رقم دلم مرده است ؟متوجه شد که لاری های قطار مثل ماهی های محکومی که درمیان مرداب راه باز می کنند، در پیچا پیچ جاده یی که ازداخل شهر تا شقرغان عبور می کرد، سینه می سابیدند، ولی باغهای انبوه وپربار درختان کنار جاده با سرعت عجیبی ازبرابر دیدگانش رد می شدند. به جای آن که مجذوب منظرۀ طبیعی شهر تاشقرغان شده باشد، با شکیبایی خود ساخته تلاش داشت خودش را قناعت بدهد که هیچ کسی مراقب اونیست واگر چنین می بود، تا حال آسمان روی زمین فرو می ریخت!  بعضی اوقات که پای تشنج درمیان می آید، غیرت وغرور یک انتظار برآدم مستولی می شود و آدم گمان می کند واقعاً خون وجودش از ویروس شک وتردید پالوده شده است، شاید درهمان لحظه یی که شخص چنین می اندیشد، عناصر مؤذی ترس وتردید از لایه های دنیای ناخود آگاه مؤقتاً عقب کشیده باشند، حتی ممکن است این جنون خوش آیند، ساعت های متوالی ادامه یابد، لاکن عمرش کوتاه است. شاید یک علت این باشد که انسان تا کنون نیرویی را در خود نیافته است که ذرات ناراحت کنندۀ پیدا و پنهان نا باوری های خود را گول بزند. آدم ها در هر سطحی که زنده گی دارند وهم وناباوری درونی خویش را به شیوه خود شان می پرورند. یعنی درآفریدن انگیزه های واقعی یا بی حاصل، کاری از دست آدم ها ساخته نیست و روح هر انسان کرشمه هایی دارد که از زمره هزاران آن، یکی را هم تاکنون کسی به درستی نشناخته است. طبیعی است که نادر هرگز از این حالت مستثنا نبود وفقط به این باوربودکه:-  خدا می فهمد چی خواهد شد!با این سخنان، فی الواقع در خلیج دلهرۀ معلوم وگاه نامعلوم، کشتی سفید آرامش خویش را پی می گرفت. باری عنان عقل را به دست کودک دیوانه مزاج عاطفه اش سپرد و تصمیم گرفت هنگام توقف قطار در طول راه، پنهانی فرار کند. بعد احساس کرد از عهده چنین کاری بر نمی آید. به راستی که درسیمای اضطراب های بی مورد خویش واقعاً بی طرفانه خیره مانده بود. انگیزه فرار مثل خواب نا تمام، هنوز هم در ذهنش ابهام آفریده بود، نتیجه این که او محکوم لحظه هایی شده بود که گاه آدم را از راه به در می برد و در کرۀ کوچک سر انسان چه گمراهی هایی موج می زند! تصمیم به فرار، با همان سرعتی که در ذهنش شراره پراکنده بود، با همان تندی به خاموشی می رفت. فرضیه های انسانی همواره به اشکال اولیه خود باقی نمی مانند و همان طوری که پس از غرش رعد، نقش گریزنده وناپایداری در بدنه ابرها می درخشد، اراده انسان نیز گاهی سرنوشتی سخت کوتاه وپا درهوا دارد. در مورد نادر هم طوری پیش آمد که به محض افزایش تشنج، حادثه مرموزی در گوشه قلبش گره انداخت واز این که منبع ناراحتی هایش را در یافته  بود، سعی کرد خودش را مثل سپیداری که در برابر توفان مدهشی خم وراست می شود، روی پا نگهدارد. اتفاقاً همین طور شد. وقتی اندکی خودش را از گمگشتگی آزاد یافت، با افکارش به مشوره پرداخت که نا باوری زود رس وتقریباً بیهوده، ممکن است برایش مشکلات بیشتری خلق کند.-  چرا از وظیفه بگریزم؟ هرچیزی که در فکر آدم بگذرد، حقیقت نیست. اگر خیال هایی که درسرم دورمی زند حقیقت می داشت، تاحال چندین دفعه مرده بودم !نمی خواست حتی به خود اعتراف کند که شکار آشوب های درونی بیهوده یی شده است که خیلی شرم آور اند و در این آرزو می سوخت که ایکاش دست غیب، او را از چاه احساسات ذلت بار بیرون آوردآیا او بدین باور نزدیک شده بود که بالاخره خودش را از دست داده است؟ !به هیچ وجه چنین نبود. می توان گفت که این قانون در زندگی بسیاری آدم ها اثر میگذارد و در واقع نیرویی است که جلو تهاجم آن دسته از تصورات کاذب انسانی قرار می گیرد که معمولاً در شمایل صادقانه ظاهرمی شوند.-  چه حال و روزی ... هیچوقت ، تا این درجه ... ذهنش تبدیل به یک دادگاه شده بود که در آن ، متهم وقاضی زبان یکدیگر را نمی فهمیدند واگر هم به درک متقابل می رسیدند، خود شان را گم می کردند. بدین ترتیب افکار بی رحم ومزاحم آتش بحران او را باد می زد.  از همین رو احساس می کرد طی بیست وچهار ساعت، نه تنها از فرط لاغری تبدیل به پوست واستخوان شده ، بلکه در دیده گانش نور زنده گی و امید فرو خفته است. عادات فراموش شده برخی اشخاص در وقت خشونت و خستگی دوباره تولد می شوند، مثلاً نادر سال های پیش که خاطره چندان درخشانی از آن در حافظه اش باقی نمانده بود ، یک درندۀ با انرژی وعجیب بود . بازوهای سفت ومحکم داشت و در زور آزمایی وزهر چشم گرفتن از دیگران تا سرحد شباهت های آشکار با پدرش -  حبیب الله  - پیش می رفت و در لحظه های کوتاه ولرزشناک خشم، الاشه راستش می تپید ودندان هایش باهم جوش می خوردند ، آنگاه خودش را فرمانروای خیره سر بی لشکر تصور می کر . پس کجا بود آن جوهر گمشده یی که او را در کشتن شاه محمود به پیش رانده بود؟ چرا در تلاش های خود برای اهلی ساختن ناراحتی ها درونی مغلوب گشته بود؟ معلوم بود تا چه اندازه یی مأیوس، ناتوان ومتوحش شده بود. حتی در نظر می آورد شاید در برابر آینده یی که هنوز نیامده است ( واز نظر او بسیار بدشگون هم بود ) کوچکترین امکان پیش بینی را از دست بدهد . چنانچه وقتی قطار لاری ها به شهر پلخمری نزدیک شد، مفهوم گریزان آینده در نظرش همچون علامه  استفهام برلوحی بزرگ، جلوه نمایی می کرد. درین حال مشاهده کرد که قطار برای یک لحظه هم، خیال ایستادن در شهر پلخمری را ندارد. در داخل شهر، جنب وجوش تحسین آمیز زند گی ، هر تازه واردی را مجذوب خود می کرد. بازهم دکانداران، قاچاقچیان خرده پا ، خریداران نفت که در امتداد جاده صف کشیده بودند، نگاه های امیدوار ومتبسم شان را برای پیدا کردن آشنایان وحتی برای شکار معامله گرانناشناس به هر سو متوجه می کردند. نادر باحرص ونیاز، پیرمرد عصا به دستی را می پالید که تا آن لحظه مثل جادوگران افسانه های کهن، غیابت بی برگشت کرده بود تا در فرصتی غیر قابل انتظار، پیش چشم حیرت زده  اهل ناکجا آباد دنیای افسانه دوباره ظاهر شود! خیلی عجیب بود که چشمان او به انبوه درهم ومتحرک مردم چنان فرو می رفت که گیچ ومنگ می شد وبه جز افراد جوان هیچ پیر مردی را نمی دید. روشن بود که فقط پیرمرد می توانست او را از این کابوس آزاد کند. هرچه تلاش کرد از ورای گفته های قاضی هاشم، قیافه شخص ارتباطی را در فکر خود بیافریند، موفق نشد. احتمالاً یک علت این بود که همۀ آدم ها در کهولت به یک چهره در می آیند! ممکن چنین تصویری مسلم نباشد، اما نادر درآن دقایق گذرا، همه پیرمردان عالم را شبیه یکدیگر فکر می کرد. در چنین حال، قوه تشخیص در تنگنا می افتد ... او چند لحظه فکر می کرد که داستان مصیبتش طی یک اتفاق ساده ، قرین پایان خواهد شد . حالا که قطار از شهر بیرون می رفت ، تصمیم گرفت با خونسردی ونظم آهنین را در دل برقرار نگهدارد وبدون آن که از این شکست ناراحت باشد ، پشت فتنۀ درد انگیزی را به زمین بزند که شور و آرامش را در وی نابود می کرد. قطعاً نتیجه گیری کرد که از استقامت های نامعلوم ، زیر نظارت یک دسته ازمردم قرار دارد. از همین رو از زره پوش قطار چشم برنمی داشت. فکر می کرد محتوای انسانی آن جعبۀ فلزی متحرک ، مواد اصلی فاجعه یی اند که انفجار شان از درون او آغاز خواهد شد . حقیقتاً طبع متلون انسان دربرابر پیش آمد های روزگار به شکلی در می آید که اصلاً با روش تشابه با عنصر دیگری جور نمی آید. -  روزی که شاه محمود را کشتم ... آدم  دیگری بودم !واقعاً ! حالا همچون مظنون ناتوان ودر تله افتاده ، با نگاه های کوتاه و شتابنده و آمیخته با وسواس وبی اطمینانی ، منظرۀ غم انگیز قسمت عقبی قطار را در عقب نمای راست و چپ می دید، جالب این که شک وتردید او نسبت به منشی بار دیگر بدل به یقین شده بود! البته هیچ گونه دلیلی که حد اقل به پرسش های  یک عقل معمولی پاسخ رضایت بخشی بدهد ، نزد وی وجود نداشت . گاهی انسان به وسیله  شواهد قلبی دچار مصیبت می شود، یا بهتر است گفته شود حتی قلب وشعور در برخی موارد مشاوران خوبی برای آدم نیستند. هرگاه این قول عام درست باشد که عقل پدیدۀ قاصر است، باید بی درنگ بر آن اضافه شود که قلب انسان هم کم وبیش یک شاهد بوالهوس است وبدتر آن که قلب نسبت به شعور یک مقدار خودسرانه عمل می کند. آنقدر گرفتار مشکلات خودش بود که عادات قلبی وعقلی اش مجال خودنمایی نداشتند، درعوض جریان تازه یی به سویش جلو می آمد واندیشه فرار را در وی جان دوباره می داد. چگونه می توانست فرار کند؟در این حال چنگک تیزی از گوشه روحش بالا آمد که سوالی از آن آویخته بود :-  شاید خطرناک ترین چیزی که با خود آورده ام ، همان مکتوب باشد! در آن چه نوشته شده است؟ برای شخص بی سواد، گاه لحظه های خاص و درد انگیزی پدید می آید که شاید به درد توصیف نا پذیر آخرین لحظه های زایمان یک زن شباهت داشته باشد . به محض خروج قطار از داخل شهر، نیم تنه منشی ازدهانه کوچک زره پوش بالا آمد وبا اشاره به سوی دشت ، قطار ر ا به توقف داشت . زره پوش درست در نزدیکی رستوران کهنه ومحقری درقسمت چپ جاده حاشیه گرفت وایستاد. راننده ها دسته دسته سوی رستوران نزدیک شدند و تحرک ناگهانی در آن جا برپا گردید. منشی بی آن که روی صفۀ نسبتاً وسیع در جلوی رستوران بنشیند، همچنان ایستاده بود. این طورمی نمود که او در آن لحظه خیالات سردار جنگیی رابه قرض گرفته بود که دور بعدی فتوحات خویش را عنقریب آغاز خواهد کرد ونخستین کار او معاینه وسایل ونفرات است ، ولی در ظاهر لبخند خوشبینانه یی بر لب داشت و از سیمای جوانش چین های مسؤولیت شناسی روفته شده بود. اکنون برای نادر مشکل بزرگ برای این بود که آیا به اندوه درونی واعصاب خسته اش مسلط خواهد شد یا خیر؟ در حالی که به طور آشکار از اثر فشار روحی ، تکیده به نظر می آمد ، چند گامی به جلو گذاشت ونزدیک منشی ایستاد.  برای وی خیلی دشوار بود که با چهره یی منسبط ونگاه های پر از اعتماد ظاهر شود. به زودی فهمید محال خواهد بود که کوچکترین خطایی رامرتکب شود وتوان پرداخت کفارۀ آن را داشته باشد!این بود نقطه اوج بد بینی وبحران خیالیی که او را فرا گرفته بود. نصر الدین  ونواب کل هم سر رسیدند و نادر مشاهده کرد که نواب با قیافۀ ابله ولاقید از قوطی کوچک، مقداری نصوار به دهان انداخت و درحالی که قوطی را به نشانه تعارف ، کف دست نصر الدین گذاشت ، نگاهش رابه طرف نادر دور داد و بار دیگر به نصر الدین رو کرد. این عمل گرچه در حکم بی توجهی نسبت به نادر نبود، از نظر نادر هم جز نامهربانی عمدی تعبیر دیگری نداشت. وقتی احساسات شخصی بر انگیخته می شوند، حالت دو گانه ومتضاد باریک بینی وسطحی نگری او را فرا می گیرد و در آن لحظه هر نتیجه یی که از اعمال وگفتار مردم به دست می آید، تا حد زیادی می تواند واقعی نباشد. نادر همچون آدم ظاهربین که بیشتر عیب دیگران را می بیند ، درباره نواب با خود گفت :-  کل لوده هم حالا خودش را آدم حساب می کند ! با این حال هیچ کسی مکلف نبود احساسات اورا جدی بگیرد و همهمۀ حرف وسخن راننده هایکباره به خنده های پر سر وصدا و سخنان مبالغه آمیز مبدل می شد. ناگاه، نادر از روی نیازی که در حقیقت تلاشی برای ایجاد فضای تفاهم به حساب می آمد، به نواب کل روی آورد:-  چه بار کرده ای نواب ؟ نواب که دست نصر الدین را دردست داشت، با صدای بلندی به شکایت آغاز کرد وچند گام به سوی نادر پیش آمد ونصر الدین راهم باخود کشانید. معلوم نبود چرا از روی ترحم به نادر نگاه کرد وسپس گفت :-  مهمات ثقیله بار کرده ام ... افسوس که موترم مزه اش نیست !نادر بالحن به ظاهر حسرت اندوه اظهار داشت:-  موتر را چه می کنی -  گپ این است که درین نوبت دست ما خالی اس! او با این گونه سخنانش می خواست اندوه درونی خودرا پنهان کند، نواب کل فی البدیهه چشمکی زد:- برپدر بخت وطالع من وتو لعنت !- کی نقش آمده ؟نصر الدین به جای نواب پاسخ داد :- غیر از ما وشما همه گی نان شان در روغن است !نواب همیشه عادت داشت حرف آخر خود را اول بر زبان بیاورد و به تشریح نیات خود پرداخت:- درین قطار دلم پُر بود که اگر آرد وبوره بارم نکنند ، چینی باب و تایر سر زلفم است ، مگر از زیر پلو مُلی بر آمده ... کف دست چپم ناحق می خارید! نصر الدین بی آن که کمترین علامت آشنایی در چهره اش نمودار باشد ، از نادر پرسید:-  موترت چطور... به سُر است ؟نادر با بی میلی آشکاری پاسخ داد:- چه در قصه اش هستی ... رویش را به سوی اجتماع کوچک راننده هایی دور داد که نقل مجلس ایشان جواد منشی بود . این بار هم نواب نافهمیده میان صحبت دوید:-  والله بد زدیم !نادربی اعتنا گفت: -  چه نالش می کنی ... فقط گرسنه مانده ای !نواب کل مثل خروس جنگ نادیده، گردن باریک خودرا راست کرد:-  زور آدمی ... دستم تنگ است ... پس بده ده هزار !-  از کجا بدهم؟ میبینی که من هم تا فرق مهمات بار هستم ! نواب به سوی کسانی که دور منشی گرد آمده بودند، نگاه کرد وسپس خندید:-  سیل کن آن هایی که نقش آمده اند ، یکجا شده اند وما غریب ها را کسی نمی بیند !نصرالدین بار دیگر به سوی نادر برگشت وبا لحن خالصانه یی گفت:-  اگر خدای ناخواسته در راه زد و خورد شود، غرق می شویم ! نادر این بار کمی نرمش نشان داد :-  چیزی گپ نیست!نواب بعد از آن که نگاه کودکانه یی به نصر الدین افگند، مدت کوتاهی خاموش ماند و در حالی که نصوارش را به زمین تف می کرد، گفت:-  راست گفتی!او روح مخصوصی داشت وبی اراده، از یک حالت به حالت دیگری در می آمد. چنانچه از چنگال دلهره یی که فکر می شد بر وی تأثیر عمیقی گذاشته است، ناگهان بیرون پرید وچشم های کوچک وخشکیده اش را جانب راننده هایی که در نزدیکی گردهم آمده بودند ، دور داد:- هه ... دست خوش ... دست خوش !ظاهراً مخاطبش معلوم نبود وشاید به همین سبب بی آن که ادعای بیشتری به میان بکشد ، به جمع راننده ها داخل شد. بازار کوچک رستوران در گرمای جنب وجوش غیر عادی فرو رفته بود و حالا دو سوم راننده ها روی صفۀ جلوی نشسته بودند و چتر بزرگ پلاستیکی که روی چوب های بلندی برپا ایستاده بود، بالای شان سایه می انداخت. نصرالدین به نادر نزدیک شد:-  قاضی نگفت که درآن کاغذ چه نوشته ؟این مسأله که به نقطه ضعف نادر بدل شده بود، زخم کهنه را دردرون پسرکاکا تازه ساخت. با اشارۀ سرپاسخ منفی گرفت. نصر الدین مثل کسی که بوی خطر به دماغش زده باشد، درنگی اندیشید وسپس به مشوره پرداخت :-  به فکر من بیا یک کار کن ... کاغذ را همرای عکس ها آتش بزن !چشم های نادر از این پیشنهاد گرد شدند:- عجب !- چاره نیست ...  چه می کنی؟نادر چهره بر افروخت واز خشم ساکت شد. چهرۀ نصرالدین در نظرش همچون « طرح خام یک پیکرنفرین » جلوه گر شده می رفت. با لحن مقاومتگری گفت :-  گپی بزن که مشکل را حل کند ، آتش زدن و گم کردن عکس ها آسان است ، مگر می توانی آن ها را برای قاضی هاشم دوباره پیدا کنی؟نصرالدین با آهنگ سستی اظهار داشت:-  جانت که در خطر باشد، عکس ها چه به در می خورند ؟نادر آزمندانه اورا نگاه کرد. سعی فراوانی به خرج می داد تاصدای شان را دیگران نشنوند. نصر الدین مانند نادر درونگرا ومشوش نبود و هیچگاه اتفاق نیافتاده بود تا در اجرای وظیفۀ سری، پیگیرانه عمل کند . چون در شناخت واقعی نادر توانایی چندانی نداشت، مواردی پیش می آمد که از شنیدن سخنان سر سختانه پسرکاکا، عقایدش را از روی مصلحت اندیشی به نفع خواهشات او تغییر می داد. از آن همه فشار روحی که نادر را خرد کرده بود، تا اندازۀ زیادی بیگانه بود. در آخرین لحظه هایی که نادر از خود دفاع می کرد، او تصمیم گرفت ذهن خود را درین رابطه به کار اندازد، مگرمثل شخصی که خطر حتمی را قصداً نادیده پنداشته است، گفت:-  فکرت را خراب نکن ، در ذخیره کابل که موتر را تخلیه کردی ، کش بده طرف خانه و کار اسناد را یک طرفه کن!نادر حرف او را جدی گرفت و حتی لحظه یی گمان برد که از چهره نصر الدین کراهت گذشته پاک شده و در نتیجه ممکن است مستوجب بخشایش باشد. درین اثنا نواب کل که بی مقدمه میان صحبت های دیگران نفوذ می کرد، بانگ زد واز راننده ها دعوت کرد به صرف غذای چاشت روی صفۀ رستوران گردهم آیند. سخنان نواب همواره عاری از نکات مهم وبکر بود، ولی این نکته درنظر نادر حیرت ناک بود که دیگران توجه خاصی به حرف های غیر مسؤولانه وی ابراز می داشتند، حال آن که نواب غالباً درباره مسایل بی ربط سخن می گفت وگپ هایی می زد که ممکن نبود در مغز هیچ دیوانه یی هم خطور کند. مخاطب اصلی خویش راناگهان نشانه می گرفت، چنانچه از دور به نادر گفت:-  خیالم که شکمت چرب است که نان خوردن یادت نمی آید!نادر درحالی که به جلو حرکت میکرد، زیر لب گفت:-  چه ریشخند آدمی !درین موقع نیز به خاطر اطمینان خودش به سوی نصر الدین برگشت وبی آن که سخنی بر زبان بیاورد ، اورا نگاه کرد.  درین نوبت هم برایش مسلّم گردید که نصر الدین هیچ حادثه  ناگواری را پیش بینی نکرده است. نادر که از شدت هیجان، سر کوفته و رنجور شده بود، حالا به طرز آشکاری به دسته بندی افکار و خیالاتش پرداخت، متأسفانه حالت دیگری در وی پیش آمد وبه طور زننده ای دریافت که وضع اوبا نصر الدین هرگز قابل مقایسه نیست. بار دیگر از ضعف وناراحتی ناخواسته به تشویق افتاد ، حتی نزدیک بود از شدت شرم وخجالتی از پا در آید ، ولی کوشش فراوان به خرج داد تا تبسم اندوهناکی را از چهره اش زایل نکند. چون فشار مضاعفی را در خود احساس می کرد، از این که شاید علایم دیوانگی در وی نمودار شده باشد، اعصابش غارت شده می رفت. نصر الدین دست او را  گرفت و در چهره اش خیره ماند:-  حیران هستم چرا زندگی را اینقدر سخت گرفته ای؟لحن سخنش خدمت گزارانه بود؛ اما نادر از آن بیم داشت که او مبادا رفتار بی اعتنا واستهزاء آمیزش را از سر گیرد، بدون شک در مقابل هر گونه واکنش نصرالدین حساسیت غیر طبیعی پیداکرده بود. معلوم نبود چرا به خود فشار آورد که درباره آشفتگی های درونی خود ابراز نظر نکند، چون خیال می کرد، شاید تغییر آهنگ صدایش نصرالدین را به این نتیجه نزدیک کند که او عقل واراده اش را باخته است !مشکل دیگر این بود که بیش از این در برابر نگاه های راننده ها مخصوصاً چهره زردنبو وبی ملاحظه نواب کل مقاومت نداشت؛ به همین دلیل به نصر الدین پیشنهاد کرد که بروند به داخل رستوران غذا بخورند. هر چند اشتها نداشت، احساس گرسنگی هم از سرش دست بردار نبود وبه علت کوفتگی زیاد ، بیشتر از هر چیزی به خاموشی احتیاج داشت. گاه چنان پیش می آید که خاموشی راه را به روی افکار سرطانی و حالت های پوچ ومضر می بندد و آدم می تواند رد پای افکار معقول خویش را دنبال کند. غذای رستوران طعم بدی داشت، گویا برنج ناصاف را عجولانه روی آتش دم داده بودند و تکه های سیاه شدۀ گوشت گاومیش اصلاً قابل جویدن نبودند. نصرالدین آستین دست راست را بالا کشید:- بخور که عجب چیزی است !اولین لقمه را کلوله کرد ودردهان فروبرد، نادر گفت :-  صبر کن، اشتها بیاید! - شروع کن ... اشتها زیر دندان است !نادر همچنان به تصورات غیر قابل تعبیر خود دو دستی چسپیده بود، معهذا به سوی بشقاب دست دراز کرد و اول لقمه بزرگی را میان انگشتانش جمع کرد. سپس به سوی بشقاب سرش را خم کرد ولقمه را دردهان گذاشت وتکه گوشتی هم برداشت. وقتی کار جویدن اولین لقمه اش خاتمه یافت، تکه، تکه گوشت را با کمی سرعت ازمیان لبانش به درون دهن عبور داد واز لبِ نان خشک چُندکی گرفت و چربی دستش را با آن پاک کرد واندکی عقب نشست. نصرالدین بیش از این تعارف را کنار گذاشت ونادر با حسرتی پنهان، شاهد غذا خوردن او بود. از یک نظر فکر می کرد نصر الدین با سخنان زنده وبی باکش ، او را از حالت جا افتادگی روی پا خواهد کرد. همان لحظه به کوچۀ احساس دیگری دور خورد واز خود سوال کرد که آیا جوهر مردانه گی نصر الدین تا اندازه یی است که بتواند بالایش اعتماد کند؟ حقیقتاً سیمای نصر الدین درآن لحظه هیچ جذبۀ انسانی برای او  نداشت. پس این چه رازی بود که می پنداشت، نصر الدین دست کم درآن فرصت، مانند سایبان سردی بود که او می توانست در پناه آن دمی بیاساید؟ نصر الدین عهد بسته بود که دیگر درباره مسایلی که شکنجه تسلی نا پذیر نادر را دامن می زدند، ابراز عقیده نکند. در چنین حالتی دشوار است که شخص به تصمیم ساختگی خویش پایدار بماند، تازه این که پای نصر الدین هم به طریق دیگری به این حادثه داخل بود ومانند کودکی که بعد از تماشای کشتن گاو یا گوسفند در روزهای عید قربان، شبانه خواب از چشمانش می گریزد، دلگیر و ناراحت بود. پرسید:- گمان نمی کنی بعد از ترور شاه محمود، از طرف نفرهای «خاد» زیر تعقیب باشیم؟ نادر فی الفور پاسخ داد:-  اگر بفهمند من وتو این کار را کرده ایم ، گرفتار ما می کنند... به تعقیب کردن چه حاجت است؟ نصر الدین گفت:-  فکر ما وتو با فکر «خاد» بسیار فرق دارد ... آن ها انتظار می کشند چه کارهای دیگری می کنیم! نادر اعتراض آمیز گفت:-  از همین خاطر خود را گوشه گوشه می گیری؟ نصر الدین به سرعت در چشمانش نگریست ومفهوم نگاهش این بود که:« مرغ تو یک لنگ دارد!» ومانند زاهدی که علی رغم خواست های مقدس، دلایلی بازدارنده یی راهم نزد خود نگهداشته است، با آهنگی آمیخته با احتیاط وتردید گفت:- خود را گوشه نگرفته ام، چرا آدم از روی بی احتیاطی خودرا به خطر بیاندازد. یک بار سر درگریبان ببر، به آل و اولاد وسیاه سرت فکر کن... اگر خدا نا خواسته تونباشی درین زمانه چه کسی غم عیال تر می خورد؟ نادر به استد لال پرداخت:-  ما وتو این جا هستیم وبچه های مردم درجنگ کشته وزخمی می شوند، اسیر میشوند، زن وفرزند شان درمیدان می ماند، آن ها آدم نیستند ... جان برای شان شیرین نیست؟ ازما چی کم می شود که به اندازۀ توان خود کمک شان کنیم ... رحم ومسلمانی در نظرت چه است؟ از این که بگذریم قاضی هاشم را پیش نظر بیاورد، که مردانه وار در پهلویم ایستاده شد ... این کار از دست هر کسی هم پوره نیست ... اگر این آدم به دادم نمی رسید، خدا می داند از من چه جورمی شد، معلوم بود غمباده می گرفتم، دلم می شکست وفلج می شدم ... نصرالدین میان حرفش دوید؛ زیرا احساس کرده بود که هرگاه احساسات نادر را از پیشروی بیشتر مانع نشود، صدایش بلندتر خواهد شد. با استواری وملایمت گفت:-  هر کار راه وطریقی دارد، هرچه نباشد ماوتو آدم های خللی هستیم، اگر مصیبتی پیش بیاید، آن وقت کی به درد ما می خورد؟ من تا دم مرگ همرایت ایستاده هستم، مگر تو چهار طرف کارهایت را بسنج، مواد قاضی هاشم یک کیلو، دو کیلو نیست که به آسانی غمش را بخوری ، کم از کم چهار سیر وزن دارد وتول بکس موترت را پُرکرده است. دیروز اگر منشی موترها را تلاشی می کرد چه جواب داشتی؟نگاه های نادر قانع شده می رفتند، مگر زبانش به شیوۀ خود عمل می کرد، این حالت دوگانه را نصرالدین نمی توانست در وی مشاهده کند. ظاهراً پند و اندرز هم به حل مشکل کمکی نمی کرد. نادر با سعی وافر ثابت می کرد که نصر الدین حق ندارد، استدلالهای خود را بالایش تحمیل کند، چنانچه از اخلاق خشک ولحن نرم ناشدنی اش انتظار می رفت، به نصر الدین گفت:- حال وقتی آمده که ما وتوغیرت خود را آزمایش کنیم ... امروزخودرا آرام بگیری، فردا زن ما را می برند، اولاد ما را به شوروی روان می کنند.نصر الدین با لحن گزنده ای حرفش را برید:-  غیرت بی جای سرخود آدم را می خورد!نادر مثل یک مبلغ سیاسی به استدلال خود ادامه داد:- این کارمعقول است، بی جای نیست، رضای خداوند است، خداوند ما را در پناهش نگهدارد، چرا از خطر می ترسی؟ اگر تو ناحق از چیزی می ترسی مسأله جداست ، این کار زور نیست، خدمت است!نصر الدین از شنیدن حرف های نادر، کم وبیش متعجب گشته بود. او که هیچگاه پسر کاکایش رابه گفتن حرف های سیاسی شایسته نمی دانست، او را در دل به سخریه گرفت:-  نادر هم آدم مهم شده ... چه زمانه ای !سپس گفت:-  کسی به خدمت من وتو ضرورت ندارد، غریب آدم هستیم ... یک دریور از آسمان هم پایین شود، درنظر کسی نمی آید، ناحق خودرا به توپ برابر نکن ... - عجب؟!-  عجب نیست، حقیقت است !این ضربه بالای نادر صاعقه آسا بود والساعه احساس کرد که نصر الدین دیگر قابل اعتماد نیست وافکارش فاسد وتباه شده است!هنوز هم با دل خود بس نیامده بود و اکنون به این حقیقت نزدیک شده بود که هرگاه برای شخصی احساس حقارت وتذبذب دست بدهد، ابداً قادر نخواهد بود کار بزرگی را انجام دهد. به عنوان آخرین تلاش به نصر الدین گفت:-  واضح گپ بزن . چطور یکدم از این کارها دل زده شده ای؟ چهرۀ نصر الدین آشکارا نشان می داد که مبارزه با دولت در خود ظرفیت او نیست وبی نیازی کسالت باری از چشمانش جاری بود. هنوز هم وانمود می کرد که اندیشه های عالی در سر دارد ومثل شخصیت جدی گفت:-  فعالیت وخدمت ازخود اندازه دارد، حفظ جان هم فرض است ... خیال می کنی دولت خواب است که زیر ریشش فعالیت کنی وترا نبیند؟ نادر از این بهانه تراشی ها خوشش نیامد. چون بعد از کشتن شاه محمود، کم وبیش به بیماری خود بزرگ بینی مبتلاگشته بود، هر سخنی که موقعیت جدید اورا زیر سوال می برد، در نظرش نهایت نفرت انگیز می نمود. گمان برده بود نصرالدین تلاش دارد تا ارزش های درخشان او را از اهمیت بیاندازد و در آن لحظه به شاعر فقیری شباهت داشت که از دیگران توقع دارد تا او را مثل یک شخصیت اشراقی ارج گزارند، اما وقتی متوجه می شود که دیگران هرچند به طور پنهانی به ریشش می خندند، این دنیای بزرگ درنظرش چنان می آید که گویی آرامگاه ارواح پلید است وبزرگی او در آن نتواند گنجید!درین هنگام به حکم طبع ذاتی خویش روی آورد وبا لحن یک بازجو سوال کرد:- کار من ناسنجیده وخراب، اگر قاضی هاشم این وظیفه رابه تو می داد چی می کردی؟ نصرالدین مانند شخصی که از روی آرامش وجدان صحبت می کند، پاسخ داد:-  اول قبول نمی کردم، دوم اگرقبول کردم، هرطرفش را می سنجیدم وعقل خودرا قاضی می ساختم که آیا اجرای این وظیفه از دست من پوره است یانی؟درصورتی که گپ نامعلوم باشد، چرا آدم چهار پنج سیر مواد را در موترش بیاورد؟ مگر تو خبر داشتی که نفر ارتباطی کدام روز و چند بجه باید آنجا می آمد؟ دفعتاً یک گپ سر راهت پیدا می شود وگیر می آیی ... چه جواب داری؟ خصوصاً خبر نداری در مکتوب چه نوشته شده و عکس های نفرهای خاد چقدر خطر ناک استند!نادر فکر کرد او راست می گوید. واقعاً نتوانسته بود، چنین خطرهای بی اسم ورسمی را پیشبینی کند، حد اقل همه چیز در آن لحظه آهسته آهسته به سوی ورطۀ ندامت پیش می رفتند و آن همه اهدافی که دست توانای احساسات برایش شکل داده بودند، به شکل خر مهره های فریبندۀ حماقت های آرایش شده جلوه گر شده می رفتند؛ مع الوصف تصور می کرد برای بیان حقایق، روش های معقولی هم باید وجود داشته باشد؛ ولی در سخنان شوم نصر الدین چیزی را احساس می کرد که از روحیۀ دوستی وهمرازی به دور بود.دلگیرانه از نصر الدین پرسید: -  حالا چی کنم؟ نصرالدین مایل نبود بیشتر ازاین او را از خود برنجاند. هر چه سعی کرد پیام مهمی را در لابلای حرف ها برایش حالی کند، موفق نشد. شکی وجود نداشت که نادر تا اندازه یی معنی هیجان اورا درک می کرد؛ اما هر دو از اشارۀ مستقیم به اصل موضوع تحاشی می ورزیدند. نگاه های نصرالدین پیام می دادند:چرا احمقانه در معرکه یی در گیرمی شوی که فایده یی برایت ندارد؟غیر از این، طریقۀ معقول برای دادن مشوره به نظرش نمی آمد، اما خیلی تعجب انگیز بود که یک باره گوشزد کرد که: -  مواد را به صاحبش پس بده وبرایش بگو این کار از دست من پوره نیست. قاضی هاشم نفر های زیاد دارد که در سمت شمال برایش کار می کنند ... نادردر بارۀ لاقیدی آشکار نصرالدین درنگی اندیشید:-  در فکر هستم چرا من وتو خود را گم کرده ایم؟این سوال باب طبع نصر الدین نبود و احساس می کرد لحظۀ رو گردانی علاج نا پذیر از نادر فرا رسیده است. در حالی که حکیمانه به چیزی فکر می کرد، گفت:-  هر طوری فکر می کنی ... گپ هایم را برایت گفتم و از گردنم خلاص کردم!نادر از رستوران بیرون رفت. سر سنگین شده اش روی گردنش بار اضافی شده بود. هول ندامت جاذبۀ نیرومندی دارد و گاه سرکش ترین آدم ها را دست آموز خود می کند. آیا واقعاً احساس ندامت می کرد؟ قبل از آن که از رویارویی درونی با چنین احساسی اجتناب کند، از سخنان نا سازگار نصرالدین هیجان زده گشته بود. سخنان نصرالدین اگر چه آهنگ نرم وبی غرضانه داشتند، چقدر تهی بودند!  این حالت یک باردیگر رودبار ارادۀ تازه یی را در خشکزار روح تنهای نادر جاری کرده بود. او خود نمی دانست که حالا هم به هیجان های درونی خویش تسلیم شده بود، به همین سبب فکر می کرد که چیزی در رابطۀ او با نصر الدین فاصله انداخته و اکنون به جای دوست همرازش، هیولای مهیبی را مشاهده می کرد. اینک کلمه به کلمه حرف های او را دوباره در مغز خود مرور می کرد، با آن هم خودش را سزاوار سرزنش نمی دانست؛ در عوض برای نصر الدین متأسف بود، شاید یک مقدار مشکل او درین حقیقت خلاصه می شد که به افکار و عقاید آدم های عاقل تر از خویش اهمیتی نمی داد. او در واقع انگیزۀ مقاومت ناپذیر دیگری را در خود حمل می کرد که به واسطۀ آن، موانع کوچک زندگی را از سر راهش بر می داشت. این چگونه انگیزه یی بود که او را در فعالیت های پرخطر، قهرا ًبه جلو می برد؟  عقل او درین باره فقط چند کلمه تحویل زبان می داد.واقعیت این که آن چه درآن روزگار اتفاق افتاد، طور دیگربود. اساساً به بازی تقدیر شباهتی نداشت وهمه چیز از آن لحظه یی آغاز شد که یک صبح روشن مردم با چشم های خود دیدند که آدم های عجیبی در کوی وبرزن وخیابان های شهر روییده اند وبر موجودات پولادین وخروشناکی سوار بودند که در هر قدم، زمین را به دندان می گزیدند وپاره می کردند ونعره می کشیدند. کسی قادرنبود درین باره از آنان سوال کند؛ تازه این که زبانی هم دراختیار نداشتند تا از آنان سوال کنند که چرا آمده اند و از کجا آمده اند؟ اما نادر خیلی جسارت نشان داد وبا گام های بی اختیار به آن ها نزدیک شد. البته او این مسأله را نفهمید که درین کار چقدر شجاعت شگفت انگیزی از خود ظاهر ساخته است. ظاهراً جرأت خارق العاده یی هم درکار نبود؛ زیرا غریبه های تازه آمده، همه از جنس آدم بودند. احتالاً هیچکسی از همسایه ها هم توضیح داده نمی توانستند که آن ها از کجا نازل شده اند! آیا افسانه های خیالی، هویت واقعی به خود یافته بودند؟ آهسته آهسته حیرت آنان فروکش کرد وروزهای بعد مشاهده کردند که تازه آمده ها اگر چه سرخ چهره وعبوس بودند، گاه گاهی به سوی صاحبان شهر لبخند می زدند، حتی نشانه هایی دیده می شد که میل دارند با آنان باب گفت وگو باز کنند. بیشتر میل داشتند فقط باخود شان به زبان جن ها صحبت کنند و درآن هوای سرد زمستان، بدن های شان را برهنه سازند!چنین حالت جاذبۀ نیرومندی را هم در خود داشت ونه تنها اهالی شهر، بل کودکان را به سوی خود می کشید. ترس و شگفت زدگی مردم اندک اندک رو به کاهش می رفت؛ اما امواج گدازنده و کنجکاوی عمیق از چهره های شان فوران می کرد. کودکان تقریباً یقین یافته بودند که اینک دیوهای قدرتمند قصه های مادر کلان ها، کوچک شده وبه دیدار آنان شتافته اند! تفاوت این بود که دیوهای قصه های مادر کلان ها، کوه ها را روی شانه های خویش بلند مکردند تا برفرق جادوگران بکوبند؛ مگر این غریبه های کوچک شده، خود روی کوه پاره هایی سوار بودند که زیر پای شان می غریدند. چنین تغییر شگفتی را چه کسی می توانست توضیح دهد؟انصافاً تهور کودکان بیشتر از بزرگسالان مایۀتحسین بود و در اطراف آن جانداران عجیب حلقه می زدند و پیوسته به ذهن خود فشار می آوردند که آیا این هیاکل تازه، با اشباح ترسناک قصه های مادر بزرگ ها چه خویشاوندی داشتند؟ آیا از سوی کاهنان آسمانی اهلی شده وبه زمین فرستاده شده بودند؟ هرچند این مخلوقات مشکوک ، صاحب دو دست ودو پا بودند، خیلی به راحتی بر شانه های غول های کوچک خویش سوار می شدند، شگفت آن که غولهای شان از آن ها اطاعت می کردند وبه سینه می خزیدند. فقط صدای شان خیلی وحشتناک بود اسباب حرام کردن خواب کودکان شهر بود. تفاوت صدای غول های کوچک پولادین با آوای لرزاننده ورعد آسای هیولای قصه ها، به وضاحت قابل درک بود ... سر انجام سرهای کوچک کودکان را وهم دنباله داری می انباشت وبه سوی خانه های خویش می گریختند. نادر درآن روزها مثل کودکان به دور وبراشباح ناشناخته قدم می زد وپیش خود می گفت :-  این ها به چه حقی این جا آمده اند؟ اول احساس نمی کرد که ممکن است چیزهای دردناک واذیت کننده ای در ذهنش ته نشین شوند که او دیگر قادر به بیرون راندن آن ها از ذهن خود نباشد، بعد ها می گفت:- همه چیزها از دست رفت ... همه چیز از دست رفت ... خوار شدیم ، بندۀ بنده شدیم ... روس ها ملک ما را گرفتند ... حالا ما را مثل لقمه یی با دندان های خود می جوند ...درد مشترکی به جان همه ای اهالی شهر افتاده بود، درد خشکی که در استخوان ها تیر می کشید. روز به روز خنده از چهره ها و شادمانی از دل ها می گریختند. کسانی سوگند می خوردند که همه چیز پایان یافته است، اما برخی را عقیده برین بود که آبروی مردم برباد نخواهد رفت. کسانی هم بودند که نگرانی های مردم را بیهوده می دانستند.  اعلام می داشتند که به وراجی وشایعه پراکنی دشمنان اعتنایی نکنند و خود شان به استقبال دوستان آبی چشم خویش جام های ودکا را بالا می کشیدند وبانگ وشانوش، زیر سقف خلوت خانه های شان طنین می انداخت. به راستی هم زند گی مطابق قانون متضاد خویش نفس می کشید ومردم آیندۀ خویش را اسیر رویدادهای دهشت انگیزی احساس می کردند و راه فرار می جستند ... هیاهوی آرام شهر، آهسته آهسته جای خودرا به فریاد توفان های تازه یی رها می کرد که دیگر به اجزاء زنده گی بدل شده بودند . بازهم یکدسته از مردم استدلال داشتند که جامعه دستخوش یک سوء تفاهم شده است و آزادی واختیار هیچکسی لگدمال نخواهد شد ... این هایی که شما قوم جن واصحاب تباهی به آنان لقب نهاده اید ، دوستان وفا داری اند که حاضر اند باخون صاف خویش سیمای خوشبختی مارا برلوح سفید صداقت ترسیم کنند ... درنگاه های مردم، ظواهر فریبا ودر قلب های شان کلمات قلابی ورنگ زده تأثیری بر جا نمی گذاشت. هرجا که می رفتی، تصاویر نفرین، تأسف واستهزاء درنگاه های همشهریان به چشم می خورد و واژه های « خاین » ، « مزدور » ، « کافر » ،            « وطنفروش » و « روزیونیست خام اندیش » بر زبان ها گل می کردند وقلب های خونین در تپش های بی وقفۀ خویش صاحبان شان را به دادخواهی فرامی خواندند. نادر نیز از انبوهۀ جوشان زندگی سهمی برای خود برمی داشت و آرام آرام به قربانیان وقاحت های بی نظیر وزنجیری هایی که از فرط کوچکی، بازی های بزرگ را نادیده می پنداشتند، خاموشانه می نگریست وجز آه، چیز دیگری برای بازپس دادن در اختیار نداشت ونمی دانست که میوه های آگاهی آدم هایی مانند او به آسانی نمی رسند تا آن که دست حوادث بی رحم، به بازوی مصیبت های تازه یی پیوند شان نزند. وقتی مسابقۀ انتقام از نامردی های ونامرادی ها، پیوسته صحنۀ خونباری به خود می گرفت، او دیگر مانند رعیت وفادار یک پادشاه بی مسؤولیت زیر «سایۀ خدا» احساس آرامش نمی کرد بلکه تمایل داشت در برابر حدیث بنده گی اعتراض کند.    رفته رفته انگیزۀ مقاومت ناپذیری در روحش ثمر می داد تا آن میوۀ تلخ، یک روزی از شاخه اش فرو افتاد. اوبرای جمال لوگری گفت:- روس ها وطن را صاحب شدند... هرچه طاقت می کنم ... گلویم پُر می شود... دلم می خواهد به کوچه برایم وفریاد بکشم که او مردم خود را از کرختی بیرون بکشید ...بیش از این افکارش را توضیح داده نمی توانست، نفس نفس می زد و رنگش می پرید. به راستیکه زنده گی در آن روزها خیلی به سختی می گریست و شیطان تباهی، ترکیب زشت خویش را در صفحۀ قلب های غم آلود نقش می انداخت. سال های خوش و ایمن پایان یافته بودند و دوران تازه یی فرا رسیده بود که برای مردم آشوب هدیه می داد وخشونت توزیع می کرد و آن ها را زیر بار وعده های رنگارنگ فرو می برد. نادر درآن هیاهو، نیمرخ کسانی راهم مشاهده می کرد که اول ها پیش پای هزاران هزار پاشنۀ آهنین، گلهای ارادت خود را فرش می کردند وپسان ها شور وشیون راه می انداختند وبا دیگران هم آواز شده بودند و میگفتند :-  چنین چیزی آرزوی ما نبود!آنان به آن دسته از مردم شباهت داشتند که وقتی قربانی  پاکدامنی های خویش می شوند، بلافاصله از پاکی روی می گردانند؛ در نوبت بعدی بی مصرف می شوند و آخر کار در بیغوله های بی تفاوتی محض فرو می خزند ...  جمال لوگری به حرف های درد انگیز نادر فقط گوش می داد. نادر قادر نبود عوالم پشت چهره اش را توضیح کند ... سر انجام روزی فرا رسید که زاغ سیاه مصیبت بر چشمان زندگی معمولی اش منقار تیزش را فرو برد و او را خود به خود به میدان مسابقۀ انتقام کشانید؛ میدانی که دست سرنوشت، نصر الدین راهم تصادفاً در میان آن پرتاب کرده بود و قاضی هاشم وجمال لوگری درآن معرکه، سررشته داران کوچکی به حساب می آمدند.
[ 17 Nov 2011 ] [ 9:17 قبل از ظهر ] [ Said Ahmad Ali Fayez Wasal ] [ ]


پشت صحنۀ سخنرانی رئیس جمهور کرزی

پشت صحنۀ سخنرانی رئیس جمهور کرزی


رئیس جمهور کرزی درظاهر امر، سخنان تحریک آمیزی به آدرس امریکا وناتو برزبان آورد اما به نظر می رسد که آقای کرزی درسخنرانی خود درتالار لویه جرگه، به سختی تلاش کرد دپلوماسی داخلی را برای مصرف داخل، با بیان سخنان مردم پسند و تسکین دهنده، درهم بیامیزد. از قبل سنجیده شده است که گفتار رئیس جمهور درسطح عمومی، گردوخاک حساسیت های احتمالی تحریک شده درزمینۀ امضای پیمان استراتیژیک را که از سوی ایران وپاکستان کم وبیش مخدوش شده، با مهارت پاکسازی کند. او با برجسته کردن شاخص ملی گرایی واستقلالیت، ازافغانستان دربرابرامریکا به عنوان «شیر» یاد کرد که درجماعت عوام، بی تردید بازتاب گسترده خواهد داشت.

آقای کرزی «شرایط» قبلی خود برای امضای پیمان استراتیژیک با امریکا را بدین شرح گردان کرد:


1.  توقف عملیات‌های شبانه نیروهای خارجی در افغانستان.
2.  برچیده شدن ادارات موازی با نهادهای دولتی افغانستان.
3. توقف بازرسی منازل و دستگیری افغان‌ها در افغانستان.
4.  واگذاری مسئولیت زندان‌ها به دولت افغانستان.


تثبیت حاکمیت ملی افغانستان، رابطه مستقل افغانستان با آمریکا، عدم مداخله آمریکا در امور داخلی افغانستان، عدم مداخله در روابط افغانستان با همسایگان و ایجاد امنیت در افغانستان، از دیگر موضوعاتی بود که بیشتر به شکل شعار بیان شدند.
 
تحلیل مقرون به جریانات عقب ماجرا این می تواند باشد که ازمجموع تشریفات امنیتی واداری برای فراخوانی این اجتماع بزرگ برمی آید که همه چیز- البته به طورکلی- ازقبل مورد توافق دوطرف قرار گرفته وتنها سازماندهی رسمی نمایش لویه جرگه و مراجعه به آرای مردم باقی مانده است.  چهارمورد بالا که به عنوان شرایط جانب افغانستان دربرابرامریکا عنوان شده، مسایل «کلیدی» اند که بدون توافق قبلی درباره آن، برگزاری لویه جرگه از احتمال به دوروحتی عبث بود.
نگاه دیگراین است که تیم کابل به سلسله بازی های نسنجیده با استفاده از تفاهم سری درسطح منطقه شامل ایران، پاکستان، روسیه و حتی چین، کارزار دپلوماسی فرسایشی واعصاب خرد کن را به هدف تثبیت وادامه قدرت سیاسی تیم حاکم درسال های پس از 2014 را به راه انداخته است که این مساله علاوه برآن که تیم حاکم را به گودال سرنوشت تکان دهنده نظیر معمر قذافی و حسنی ومبارک پرتاب خواهد کرد وهمچنان به پاکستان وایران امکان می دهد که از سوی خود شان، درمورد سرنوشت نظام سیاسی درافغانستان با امریکا وارد معامله شوند.
امریکاییان دایرۀ نفوذ درمنطقه را از خاور میانه تا ایران پیوسته توسعه می دهند. امریکاییان درامضای شتاب زدۀ پیمان استراتیژیک با افغانستان چندان علاقه نشان نمی دهند اما برای تیم حاکم که از هرسو با خطرات امنیتی وتوفان طالبانیزم، نارضایی مردم وفساد سالاری درخطر اضمحلال قرارگرفته است، بیمه کردن قدرت از طریق امضای پیمان استراتیژیک با امریکا، حیاتی است. امید است که « شیر» دربازی های خویش آن چنان مغرورو فراموشکار نشود که با چای موقف گیری شیرانه، با دم شیرجامعه بین المللی بازی کند. این چه نوع شیربودن است که به یک لقمه نان محتاج هستیم و اگر امنیت هوا وزمین را نیروهای خارجی تأمین نکنند، ایران وپاکستان، شیران کاغذی محصور درارگ و یا درکابل را لقمه لقمه خواهند کرد.  این چه نوع شیر است که شیرشیران از ارگ تا خیمه لویه جرگه با هلیکوپتر پرواز می کند؟ قضیه برسراین است که پس از کاهش حضور سنگین نظامی ناتو امریکا، چه نوع نظامی درافغانستان برقرارشود تا این همه دست آورد ها وسرمایه گذاری های بزرگ امریکا واروپا به هدر نرود و فصل اجرایی پروژۀ تغییر جغرافیای اقتصادی وسیاسی درخارج از حوزۀ افغانستان آغاز شود. این احتمال وجود دارد که درتوافقات پشت پرده روی همین چهار شرطی که رئیس جمهور روی آن اصرار دارد، توافق حاصل شده باشد. یک نشانۀ چنین توافقی می تواند این باشدکه چهار مسأله فوق به طور مشترک درحیطه اختیارات اجرایی افغانستان وامریکا قراربگیرد.

[ 17 Nov 2011 ] [ 9:10 قبل از ظهر ] [ Said Ahmad Ali Fayez Wasal ] [ ]


کرزی: ایران درک کرده که ما به پیمان استراتیژیک نیاز داریم

کرزی: ایران درک کرده که ما به پیمان استراتیژیک نیاز داریم

به گزارش خبرنگار خبرگزاری فارس در کابل، رئیس جمهور افغانستان در بخشی از سخنرانی خود در مراسم افتتاحیه لویه جرگه به شفافیت روابط این کشور با دیگر کشورها پرداخت.

وی به تنش در روابط آمریکا و ایران اشاره کرد و گفت: متأسفانه ایران و آمریکا با هم مخالف هستند اما افغانستان با وجود این که سربازان آمریکایی در خاک افغانستان مستقر هستند رابطه خود را با هر 2 کشور حفظ کرده است.

کرزی افزود: ایران برادر، هم دین و همسایه ما است و با ایران رابطه مستقل را حفظ خواهیم کرد که این رابطه به نفع افغانستان و برادران ایرانی ما است.

وی بار دیگر تأکید کرد که به هر قیمتی رابطه مستقل با ایران را حفظ خواهیم کرد.
 
رئیس جمهور افغانستان در ادامه این سخنان اظهار داشت: ایران و آمریکا در این باره معقولیت نشان دادند اما ایران معقولیت بیشتری نشان داد و درک کرد که افغانستان به این امر ضرورت دارد.

وی در بخش دیگری از سخنان خود به جهاد افغانستان و مهاجر شدن افغان‌ها اشاره کرد و گفت: کشورهای همسایه بخصوص ایران و پاکستان به ما خانه و پناه دادند و نان و آب خود را با ما شریک کردند که هرگز آن را فراموش نخواهیم کرد زیرا ما افغان‌ها نمک به حلال هستیم.
 

وی در بخشی که شرایط افغانستان برای پیمان استراتژیک با آمریکا را بیان می‌کرد، یکی از شرایط روابط مستقل با کشورهای دیگر بیان کرد و در مورد ایران و پاکستان گفت: این 2 کشور از دوستان دلبند افغانستان هستند.

کرزی تأکید کرد که رابطه با همسایگان باید به بهترین نحو باشد همانگونه که تاکنون بوده است
[ 17 Nov 2011 ] [ 9:9 قبل از ظهر ] [ Said Ahmad Ali Fayez Wasal ] [ ]


ملت ما را فغان دیگر است

ملت ما را فغان دیگر است
ناله وسوز نهان دیگر است
گفت کرزی شیر این کشور منم
لیک شیران را نشان دیگر است
جرگه بر مشکل ما خواهد فزود
... چون پلان از دشمنان دیگر است
هرکه ما را با لگد ها کوفتند
نوبتی آدم کشان دیگر است
ما نه مردیم زیر پای این و آن
برتن ما استخوان دیگر است
آسمان صاف میهن خیره شد
ابر وحشت سایه بان دیگر است
وحدت ما را یه جنگ آمیختند
هموطن دشمن بجان دیگراست
ازحقیقت نگذرم تا روز مرگ
شعر طغیان را بیان دیگر است

[ 17 Nov 2011 ] [ 9:8 قبل از ظهر ] [ Said Ahmad Ali Fayez Wasal ] [ ]


عکس های خصوصی فرزانه ناز

بقیه تصاویر روی ادامه یا عنوان کلیک کنید .....

کنسرت فرزانه ناز درهلمند


[ 16 Nov 2011 ] [ 2:41 بعد از ظهر ] [ Said Ahmad Ali Fayez Wasal ] [ ]


love

A loving relationship is one
in which the loved one is free to be himself
to laugh with me, but never at me;
to cry with me, but never because of me;
to love life, to love himself, to love being loved.
... Such a relationship is based upon freedom
and
can never grow in a jealous heart.
[ 16 Nov 2011 ] [ 2:25 بعد از ظهر ] [ Said Ahmad Ali Fayez Wasal ] [ ]


انتظارات مردم از لویه جرگه عنعنوی

لویه جرگه عنعنوی که در  آن روی پیمان استراتیژیک با امریکا و یک سلسله مسایل ملی بحث و گفتگو خواهد شد، قرار است در آینده نزدیک برگزار گردد. به منظور برگزاری این جرگه کمیسیون برگزاری لویه جرگه عنعنوی به ریاست حضرت صبغت الله مجددی به کار آغاز نموده است.

 

طبق دستور کار جرگه، نمایندگان مردم افغانستان در لویه جرگه عنعنوی بالای مسایل حیاتی بحث و گفتگو خواهند کرد و تصامیم  مهمی خواهند گرفت. رئیس جمهور افغانستان در مورد ایجاد پایگاه های دایمی امریکا در افغانستان گفت که در این مورد مردم افغانستان تصمیم می گیرند، و دولت افغانستان تصمیم آنها را عملی خواهد کرد.

 

قسمیکه مشاهده می شود مردم افغانستان از جرگه مذکور انتظاراتی زیادی دارند.

تحلیلگران در این مورد می گویند که، در لویه جرگه عنعنوی نه تنها روی ایجاد پایگاه های دایمی امریکا گفتگو صورت خواهد گرفت بلکه بعضی مسایل ملی دیگر نیز در آن مورد بحث قرار می گیرد به نظر تحلیلگران لویه جرگه در شرایط بسیار حساس برگزار می شود و همچنان نمایندگان مردم از تمام ولایات افغانستان در این جرگه جمع می شوند پس باید بعضی مسایل مهمی دیگری نیز  در این جرگه تحقیق و بررسی گردد، که یکی از مسایل مهم مذاکره با مخالفان مسلح است که در این جرگه باید بالای آن بحث صورت گیرد.


انتظار دیگری که از این لویه جرگه می رود، بحث در مورد عملیات خود سرانه ای نیرو های بین المللی می باشد، قانونمند شدن فعالیت های نیرو های خارجی یکی دیگر از مسایل مورد بحث این جرگه می باشد که نماینده گان مردم در مورد فعالیت های نیرو های خارجی به یک اتفاق نظر دست خواهند یافت.

 

کار شناسان فیصله رئیس جمهور را در مورد اینکه تصمیم گیری برای ایجاد پایگاه های دایمی امریکا در افغانستان را بدست مردم افغانستان سپرد تقدیر می کنند، آنها میگیوند که این یک مسوولیت تاریخی است و افغانستان تنها مربوط حکومت افغانستان، دولت افغانستان و رئیس جمهور افغانستان نیست بلکه بالای افغانستان تمام مردم این کشور حق دارند و هر فیصله  مهم در افغانستان باید به خواست هر افغان صورت گیرد .

[ 16 Nov 2011 ] [ 2:4 بعد از ظهر ] [ Said Ahmad Ali Fayez Wasal ] [ ]


لیلا

http://img.aksfa.net/2010/leyla-otadi/leyla-otadi.jpg

عکس های جدید لیلا اوتادی

http://img.aksfa.net/2010/leyla-otadi/01.jpg

http://img.aksfa.net/2010/leyla-otadi/02.jpg

عکس های جدید لیلا اوتادی

http://img.aksfa.net/2010/leyla-otadi/03.jpg

http://img.aksfa.net/2010/leyla-otadi/04.jpg

http://img.aksfa.net/2010/leyla-otadi/05.jpg

عکس های لیلا اوتادی

http://img.aksfa.net/2010/leyla-otadi/06.jpg

لیلا اوتادی

http://img.aksfa.net/2010/leyla-otadi/07.jpg

http://img.aksfa.net/2010/leyla-otadi/08.jpg

http://img.aksfa.net/2010/leyla-otadi/09.jpg

http://img.aksfa.net/2010/leyla-otadi/10.jpg

عکس های جدید لیلا اوتادی

http://img.aksfa.net/2010/leyla-otadi/11.jpg

 

[ 16 Nov 2011 ] [ 2:0 بعد از ظهر ] [ Said Ahmad Ali Fayez Wasal ] [ ]


لیلا اوتادی

عکس لیلا اوتادی - عکس فیلم حرکت اول

عکس لیلا اوتادی – عکس فیلم حرکت اول

سری جدید عکس لیلا اوتادی + بیوگرافی لیلا اوتادی

عکس لیلا اوتادی – عکس فیلم حرکت اول

سری جدید عکس لیلا اوتادی + بیوگرافی لیلا اوتادی

سری جدید عکس لیلا اوتادی + بیوگرافی لیلا اوتادی

عکس لیلا اوتادی – عکس بهاره رهنما

عکس لیلا اوتادی - عکس بهاره رهنما

سری جدید عکس لیلا اوتادی + بیوگرافی لیلا اوتادی

سری جدید عکس لیلا اوتادی + بیوگرافی لیلا اوتادی

سری جدید عکس لیلا اوتادی + بیوگرافی لیلا اوتادی

عکس لیلا اوتادی – عکس بهاره رهنما

سری جدید عکس لیلا اوتادی + بیوگرافی لیلا اوتادی

سری جدید عکس لیلا اوتادی + بیوگرافی لیلا اوتادی

عکس های فیلم پیتزا مخلوط – لیلا اوتادی

عکس های فیلم پیتزا مخلوط - لیلا اوتادی

عکس های فیلم پیتزا مخلوط - لیلا اوتادی

سری جدید عکس لیلا اوتادی + بیوگرافی لیلا اوتادی

سری جدید عکس لیلا اوتادی + بیوگرافی لیلا اوتادی

عکس کودکی لیلا اوتادی

سری جدید عکس لیلا اوتادی + بیوگرافی لیلا اوتادی

 

[ 16 Nov 2011 ] [ 1:59 بعد از ظهر ] [ Said Ahmad Ali Fayez Wasal ] [ ]


لویه جرگه، مخالفت ها و خوشبینی ها

-->

لویه جرگه، مخالفت ها و خوشبینی ها

داکتر عبدالله عبدالله، رهبر ایتلاف ملی تغییر و امید، طی نشستی به روز یک شنبه گفت حامد کرزی رئیس جمهور افغانستان با برگزاری لویه جرگه عنعنوی درصدد باقی ماندن در قدرت پس از ختم دوره دوم و آخری ریاست جمهوری اش است.

آماده گی های نهایی برای برگزاری لویه جرگه در کابل

صفیه صدیقی سخنگوی این کمیسیون دریک کنفرانس خبری درکابل به خبرنگاران گفت که حدود پنجصد تن از اعضای جرگه که یک صد تن آنان را زنان تشکیل می دهند، وارد کابل گردیده و قرار است در روز های آینده بیشتر از دوهزار اشتراک کننده یی این نشست بزرگ، درکابل گردهم بیایند.

انتقاد در هرات از گزینش نمایندگان شرکت کننده در لویه جرگه

شماری از احزاب و فعالان جامعه مدنی هرات از روند گزینش افراد برای اشتراك در لویه جرگۀ عنعنوی كه قرار است تا سه روز دیگر در كابل برگزار شود انتقاد می كنند.

سپنتا: فیصله های لویه جرگه تنفیذی نیست؛ ولسی جرگه تصمیم می گیرد

مقامات حکومتی میگویند هیچ یک از فیصله های لوی جرگه عنعنوی الزامی نیست و هیچ فیصله نهایی دراین لوی جرگه گرفته نمی شود. در این حال شماری از اعضای ولسی جرگه افغانستان تاکید میکنند که لوی جرگه مشروعیت ندارد.

US soldiers keep watch on site during a gunfight near a US base in Kandahar on October 27, 2011.

نگرانی مردم و مسؤولین افغان از افشای طرح امنیت لویه جرگه

افشای طرح امنیتی لویه جرگه افغانستان از سوی طالبان افغانستان باعث نگرانی مردم افغانستان و مسؤولین ارشد امنیتی افغان گردیده است.

کشته شدن یک حمله کنندۀ انتحاری در نزدیکی محل لویه جرگه

ریاست امنیت ملی افغانستان با انتشار خبرنامه یی گفته است که سه دهشت افگن در حالی که مواد انفجاری را در یک بکس جابجا کرده و قصد ورود به خیمۀ لویه جرگه را داشتند، توسط نیرو های امنیتی شناسایی شدند.

جرگه عنعنوی و بروز مشکلات در ولسی جرگه

هیات اداری ولسی جرگه افغانستان میگوید 171 وکیل، از شرکت در لویه جرگه عنعنوی خبر داده اند.

-->
[ 16 Nov 2011 ] [ 1:58 بعد از ظهر ] [ Said Ahmad Ali Fayez Wasal ] [ ]


«لویه‌ جرگه‌»ی‌ زیر سایه‌ی‌ تفنگ‌ و تهدید

«لویه‌ جرگه‌»ی‌ زیر سایه‌ی‌ تفنگ‌ و تهدید



لویه‌ جرگه‌ كار خود را شروع‌ خواهد كرد و چشم‌ اكثریت‌ مردم‌ مجروح‌ و گیج‌ شده‌ی‌ ما از ضربت‌های‌ پی‌ در پی‌ ده‌ سال‌ اخیر ناامیدی‌ به‌ سوی‌ آنست‌. ناامیدی‌ زیرا كه‌ این‌ لویه‌ جرگه‌ در سایه‌ تفنگ‌ و تهدید و تطمیع‌ جنایتكاران‌ بنیادگرا انجام‌ گرفته‌ است‌ و خبرنگاران‌ خارجی‌ رقم‌ كشته‌ شدگان‌ در جریان‌ انتخابات‌ را لااقل‌ هشت‌ نفر گزارش‌ داده‌ اند.

«كمسیون‌ لویه‌ جرگه‌» اعلام‌ داشته‌ بود كه‌ كسانی‌ كه‌ دست‌ شان‌ به‌ جنایت‌های‌ جنگی‌ و تخلف‌ از حقوق‌بشر آلوده‌ باشند فاقد شرایط لازم‌ عضویت‌ در لویه‌ جرگه‌ خواهند بود. اما خبرها حاكی‌ از آنست‌ كه‌ تعداد زیادی‌ از كاندیدهای‌ شریف‌ كه‌ ننگ‌ تعلق‌ به‌ این‌ و آن‌ باند بنیادگرا را نداشته‌ دستگیر شده‌ یا بهر نحوی‌ از جریان‌ انتخابات‌ بیرون‌ ساخته‌ شده‌ و در عوض‌ بنیادگرایان‌ و جنگ‌سالاران‌، خود یا عمال‌ شان‌ را «منتخب‌» اعلام‌ نموده‌ اند. این‌ قدرت‌ نمایی‌های‌ خاینانه‌ باز هم‌ بنابر نوشته‌ خارجیان‌ بیشتر در هرات‌ تحت‌ تسلط‌ اسماعیل‌خان كه‌ گویا در اثبات‌ سرسپردگی‌اش‌ به‌ رژیم‌ ایران‌ با حزب‌ وحدت‌ و شورای‌ نظار در مسابقه‌ افتاده‌ است‌، مشهور بوده‌ است‌.

تبصره‌های‌ ذیل‌ در مورد مسخره‌گی‌ها و بی‌اعتباری‌ لویه‌ جرگه‌ نه‌ از «جمعیت‌ انقلابی‌ زنان‌ افغانستان‌» (راوا) بلكه‌ از دیگران‌ است‌: «حتی‌ نگاهی‌ گذرا به‌ یك‌ سند صادر شده‌ از سوی‌ " كمسیون‌ لویه‌ جرگه‌ " نشان‌ می‌دهد كه‌ شمار بسیار بالایی‌ از نمایندگان‌ به‌ ولسوالی‌های‌ شمال‌ كشور (ازبك‌) و غرب‌ كشور (تاجیك‌) اختصاص‌ داده‌ شده‌ است‌.

یك‌ سند سر شماری‌ دولتی‌ سال‌های‌ ۱۹۷۹ و ۱۹۸۱ و نیز نقشه‌ای‌ منتشره‌ از سوی‌ " برنامه‌ انكشافی‌ ملل‌متحد " در سال‌ ۲۰۰۲، تعداد ولسوالی‌های‌ بدخشان‌ را ۱۲ و پنجشیر را ۲ نشان‌ می‌دهند ولی‌ حالا بدخشان‌ را شامل‌ ۲۸ و پنجشیر را شامل‌ ۴ ولسوالی‌ ساخته‌ اند زیرا " كمسیون‌ لویه‌ جرگه‌ " نفوس‌ تخمینی‌ ۱۹۹۶ را مدار اعتبار قرار داده‌ است‌ كه‌ تحت‌ نظر برهان‌الدین‌ ربانی‌ و احمدشاه‌ مسعود سر هم‌ بندی‌ شده‌ بود.» (نیشن‌، ۱۱ می‌ ۲۰۰۲)

به‌ یقین‌ این‌ نخستین‌ بار خواهد بود كه‌ اغلب‌ مردم‌ ما از این‌ دغلكاری‌ خاینانه‌ و شرم‌ آور با خبر می‌شوند. روزنامه‌نگار مطلع‌ دیگری‌ از پوهنتون‌های‌ خوست‌، البیرونی‌، پروان‌، بامیان‌ و پوهنتون‌ عبداله‌بن‌ مسعود نام‌ می‌برد كه‌ نمایندگان‌ هـر كدام‌ باید به‌ لویه‌ جرگه‌ شركت‌ كنند. (نیوز، ۱ اپریل‌ ۲۰۰۲)

و باز هم‌ معلوم‌ نیست‌ این‌ «پوهنتون‌»ها از كجا شدند جز این‌ كه‌ به‌ زور از سوی‌ «ائتلاف‌ شمال‌» به‌ خورد «كمسیون‌ لویه‌ جرگه‌» داده‌ شده‌ باشند تا عمال‌ بیشتری‌ از «ائتلاف‌ شمال‌» به‌ لویه‌ جرگه‌ راه‌ یابند؟

تركیب‌ «كمسیون‌ لویه‌ جرگه‌» به‌ خودی‌ خود ناپاك‌ و سوال‌ انگیز است‌. آقای‌ موسی‌توانا یك‌ تن‌ از اعضای‌ آن‌ كه‌ با برهان‌الدین‌ ربانی‌ آب‌ و نمك‌ شده‌ و از رهبران‌ «جمعیت‌ اسلامی‌» بوده‌ چگونه‌ ممكن‌ است‌ جز برای‌ وارد كردن‌ تعداد حتی‌الاامكان‌ بیشتر جنایتكاران‌ باند جمعیت‌ به‌ لویه‌ جرگه‌ به‌ چیز دیگری‌ بیندیشد؟ او و امثالش‌ تنها زمانی‌ به‌ عضویت‌ در «كمسیون‌ لویه‌ جرگه‌» صالح‌ می‌توانستند باشند كه‌ با افشای‌ بدون‌ كم‌ و كاست‌ جنایت‌ها و خیانت‌های‌ باندهای‌ مربوطه‌، بریدن‌ كامل‌ خود را از آنها اعلام‌ نمایند.

در همین‌ حال‌ به‌ اصطلاح‌ قاضی‌القضات‌ كشور مولوی‌ فضل‌هادی‌ شنواری‌ كه‌ مدرسه‌ای‌ را هم‌ در «دره‌ آدم‌خیل‌» پاكستان‌ اداره‌ می‌كند، در ارتباط‌ با گلبدین‌ می‌گوید:

«انجنیر گلبدین‌ حكمتیار و طرفدارانش‌ سهم‌ زیادی‌ در جهاد افغانستان‌ ادا كرده‌ اند و بنابرین‌ او حق‌ دارد در دولت‌ آینده‌ مدنظر باشد. نه‌ انجنیرحكمتیار و نه‌ هیچ‌ شخص‌ دیگری‌ مرتكب‌ عملی‌ جنایتكارانه‌ نشده‌ اند و بنابرین‌ دلیلی‌ وجود ندارد كه‌ بر آنان‌ محدودیتی‌ تحمیل‌ گردد.» («نیشن‌» ۲۸ می‌ ۲۰۰۲)

از نظر آقای‌ «قاضی‌القضات‌» (از بی‌ احترامی‌ به‌ قاضی‌القضات‌ها در سراسر جهان‌ عذر می‌خواهیم‌) كشته‌ شدن‌ افزون‌ بر پنجاه‌هزار نفر تنها در كابل‌ از ۱۳۷۳ (۱۹۹۲) تا ۱۳۷۷ (۱۹۹۶)، حتماكار مرغان‌ هوا بوده‌ است‌!؟

پس‌ در شرایطی‌ كه‌ قاضی‌القضات‌ كشور تباه‌ شده‌ اینچنین‌ وقیحانه‌ لكه‌های‌ خون‌ بر دست‌ و پای‌ گلبدین‌ و شركا را نادیده‌ بگیرد؛ در شرایطی‌ كه‌ سایه‌ تفنگ‌ و پول‌ و زورگویی‌های‌ رذیلانه‌ی‌ باندهای‌ بنیادگرا اینچنین‌ بیرحمانه‌، گستاخانه‌ و گسترده‌ بر ملت‌ سنگینی‌ كند؛ و در شرایطی‌ كه‌ نماینده‌ ملل‌متحد توسط‌ مشاورین‌ جانبدار و بدطینت‌ محاصره‌ شده‌ و از نیروی‌ موثر حافط‌ صلح‌ ملل‌متحد در كشور خبری‌ نیست‌، چگونه‌ می‌توان‌ انتظار داشت‌ كه‌ قسمت‌ اعظم‌ اعضای‌ لویه‌ جرگه‌ را افرادی‌ مردم‌ دوست‌، آزادیخواه‌ و ضد باندهای‌ طالبی‌ و جهادی‌ تشكیل‌ دهد؟

بعد در هم‌ شكسته‌ شدن‌ امید مردم‌ ما به‌ لویه‌ جرگه‌ را پس‌ از كار و نتایج‌ آن‌ بهتر می‌توان‌ ارزیابی‌ كرد اما یك‌ نكته‌ بدون‌ تردید از هم‌ اكنون‌ روشن‌ است‌: چون‌ لویه‌ جرگه‌ متاسفانه‌ نتوانست‌ از لوث‌ دست‌ اندازی‌ و نفوذ بنیادگرایان‌ رها باشد، پس‌ بهیچوجه‌ آن‌ لویه‌ جرگه‌ای‌ نیست‌ كه‌ مردم‌ ما در دل‌ می‌پروراندند. چنانچه‌ «راوا» به‌ كرات‌ تاكید ورزیده‌ است‌، تا زمانی‌ كه‌ مكروب بنیادگرایی‌ از دولت‌ و ارگان‌های‌ آن‌ زدوده‌ نشده‌ است‌، هیچ‌ حركت‌، هیچ‌ نهاد و هیچ‌ تصمیمی‌ سالم‌ نخواهد بود.

با وصف‌ این‌ واقعیت‌های‌ تلخ‌، عده‌ای‌ بر آنند كه‌ امكان‌ ورود افرادی‌ نجیب‌، دموكراسی‌خواه‌ و ضد بنیادگرا در لویه‌ جرگه‌ منتفی‌ نیست‌. ما هم‌ آرزو می‌كنیم‌ چنین‌ باشد. اما میزان‌ اهمیت‌ وجود عناصر مذكور صرفا وقتی‌ تثبیت‌ شده‌ می‌تواند كه‌ در همه‌ حال‌ افشاگر چهره‌ جنایتكارانی‌ باشند كه‌ در زیر یك‌ سقف‌ و در كنار آنان‌ نشسته‌ و می‌خواهند بر نیات‌ پلید و خاینانه‌ شان‌ جنبه‌ قانونی‌ بخشند.

«جمعیت‌ انقلابی‌ زنان‌ افغانستان‌» با تمام‌ آن‌ اعضای‌ لویه‌ جرگه‌ همنوا خواهد بود كه‌ با موضعگیری‌ بر ضد باندهای‌ طالبی‌ و «ائتلاف‌ شمال‌»، تعهد شان‌ را به‌ دموكراسی‌ و خواست‌های‌ حیاتی‌ مردم‌ مسجل‌ سازند.

جمعيت انقلابی زنان افغانستان (راوا)

[ 16 Nov 2011 ] [ 1:17 بعد از ظهر ] [ Said Ahmad Ali Fayez Wasal ] [ ]


عکس لیلا اوتادی – عکس جدید لیلا اوتادی – گالری عکس اوتادی – سری جدید عکسهای لیلا اوتادی

عکس لیلا اوتادی – عکس جدید لیلا اوتادی – گالری عکس اوتادی – سری جدید عکسهای لیلا اوتادی

عکس های جدید لیلا اوتادی - گالری عکسفا
گالری جدید عکس لیلا اوتادی

عکس های جدید لیلا اوتادی - گالری عکسفا

عکس های جدید لیلا اوتادی - گالری عکسفا

لیلا اوتادی
عکس های جدید لیلا اوتادی - گالری عکسفا

لیلا وتادی
عکس های جدید لیلا اوتادی - گالری عکسفا

عکس های جدید لیلا اوتادی - گالری عکسفا

عکس های جدید لیلا اوتادی - گالری عکسفا

leyla otadi
عکس های جدید لیلا اوتادی - گالری عکسفا

عکس های جدید لیلا اوتادی - گالری عکسفا

عکس های جدید لیلا اوتادی - گالری عکسفا

عکس لیلا اوتادی و علی صادقی در فیلم پیتزا مخلوط

عکس های جدید لیلا اوتادی - گالری عکسفا

عکس جدید لیلا اوتادی
عکس های جدید لیلا اوتادی - گالری عکسفا

پوستر زیبا از لیلا اوتادی

عکس های جدید لیلا اوتادی - گالری عکسفا
گالری عکس های لیلا اوتادی

عکس های جدید لیلا اوتادی - گالری عکسفا

عکس های جدید لیلا اوتادی - گالری عکسفا
عکس های لیلا اوتادی leyla otadi

عکس های جدید لیلا اوتادی - گالری عکسفا

عکس های جدید لیلا اوتادی - گالری عکسفا

عکس ها در حال لود شدن میباشند… شکیبا باشید!

[ 16 Nov 2011 ] [ 1:17 بعد از ظهر ] [ Said Ahmad Ali Fayez Wasal ] [ ]


لویه جرگه عنعنوی

لویه جرگه عنعنوی

لویَه جَرگه (به پشتو، به فارسی دری: جرگهٔ بزرگ) یا جرگه ملی، بزرگ‌ترین مجمع بزرگان و شخصیت‌های قومی و اجتماعی کشور افغانستان است و در موارد بحرانی در افغانستان تشکیل می‌شود. در بیشتر موارد از سوی پادشاه یا رئیس جمهور فراخوانده شده اعضای آن می‌توانند هم انتخابی و هم انتصابی باشند. نخستین جرگه در سال ۱۱۶۰ هجری (۱۷۴۷ میلادی) برگزار شد. این جرگه سر نوشت و آینده کشور تازه‌ای به نام افغانستان را رقم زد، پس از کشته شدن نادر شاه افشار، در ماه اکتبر ۱۷۴۷ در مزار شیر سرخ، در داخل قلعه نظامی نادر آباد بر گزار شد و ۹ روز به درازا کشید. پس از ۹ روز مباحثه میان سران اقوام غلزایی، پوپلزایی، نورزایی، سدوزایی و دیگران، احمدشاه ابدالی از قوم سدوزایی به عنوان پادشاه برگزیده شد.

لویه جرگه در زبان فارسی دری به معنی جرگه بزرگ است. جرگه واژهٔ فارسی و به معنی گروه و صف آمده‌است. جرگه در کاربردهای سیاسی-اجتماعی آن به معنی گرد همایی و نشست است. به عبارت دیگر هر مجلس، جلسه و اجلاسی که برای تصمیم گیری، نظر خواهی و مشورت در باره یک امر محلی، ملی و قومی برگزار شود، جرگه‌است. آنچه جرگه را از نشست‌ها و گردهمایی‌های دیگر جدا می‌سازد محتوأ، شیوه کار و منظور آن است. محتوای جرگه مردمی است وبرای سنجش آرای عمومی. از این رو برخی آن را نوعی رفراندم یا همه پرسی خوانده‌اند. منظور از تشکیل جرگه‌ها چاره جویی، رسیدگی و تصمیم گیری همگانی در مورد یک مسأله سیاسی-اجتماعی است. شیوه کار آن بسیار ساده‌است. معمولاً یک فرد اداره آن را به عهده می‌گیرد وموضوع خاصی را به همه پرسی می‌گذارد تا شرکت کننده گان روی آن به بحث بپردازند. در پایان با توافق کلی به تصمیم مشترکی می‌رسند. این تصمیم سر انجام به مثابه یک فیصله ملی، محلی و قومی عملی می‌گردد.

جرگه نه زمان معین دارد و نه جای معین. بنابر نیازهای سیاسی و اجتماعی به وجود می‌آید و پس از پایان کار، خود به خود منحل می‌گردد. می‌توان گفت که جرگه هر زمان و هر جایی که یک امر سیاسی یا اجتماعی ایجاب کند تشکیل می‌شود. اعضای جرگه را موی سفیدان، بزرگان اقوام و شخصیت‌های با تجربه و متنفذ می‌سازند.

جرگه، کهن‌ترین نهاد سنتی در ادارهٔ اجتماعی است و ریشه در تاریخ و فرهنگ قبیله‌ای دارد. جرگه به کدام قوم، ملت، محل و فرهنگ خاصی تعلق ندارد و به گونه‌هایی در میان همه جوامع بشری دیده شده‌است. اما در جوامعی که از سازمان و ساختار سیاسی و اجتماعی پیشرفته بر خورداراند، نقش آن کم رنگ تر شده کار برد آن کم کم از میان رفته‌است.

در افغانستان هنوز هم جرگه یک راه گشای سیاسی-اجتماعی شمرده می‌شود و از کار آِیی خوبی برخوردار است. در مورد بهره برداری سیاسی از جرگه‌ها جای بحث است و در بیشتر موارد وسیله‌ای بوده‌است برای مشروعیت بخشیدن به خواسته‌های از پیش تعیین شده دولت‌های افغانی.

جهت معلومات بیشتر لطفا به لنک زیر مراجعه نمایید

لویه جرگه عنعنوی

جرگه در افغانستان سه نوع است:

  • جرگه محلی
  • جرگه قومی
  • جرگه ملی (لویه جرگه)

جرگه محلی، در مقایسه با سایر انواع جرگه‌ها ساحه تأثیر محدودی دارد. این جرگه‌ها از گذشته‌های دور تا کنون در سراسر افغانستان وجود داشته عملی‌ترین شیوه ادارة سنتی اجتماعی در ده و محله به شمار می‌رود. جرگه‌های محلی معمولاً در موارد کم آبی، خشکسالی و برای حل اختلافات محلی به وجود می‌آید.

جرگه‌های قومی، به مسائلی می‌پردازد که یک یا چند قوم را در بر می‌گیرد. این جرگه‌ها در مواردی مانند برخوردهای قومی و یا بروز اختلاف‌ها و مسائل مهمی که تصمیم گیری و تلاش مشترک را ایجاب می‌کند، تشکیل می‌شود.

جرگه ملی یا لویه جرگه، بزرگ‌ترین مجمع بزرگان و شخصیت‌های قومی و اجتماعی کشور است و در موارد بحرانی در افغانستان تشکیل می‌شود. در بیشتر موارد از سوی پادشاه یا رئیس جمهور فراخوانده شده اعضای آن می‌توانند هم انتخابی و هم انتصابی باشند.

[ 16 Nov 2011 ] [ 1:11 بعد از ظهر ] [ Said Ahmad Ali Fayez Wasal ] [ ]


جذر لویه جرگه عنعنوی چیست؟


جذر لویه جرگه عنعنوی چیست؟

شاید در مورد جذر تازۀ که بخاطر حفظ تعاملات سیاسی بدست آمده آگاهی نداشته باشید ویا کمتر توجه شمارا جلب کرده باشد.جذریکه من حیث یک  فشرده ونتیجه ثابت وپایدار معادلات سیاسی را در کشور بر هم میزند وبر مشروعیت وعدم مشروعیت إجرأت نهاد های دولتی صحه میگذارد تنها جذر نیست که ظلم را توجیح میکند بلکه مد هائیکه تهوع آور گیج کننده  وخواب آور میباشد چادر مسئولیت گریزی را بر سر مسئولین دست اول یا رهبری دولت می اندازد.درین نوشته ابتداء پیرامون جذر لویه جرگه عنعنوی صحبت میکنیم که تا چه پیمانه  مسائل راجمع وکلوله میسازد  وبعد در پیوند به جذر بگوشه از اثرات ناگوار مد ها هم تماس میگیریم..

جذر لویه جرگه عنعنوی چیست؟اگر به مسائل وزد بند های سیاسی واجرائی افغانستان نگاه سر سری داشته باشید خودرا قناعت میدهید که کشوری دارائی قانون اساسی با خصوصیت های آزادی بیان. دموکراسی .قانون پذیری ومطبوعات وسیع همه کار هایش بر بیناد استاندارد های جهانی انجام میشود.الحمد لله نظام جمهوری اسلامی با شعار دموکراسی که کاملا پیش زمینه های استبداد را نفی مکیند اما اگر کمی به نوعیت وچگونگی تصمیم گیری ها نگاه عمیق انداخته شود در میابی که تا هنوز استبداد در سیما و لباس دیگری بر سر نوشت ملت حاکم است ومیگوئی کاش بجای نظام جمهوری ریاستی که همه کار را بر میلش انجام میدهد همان شاهی مشروطه میبود که دارائی صدر أعظم وشورائی وزیران میبود وصدر أعظم مشروعیت تصامیم خودرا از همان  ولسی جرگه ومشرانو جرگه کهن میگرفت.حالا دیگر چهار نفر همه کاره بنام رهبران جهادی که نقش جذر لویه جرگه عنعنوی سابق را دارد بازی میکنند..

حال به أصل مطلب بر میگردیم وآن جذر لویه جرگه عنعنویست که خیلی فشرده اما نقش همان  لویه سالهای کهن را که تصامیم  حکومت را مشروعیت می بخشید ومخالفین ومعترضین را به سکوت وامیداشت بازی میکند.این جذر خالص نهادیست بنام رهبران جهادی.! شما شاهد هستید وقتی رئیس جمهور به بن بست میرسد بجای مراجعه به پارلمان ویا مجلس ملی چند تن از اشخاص نمادین وسمبولیک کشور را بنام رهبران جهادی به ارگ فرا میخواهد وبعد اعلان میکند که طبق لزوم دید رهبران جهادی ومصلحت های ملی این مشکل درائی چنین راه حلی است.که بگفته شاعر وخواننده بزرگ کشور امیر جان صبوری انسان چه میشود؟ هک وپک! این نه تنها ظاهر کار است که مانند تشکیل ولسی جرگه ومشرانو جرگه دفتری بنام مدیریت رهبران جهادی در داخل محوطه صدارت سابق فعال است که امتیازات معاشات و نیاز مندی های یومیه رهبران را تنظیم میکند.در گذشته میگفتند این نهاد جزء از تشکیل حقوق بشر وعدالت انتقالیست که دوسیه افراد ذی نقش در قضایای تلخ افغانستان را بر رسی میکند اما حالا به این نتیجه رسیدیم که نه خیر این نهاد امیتازات چوچه مرغ های رهبران را هم می پردازد وحین ضرورت مرجع تماس وهم آهنگیست بین حکومت ورهبران مجاهدین که بتوانند گره بسیاری از مشکلات حکومت را حل کنند وبر دست پای ملت گره محکمتر ببندند.در مسئله اعلان نتائج انتخابات سال گذشته در مورد صلح ومذاکره با مخالفین در مورد وملا عمروبسیاری از مسائل دیگر همیشه دولت از همین جذرلویه جرگه عنعنوی کمک گرفته است.پس در چنین حالتی بهتر است انسان به نوعیت نظام که جمهوری ودموکراتیک است دل خوش نکند بلکه بر رفتار ها وکردار های محاسبه کند که بر نظام سلطنتی مشروطه صد شکر میگذارد.شما میبنید وزراء بدون أخذ رأئی اعتماد بکار خود ادامه میدهند وقوانین طبق یک فرمان توشیح وتنفیذ میگردد.پس بر گزاری انتخابات ومصارف بیجا وپندادن تشکیلات چه ضرورت است همین رهبران جعادی بجای هرد مجلس کافیست.

اما مدیکه از جذر بد تر است.این مد بیشتر به معاون دوم رئیس جمهور جناب استاد عبدالکریم خلیلی تعلق دارد که در دو حوزه قابل دقت است.اول مد سدر سخنرانی دوم مد در حرکت.وقتیبه سخنرانی جناب خلیلی گوش دادم که میگفت کابل دیگر جای برای زندگی نیست درین شهر نه عندلیبیست که نوا سر دهد ونه نسیمی که هوای دلکش داشته باشد.او ملت را خطاب میکرد که محیط زیست را برای تنفس اولیای امور مساعد سازند.وهم روز گذشته بمناسب محیط زیست سخنانیکه که حکایت از لطافت مزاج وطبع شاعرانه ایشان داشت وخیلی دراز وطولانی بود لشکر خواب را بر بستر وجودم فراخواند مدی شریک جذری بود که اشاره کردم. ایشان فرمودند اگر جلوی آلودگی هوا گرفته نشود. اگر جلو خشونت وتجاوز علیه زنان گرفته نشود. اگر جلو اختلاس ورشوت وفساد اداری گرفته نشود. واگرجلو قاچاق مواد مخدر گرفته نشود.همه اگر ها غنه دار با مدی طویل من را تکان داد وگفتم ایشان چه کسی را مخاطب قرار داده اند.ایشان معاون دوم رئیس جمهور ومسئول بخش فرهنگی واجتماعی ملت را به اگر ها تنبیه میسازد.گفتم وای ازین خرام بی مجال .حال میگویم جناب معاون صاحب لحن خودرا تغییر دهید.بگوئید برای بهبود محیط زیست این بر نامه را فرمان دادم وبرای جلوگیری از ده ها نا بسامانی دیگر فرامین وبر نامه های سازنده را روی دست گرفتیم شما از ملت تقاضا دارید جلو أعمال ناشایسته غاصبین زمین وانتقال دهندگان پول بکشور های خارجی واستفاده از وسائل نقلیه غیر ضروری را بگیرند نه خیر تنها همین مسئولیت را شما دارید که آنرا با ناز وکرشمه بدوش مردم می اندازید خیلی مد های خواب آور وگیچ کننده دیگر....

مد رفتاری جناب خلیلی: حال که از گفتاری شان فارغ شدیم توجه شمارا به مد طولانی کرداری شان جلب مینمایم.جناب خلیلی وقتی تصمیم میگیرد از کارته سه وارد قصر صدارت محل دفتر کارش شود تمام سرک ها از شهر تا کارته سه بروی ترافیک مسدود وجاده طولانی به امتداد مد سخنرانیهای غیر عملی شان بروی مردم مظلوم کابل بند میشود.روز دو مرتبه بر سر مردم مصیبت میبارد.این تنها کاری ترافیک نیست بلکه در دو مرتبه هفتاد پنج نفری از ارگانهای امنیتی جهت نظارت دوچشمه از خطرات احتمالی به دو طرف سرک طولانی  مؤظف میشوند وباید برای این هفتاد وپنج نفر علاوه از نان سفارشی چاشت حق الزحمه هم پرداخته شود.مردم ازین مد رفتاری جناب معاون رئیس جمهوری به ستوه آمده تقاضا دارند تا محل دفتر شان به کارته سه انتقال یابد تا مردم بکار های خود برسند البته عدۀ از وزراء نیز در روز یک مرتبه با عث همین تکلیف میشوند که خداوند خودش بداد مردم برسد.. خلیلی صاحب اگر وسائل نقلیه متوقف وتنها دود تولید کنند ایا جلوی آلودگی گرفته میشود.؟ نه خیر البته تنها این دو مورد نیست که مردم را رنج میدهد باید همه موارد یکی پی دیگری نوشته شود تا ملت بدانند که عامل اصلی نا بسامانیها ها خرابی محیط زیست فساد وقاچاق وخشونت همینها اند در نوبت بعدی از خشونت بادیگارد های جناب محقق ومولانا تره خیل دو وکیل دارائی رأئی بالارا حضور شما مینویسم که خشونت علیه مردم نزد این دو وکیل منتخب یک ساعت تیری بیش نیست..

[ 16 Nov 2011 ] [ 1:8 بعد از ظهر ] [ Said Ahmad Ali Fayez Wasal ] [ ]


مشعل: پلان امنیتی لویه جرگه عنعنوی در اختیار طالبان قرار نگرفته است

مشعل: پلان امنیتی لویه جرگه عنعنوی در اختیار طالبان قرار نگرفته است

لطف الله مشعل سخنگوی ریاست عمومی امنیت ملی افغانستان
23.08.1390
مقامات وزارت امور داخله و ریاست عمومی امنیت ملی افغانستان، ادعای طالبان را رد کرده که گفته اند پلان امنیتی لویه جرگه عنعنوی را به دست آورده اند.

لطف الله مشعل سخنگوی ریاست عمومی امنیت ملی به روز دوشنبه در یک نشست خبری در کابل گفت: احتمال می رود پلان امنیتی جرگه های قبلی در افغانستان به دست طالبان افتاده باشد.

مقام های امنیتی حکومت افغانستان می گویند، اسنادی را که طالبان به عنوان پلان امنیتی لویه جرگه عنعنوی با رسانه ها شریک ساخته اند، دقیق و درست نیست.

لطف الله مشعل سخنگوی ریاست امنیت ملی به روز دوشنبه در یک نشست خبری در کابل گفت: پلان امنیتی لویه جرگه عنعنوی در اختیار طالبان قرار نگرفته است.
وی گفت:

« ما این پلان را رد می کنیم این پلان ما نیست امکان دارد این پلان مربوط به جرگه های قبلی باشد که در محل برگزاری لویه جرگه عنعنوی برگزار شده بود.

پلان که برای این جرگه تهیه شده است کاملاً محرم است، پلانی را که برای شما ذبیح الله مجاهد فرستاده است برای من هم ارسال کرده است من این پلان را مطالعه کردم ولی این پلان جرگه فعلی نیست.»


طالبان آنچه را پلان امنیتی لویه جرگه عنعنوی توصیف کرده اند، به تازه گی در اختیار تمام رسانه ها قرار داده اند.

در این اسناد متشکل از 27 صفحه، تدابیر خاص برای تامین امنیت برگزاری لویه جرگه عنعنوی و محافظت از مقام های ارشد حکومتی به افغانستان به شمول رییس جمهور کرزی جا داده شده است.

همچنان در پلان منتشر شده که در آن گفته شده در مساعی مشترک ارگان های امنیتی افغان و بین المللی ترتیب شده امضای مقامات بلند پایه ارگان های امنیتی افغان و آیساف نیز دیده می شود.

اما عبدالرحمن رحمان معیین امنیتی وزارت امور داخله به روز دوشنبه در یک نشست خبری در کابل موجودیت چنین پلان امنیتی را تکذیب کرد.
وی افزود:

« همچو اسناد را ما نداشتیم و نه هم داریم و نه از این طریقه استفاده کرده ایم. طالبان به تنهایی هم قادر به این کار نیستند و من منکر هم شده نمی توانم که مخالفین را استخبارات منطقه در این کار همکاری کرده باشد.»

اما برخی از کارشناسان افغان، اسنادی را که طالبان به آن دست یافته اند، پلان تدابیر امنیتی لویه جرگه عنعنوی می دانند.

امرالله امان یکی از این کار شناسان در مورد گفت:

« هنوز افغانستان از لحاظ کشفی و استخباراتی کدر های قوی ندارد، هستند کسانیکه از ریاست جمهوری تا سطح پایین در این کار دست دارند، چگونه امکان دارد پلانی را که حکومت افغانستان ادعا می کند که افراد خود شان از آن خبر ندارند، بدست طالبان می افتد؟ این که این پلان از گذشته هاست یا فعلی، کار خود حکومت است ولی به نظر من کوزه شکسته است.»

نیروهای آیساف در افغانستان هم گفته اند آنان نمی توانند صحت بودن این پلان را تصدیق کنند.

طالبان مسلح این پلان امنیتی را در حالی منتشر کرده اند که چند روز محدود برای برگزاری این جرگه باقی مانده است.

قرار است در لویه جرگه عنعنوی بیشتر از دو هزار تن شرکت کنند و روی سند همکاری های ستراتیژیک میان افغانستان و امریکا و مصالحه با مخالفین مسلح بحث و گفتگو نمایند.
[ 16 Nov 2011 ] [ 1:6 بعد از ظهر ] [ Said Ahmad Ali Fayez Wasal ] [ ]


طالبان: اشتراک کنندگان لویه جرگه عنعنوی، مجازات خواهند شد

طالبان: اشتراک کنندگان لویه جرگه عنعنوی، مجازات خواهند شد

سه شنبه ٢٤ عقرب ١٣٩٠ ساعت ١١:٤٥ طالبان: اشتراک کنندگان لویه جرگه عنعنوی، مجازات خواهند شد طالبان هشدار داده اند، در صورتی که اعضای لویه جرگه عنعنوی توافق کنند آمریکا با افغانستان روابط دراز مدت استراتیژیک داشته باشند، به شدت مجازات خواهند شد.
این گروه در یک اعلامیه مطبوعاتی گفته است که طالبان تمام افراد شرکت کننده در لویه جرگه را تعقیب می کنند.
اعلامیه دولت افغانستان را دست نشانده آمریکا و کشورهای غربی عنوان کرده و تاکید کرده است که به مبارزات خود بر ضد نیروهای خارجی و حکومت افغانستان ادامه خواهند داد.
لویه جرگه عنعنوی قرار است فردا چهار شنبه در کابل با اشتراک 2500 نفر برگزار شود.
این گروه هشدار داده اند که به این جرگه حمله می کنند.
هرچند مقام های امنیتی افغان از اتخاذ تدابیر شدید امنیتی در کابل خبر داده اند، اما روز گذشته یک فرد انتحاری توانسته بود خود را تا نزدیک محل برگزاری این جرگه برساند.
گروه طالبان همچنان گفته اند که به طرح امنیتی لویه جرگه دست یافته اند، و برای اثبات این ادعای خود یک سند 27 صفحه ای، که در آن نقشهء محل برگزاری و کمربندهای امنیتی نیز دیده می شود، را نشر کرده بودند.
در این سند شماره های تماس مسولین امنیتی موظف، و تمام موارد مربوط به امنیت لویه جرگه نیز وجود دارد.
مقام های افغان نشر این سند را قسمتی از توطئه های طالبان عنوان کرده و گفته اند که طرح امنیتی لویه جرگه کاملا محفوظ است. 
در لویه جرکه عنعنوی که فردا برگزار می شود، قرار است روی دو موضوع روند مصالحه با گروه طالبان و امضای پیمان استراتیژیک میان افغانستان و آمریکا بحث شود.
هرچند این گروه بارها مذاکره با دولت افغانستان را رد کرده است، و در این راه رییس شورای عالی صلح را نیز به قتل رساندند، اما دولت افغانستان همواره تلاش می کنند که با آنها گفتگو کند.
طالبان در اعلامیه خود، لویه جرگه را یک پروسه نا موفق عنوان کرده و گفته است که این جرگه، توسط دشمنان خارجی افغانستان و اجیران داخلی آنها برگزار شده و هیچ گونه مشروعیت ملی و  مردمی ندارد.
در اعلامیه همچنان آمده است، کسانی که در این جرگه شرکت می کنند، خائینین ملی می باشند.
هنوز مشخص نیست که طالبان در روزهای برگزاری لویه جرگه چه اقداماتی را انجام خواهند داد اما نگرانی ها از حمله این گروه به محل لویه جرگه وجود دارد.
آگاهان مسایل امنیتی می گویند، طالبان با همکاری سازمان های استخباراتی کشورهای منطقه از جمله پاکستان، توانسته است به نهاد های امنیتی افغان نفوذ کنند و احتمال هرگونه حمله به لویه جرگه دور از تصور نیست.
نازنین زرگر
[ 16 Nov 2011 ] [ 1:4 بعد از ظهر ] [ Said Ahmad Ali Fayez Wasal ] [ ]


آغاز اولین روز نشست لویه جرگه

آغاز اولین روز نشست لویه جرگه
25 عقرب 1390 خورشیدی

تا ساعتی دیگر اولین نشست لویه جرگه در خیمۀ منسوب به لویه جرگه با اشتراک بیش از دو هزار نفر آغاز خواهد شد.
این لویه جرگه که به پیشنهاد حامد کرزی رییس جمهور افغانستان برگزار می گردد، روی موضوعات امضای پیمان راهبردی میان افغانستان و امریکا و مصالحه با طالبان بحث خواهد گرفت.
حامد کرزی، در این نشست به رسم جرگه های عنعنوی گذشته دربارۀ دو موضوع یاد شده با سران و متنفذین افغانستان مشوره می کند.
گفته می شود که شهروندان، نهادهای مدنی و نماینده گان مجلس و سنا در پیوند به این جرگه دیده گاه های متفاوت دارند.
ائتلاف تغییر و امید، جبهۀ نو تشکیل ملی و ائتلاف پارلمانی حمایت از قانون این جرگه را در مغایرت با قانون افغانستان خواندند و از اشتراک در این جرگه امتناع  ورزیدند.
پیش از این طالبان نیز این جرگه را مردود دانسته و اشتراک کننده گان این جرگه را تهدید کرده اند.
قرار است امروز در نخستین نشست لویه جرگه، حامد کرزی آغاز دور دوم برنامۀ انتقال مسؤولیت های امنیتی از نیروهای خارجی به نیروهای افغان را اعلام کند.

[ 16 Nov 2011 ] [ 1:1 بعد از ظهر ] [ Said Ahmad Ali Fayez Wasal ] [ ]


«افغان ها شیر اند»

«افغان ها شیر اند»
25 عقرب 1390 خورشیدی

دقایقی پیش لویه جرگۀ سنتی با سخنرانی حامد کرزی رییس جمهور افغانستان آغاز شد.
کرزی در لابه لای سخنرانی اش گفت که موضوع جلسۀ این لویه جرگه تنها امضای پیمان استراتیژیک با امریکا و گفتگو بر سر مسألۀ صلح است و نباید موضوع دیگر در این جرگه دامن زده شود.
کرزی در این سخنرانی تأکید کرد که افغانستان به عنوان یک کشور مستقل با ایران، پاکستان و دیگر کشورهای منطقه روابط دوستانه اش را ادامه خواهد داد.
کرزی با صحبت در بارۀ یک دهۀ گذشتۀ افغانستان، دستآوردهای این کشور را بی شمار دانسته و گفت: « در زمان طالبان سه سفارت در افغانستان فعالیت داشت و اینک شصت سفارت در افغانستان وجود دارد و پرچم افغانستان در سراسر جهان بلند است.»
کرزی افزود که با این همه جهان و افغانستان در امر نابودی تروریزم در افغانستان ناکام مانده است و افغانستان هنوز از تاریکی بیرون نشده است.
حامد کرزی که در این لویه جرگه با لحن و تشبیه عامیانه سخن زد، گفت که افغان ها شیر اند و شیر دوست ندارد که کسی در خانه اش داخل شود.
سخنرانی کرزی در بارۀ وضعیت و آیندۀ سیاسی افغانستان ادامه دارد و قرار است در این جرگه، در بارۀ پیمان ستراتیژیک بین امریکا و افغانستان و مذاکره با مخالفین دولت با اشتراک کننده گان مشوره صورت گیرد.

[ 16 Nov 2011 ] [ 1:0 بعد از ظهر ] [ Said Ahmad Ali Fayez Wasal ] [ ]


«پایگاه نظامی امریکا را با شرایط می پذیریم»

«پایگاه نظامی امریکا را با شرایط می پذیریم»
25 عقرب 1390 خورشیدی

حامد کرزی رییس جمهور کشور اعلام نمود که افغانستان با شرایط خاص به امریکا اجازۀ داشتن تأسیسات نظامی در افغانستان را می دهد.
وی که در مراسم گشایش لویه جرگۀ عنعنوی سخن می گفت، افزود که این تأسیسات به نفع افغانستان است زیرا مفاد آن به افغانستان می رسد اما افغانستان آن را با شرایط می پذیرد.
اجازۀ ایجاد این تأسیسات قرار است در یک پیمان ستراتژیک بین دو کشور تنظیم گردد.
حامد کرزی گفت: «پیمان سراتژیک را قبول داریم اما این پیمان باید به گونه یی باشد که رابطۀ بین دو کشور مستقل باشد، امریکا زورآور است، پیسه دارد و نفوس دارد اما افغانستان هم شیر است، هر چند که ضعیف و پیر باشد باز هم شیر، شیر است.»
او شرایط برای امضای این پیمان را به دو بخش داخلی و خارجی تقسیم نمود.
توقف تلاشی های خودسرانۀ خانۀ افغان ها، بسته شدن زندان های خارجی در افغانستان، توقف عملیات شبانه، از بین بردن ادارات موازی با حکومت افغانستان و تثبیت حاکمیت ملی افغانستان از جملۀ شرایط داخلی بود که کرزی به آن اشاره نمود.
همچنان وی تأکید نمود که افغانستان با وجود داشتن این پیمان، به گونۀ مستقلانه با همسایه ها و کشورهای جهان تعلقات و رابطه خواهد داشت.
او به تمام کشورهای همسایه اطمینان داد که افغانستان به هیچ کشوری اجازه نخواهد داد که از خاک آن بر ضد کشورهای همسایه استفاده کند.
پیش از این کشورهای همسایۀ افغانستان نگرانی های شان را در بخش امضای پیمان ستراتژیک با امریکا و ایجاد پایگاه های نظامی امریکا در افغانستان اعلام نموده بودند.
اما حامد کرزی در بیانیۀ امروزی اش تأکید کرد که ایجاد این تأسیسات نظامی به خاطر تجهیز نیروهای امنیتی افغانستان و تربیۀ آن ها و تأمین ثبات عمومی افغانستان در منطقه جهان به نفع افغانستان است.
او گفت: «آن ها (امریکایی ها) چهار طرف را نگاه کنند به خانۀ شیر غرض نداشته باشند.»
حامد کرزی به داشتن تعلقات دوامدار با جهان به ویژه امریکا به خاطر جلوگیری از بعضی مداخلات در افغانستان و آبادی کشور تأکید نمود.
وی در بیانیه اش به تجارب گذشته به ویژه پس از جهاد در افغانستان اشاره نمود که تنها گذاشتن افغانستان از سوی جامعۀ جهانی، سبب بربادی افغانستان شد و افزود که جامعۀ جهانی اکنون نمی خواهد که این تجربه را تکرار کند.
کرزی گفت: «جهاد فایده اش به همه رسید مگر ما بدبخت شدیم ... همه جا آباد شد اما افغانستان زیر پای شد.»
حامد کرزی همچنان از اشتراک کننده گان خواست تا با در نظرداشت شرایط فعلی، مشوره شان را در بخش ادامۀ برنامۀ صلح اعلام نمایند.
او ضمن اشاره به گله مندی و انتقادات شماری از نماینده گان مجلس، تأکید کرد که نظر این جرگه مشورتی بوده و تصمیم نهایی در مورد رد و یا تأیید فیصله های جرگه توسط مجلس نماینده گان صورت خواهد گرفت.
لویه جرگۀ عنعنوی برای بحث روی پیمان ستراتژیک افغانستان با امریکا و مشخص ساختن آیندۀ برنامۀ صلح با حضور بیش از دو هزار نمایندۀ مردم از سراسر کشور امروز آغاز گردید.

[ 16 Nov 2011 ] [ 12:59 بعد از ظهر ] [ Said Ahmad Ali Fayez Wasal ] [ ]


«همسایه ها ما را مجبور ساختند»

«همسایه ها ما را مجبور ساختند»
25 عقرب 1390 خورشیدی

صبغت الله مجددی رییس مؤقت لویه جرگۀ عنعنوی می گوید که کشورهای همسایه، افغانستان را مجبور به قبول پیمان ستراتژیک با امریکا ساختند.
او که در مراسم گشایش لویه جرگۀ عنعنوی سخن می گفت، به گونۀ مشخص از کشور پاکستان نام گرفت و از مداخلات این کشور در ناامنی های افغانستان انتقاد نمود.
او گفت که اکنون وضعیت پاکستان بدتر از افغانستان شده است و این کشور افغانستان را مجبور به این نموده که به ایجاد تأسیسات نظامی امریکا در افغانستان راضی باشد.
او خطاب به اشتراک کننده گان این جرگه گفت که امریکا پیمان ستراتژیک با شمار زیادی از کشورها دارند و این موضوع به مفاد افغانستان است.
او از کسانی که موافقین با ایجاد تأسیسات نظامی امریکا در افغانستان و پیمان استراتژیک افغانستان با امریکا را وطن فروش خواندند، انتقاد نموده و این قضاوت را بسیار نادرست خواند.
گفتنی است که حامد کرزی رییس جمهور کشور نیز در این مراسم موافقت افغانستان را با شرایط خاص، با امضای پیمان ستراتژیک با امریکا و ایجاد تأسیسات نظامی این کشور اعلام نمود.
لویه جرگۀ عنعنوی امروز با اشتراک بیش از دو هزار نمایندۀ مردم از سراسر کشور در کابل آغاز گردید. پیمان ستراتژیک افغانستان با امریکا و آیندۀ برنامه صلح در افغانستان از عمده ترین موضوعات مورد بحث در این جرگه است.

[ 16 Nov 2011 ] [ 12:59 بعد از ظهر ] [ Said Ahmad Ali Fayez Wasal ] [ ]


هیئت رییسۀ لویه جرگه تعیین شد

هیئت رییسۀ لویه جرگه تعیین شد
25 عقرب 1390 خورشیدی

حضرت صبغت الله مجددی به عنوان رییس لویه جرگۀ عنعنوی تعیین شد.
صبغت الله مجددی که عهده دار ریاست کمیسیون آماده گی برگزاری لویه جرگه بود، به عنوان رییس این جرگه تعیین شد.
او از سوی پوهاند نعمت الله شهرانی به اشتراک کننده گان به عنوان رییس جرگه پیشنهاد شد و اعضای این جرگه با آن موافقت نمودند.
آقای مجددی پس از تعیین شدن به عنوان رییس لویه جرگه، پوهاند نعمت الله شهرانی و محمد عارف نورزی را به عنوان معاونین خود و محمد علم ایزدیار و آقای بلاغی را به عنوان منشیان خود تعیین نمود.
او همچنان خانم صفیه صدیقی را به عنوان سخنگوی این جرگه معرفی نمود.
اما محمد یاسین نگاه یکی از اشتراک کننده گان در جرگه، رییس، معاونین و منشیان جرگه را از پیش گزینش شده می داند و می گوید در این پیوند شفافیتی ندارد.
او می گوید: « هنوز متن پیمان ستراتژیک در دسترس اشتراک کننده گان قرار نگرفته و اشتراک کننده گان نمی دانند چه تصمیمی در این پیوند بگیرند.»
او گفت که گفتگوی دوم در این جرگه مصالحۀ ملی است که هنوز از سوی شورای عالی صلح هیچ گونه گزارشی داده نشده است و اشتراک کننده گان در این مورد هم نمی دانند چه تصمیمی بگیرد.
لویه جرگۀ عنعنوی امروز به اشتراک بیش از دو هزار نماینده از سراسر کشور به گونۀ رسمی آغاز به کار نمود.

[ 16 Nov 2011 ] [ 12:58 بعد از ظهر ] [ Said Ahmad Ali Fayez Wasal ] [ ]


آماده گی های لازم برای برگزاری لویه جرگه

آماده گی های لازم برای برگزاری لویه جرگه
21 عقرب 1390 خورشیدی

سخنگوی کمیسیون برگزاری لوی جرگه عنعنوی صلح می گویند که آماده گی های لازم برای برگزاری لویه جرگه گرفته شده است.
صفیه صدیقی سخنگوی کمیسیون برگزاری لوی جرگه عنعنوی، امروز در تماس با خبر گزاری بست باستان گفت که ثبت نام شرکت کننده گان امروز آغاز شده و تا دو روز دیگر پایان خواهد یافت.
او افزود که جای بود و باش و مصارف اشتراک کننده گان و دیگر آماده گی های لازم نیز گرفته شده است.
 به گفتۀ او در حال حاضر کدام چالش و تهدید در برگزاری لویه جرگه وجود ندارد.
خانم صدیقی همچنین افزود که در این جرگه از هر قوم و ملیت شرکت خواهند کرد.
 او گفت که شایسته گی و شرکت افراد نخبه در لویه جرگه از اهداف اساسی کمیسیون برگزاری لوی جرگه است.
 در همین حال صدیق صدیقی سخنگوی وزارت داخله می گوید که تدابیر امنیتی خوبی برای برگزاری لویه جرگه گرفته شده است.
سخنگوی وزارت داخله می گوید که پولیس کافی برای تأمین امنیت در کابل و دروازه های کابل مؤظف شده است. او گفت که پولیس ملی به همآهنگی اردوی ملی برای تأمین امنیت تلاش بیشتر خواهند کرد.
این در حالی است که لویه جرگه با تهدید طالبان نیز رو به رو است.

[ 16 Nov 2011 ] [ 12:57 بعد از ظهر ] [ Said Ahmad Ali Fayez Wasal ] [ ]


اعضای مشرانو جرگه بخاطر اشتراک در لویه جرگه تهدید شده اند

اعضای مشرانو جرگه بخاطر اشتراک در لویه جرگه تهدید شده اند

برخی از اعضای مشرانو جرگه افغانستان می گویند که از طریق تلیفون های همراه به بسیاری از سناتوران هشدار داده شده که از شرکت در لویه جرگه عنعنوی خود داری کنند.

برخی از سناتوران افغان می گویند، در پیام های که به تازه گی از طریق تلیفون های همراه شان از آدرس امارت اسلامی افغانستان دریافت کرده اند، گفته شده که در صورت اشتراک در لویه جرگه عنعنوی با خطر مرگ رو به رو خواهند شد.

به گفته ی سناتوران، این پیام ها از شماره تلیفون دارای کود پاکستان ارسال شده است.

جمعه دین گیانوال یکی از سناتوران است که این پیام را به دست آورده است.

او به روز یکشنبه در صحبت با خبرنگاران در مقر شورای ملی در کابل پاکستان را متهم کرد که با این کار تلاش می کند تا لویه جرگه عنعنوی را برهم بزند:
در پیام گفته شده است هر کسی که در لویه جرگه عنعنوی اشتراک کند، عاقبت اش مرگ خواهد بود. این پیام از شماره ی تلیفون دارای کود پاکستان ارسال شده و به طور واضح امارت اسلامی افغانستان نوشته شده است.

آقای گیانوال گفت که این تهدیدات نمی تواند او و سایر اعضای مشرانو جرگه را از شرکت در لویه جرگه عنعنوی باز دارد.

با آنکه سناتوران افغان می گویند که پیام مشابه به تعدادی از اعضای ولسی جرگه نیز ارسال شده اما نماینده گان مردم در ولسی جرگه تا اکنون در این مورد تبصره یی نکرده اند.

در اجلاس روز یکشنبه مشرانو جرگه در مورد برگزاری لویه جرگه عنعنوی در کشور بحث های گسترده یی صورت گرفت و تعدادی از سناتوران مخالفت شان را با تدویر این جرگه ابراز کردند.

آنان تاکید داشتند که قبل از راه اندازی لویه جرگه عنعنوی، مواد سند همکاری های دراز مدت استراتیژیک میان افغانستان و امریکا با مردم شریک گردد.

اما در پایان این بحث ها محمد علم ایزدیار معاون اول مشرانو جرگه که ریاست مجلس را به عهده داشت اعلام کرد که در لویه جرگه عنعنوی شرکت می کنند:
ما مشوره باید بدهیم و شرکت باید بکنیم و اعضای مشرانو جرگه نظریات خود را ارایه کنند.

اما این نهایی نبوده و مطابق به فقره پنجم ماده 90 قانون اساسی افغانستان تصدیق معاهدات به شورای ملی افغانستان که هر دو مجلس آن را در بر می گیرد ارتباط دارد.

این موضوع را بار ها گفتیم، فیصله شما هم این بوده و روی آن امروز نیز تاکید می نماییم.

طالبان مسلح تا اکنون در مورد ارسال پیام های تهدید آمیز به اعضای مشرانو جرگه ی افغانستان به خاطر مانع شدن آنها از اشتراک در لویه جرگه عنعنوی چیزی نگفته اند.

اما پیش از این با پخش اعلامیه یی هشدار داده بودند که لویه جرگه عنعنوی را مختل خواهند کرد و اشتراک کننده گان آن را نیز هدف قرار می دهند.

اما مقام های ارگان های امنیتی افغانستان از تدابیر لازم به هدف تامین امنیت این جرگه و جلوگیری از فعالیت های مخالفین در زمینه برهم زدن لویه جرگه عنعنوی خبر داده اند.(رادیو ازادی)
[ 16 Nov 2011 ] [ 12:55 بعد از ظهر ] [ Said Ahmad Ali Fayez Wasal ] [ ]